انتقاد رجا نیوز از حاتمی کیا/ تقدیر یامین پور/ نامه حاتمی کیا

 

وب سایت رجا نیوز در مطلب تندی به شدت از فیلم گزارش یک جشن انتقاد کرد و نوشت: حاتمی کیا دیگر حق ندارد فیلم دفاع مقدس بسازد:

درست است که نوشتن درباره آخرین  کار حاتمی کیا سخت است، اما ننوشتن درباره آن کاری بسیار دشوارتر است. ابراهیم حاتمی کیا کارگردانی که با آژانس شیشه ای و از کرخه تا راین او را می شناسیم، در جشنواره فجر فیلمی را به روی پرده بود، که نامش “گزارش یک جشن” بود.

ساخته جدید حاتمی کیا گزارشی است از تضادهای درونی کارگردان و جامعه شناسی وجود او، تضادهایی که حاتمی‎کیا اصرار دارد بر جامعه امروز ایران تحمیل کند. داستان فیلم از اینجا شروع می شود که زنی به اسم “شهربانو شکیب” (همان بانوی شهر ما)، یک موسسه ازدواج دایر کرده و در آن دختر و پسرهای مجرد را با هم آشنا کرده،  آموزش‌های پیش از ازدواج به آنها می دهد و در نهایت اگر به درد هم خوردند، با خانواده هایشان صحبت می کند و آن ها را به خانه بخت می فرستد. در این بین، نیروی انتظامی در پی شکایات مردمی و گزارش‌های رسیده، به این نتیجه می رسد که موسسه باید پلمپ بشود و ماجراها آغاز می شود.

بانوی فیلم حاتمی کیا، مجسمه ساز است، به طور خاصی چادر سر می کند، شوهرش مهندس است و اتفاقا ۲۰ سال است که همسرش را تنها گذاشته، مادر جوانان وطن! است و بانوی شهر حاتمی کیا. سرگرد اداره اماکن هم که رضا کیانیان (همان سلحشور آژانس) است، میان سال مردی است مجرد، بدخلق و بی تسلط روی اعصاب به طوری که در صحنه ای از فیلم روی جوانان اسلحه می کشد! و البته سرگرد هم مثل مامور امنیتی فیلم قبلی حاتمی کیا (به رنگ ارغوان) در برابر سوژه اش کم می اورد و دلبسته او می شود به نحوی که عتاب مافوقش را برمی‌تابد.

در سکانسی از فیلم، بانو شروع می کند به نماز اول وقت ظهر، و جالب اینکه در موسسه شکیب هیچ یک از جوانان نماز نمی خوانند ولی برای ناهار، سفره نذری پهن می کنند.

از قضا دستور پلمپ موسسه را سرهنگ احمدرضا حسین پور(که اسم کوچک خاصش مشابه یکی از فرماندهان نیروی انتظامی است!) صادر کرده و جالب اینکه دختر آقای حسین پور مراجعه کننده همین موسسه است و می خواهد با دوست پسرش بعد از تکمیل آشنایی ازدواج کند.

بعد از پلمپ موسسه، جشن در حیاط موسسه در حال برگزاری است و سرهنگ سر می رسد و با نیروی های ویژه حیاط را خالی می کند که حتی روحانی حاضر در مجلس (عاقد) هم به برخورد نیروی انتظامی اعتراض می کند!

نشستن و منصرف نشدن از تماشای حرف های شعاری و بیانیه گونه حاتمی کیا هرچند سخت است، اما دقایق پایانی را هم می بینم: باقی ماجرا مانند فیلم روزهای سبز حنا مخملباف است که در مورد حوادث بعد از انتخابات ۸۸ برای بی‌بی‌سی فارسی ساخته بود. تصاویر با لرزش دست و کیفیت موبایل! خشم جوانان وطن! توسط نیروی انتظامی برانگیخته شده است، جوانان به شهر ریخته و نظم عمومی را بر هم می زنند، با یکی دو مامور موتوری ریش‌دار گلاویز می شوند و رسما به توحش و نزاع دعوت می کنند و برخلاف گفته بانو که می خواهد جوانان را مطابق خواسته ماموران به سفره خانه سنتی ببرد، به بوستان پایداری! می روند و اعلام می کنند حتی اگر بانو تن به حقارت قانونگرایی بدهد، بانوی آنها نیست.

فیلم آخر حاتمی کیا گزارش خوددرگیری دستگاه های نظام  است. بنیاد فارابی، سازمان ملی جوانان از بودجه دولتی و بیت المال از بیانیه سیاسی آقای کارگردان حمایت می کنند که علاوه بر اسم سازمان‌شان، اسم خودشان هم در تیتراژ بیاید و احتمالا دو سه خط دیالوگ هم به بستگان‌شان به عنوان سیاهی لشگر در فیلم نقش داده شود. باز از نظام مهندسی فرهنگی و این ها برای ما جوانان  بگویند.

گزارش یک جشن، گزارش یک خون دل است، گزارش یک بغض. بغض فرهنگ و هنر انقلاب اسلامی برای ابراهیم حاتمی کیا. حاتمی کیا دیگر حق ندارد از دفاع مقدس بگوید او همان بهتر که بر سیاق این چند سال، از حاملگی ناخواسته، اجاره رحم و بانوی شهر خود بگوید. گزارش یک جشن است گزارشی است از تضادهای درونی یک کارگردان که قرار است با تصویرپردازی او، به پای جامعه ایرانی نوشته شود.

 

این درحالی است که نشریه ۹ دی در مطلبی به قلم وحید یامین پور آورده: باید حاتمی‌کیا را به عنوان کارگردانی بدانیم که مسئولانه برخی مسائل اجتماعی(دقیقا به معنای جامعه شناختی‌اش) را متذکر می‌شود.

 

….صرف‌نظر از رسوایی فیلم به‌هم ریخته «فرزند صبح» که اهالی سینما را شوکه کرد، شاید خبرسازترین اتفاق جشنواره بیست و نهم، فیلم متفاوت ابراهیم حاتمی‌کیا باشد. «گزارش یک جشن» قصه پیچیده‌ای ندارد ولی جرات پرداختن به چنین مقوله‌ای آن هم از جانب کارگردانی چون ابراهیم حاتمی‌کیا، برای خبرنگاران یک اتفاق خبری حساب می‌آید. این نوشتار کوتاه درصدد تفسیر همه جانبه این اثر نبوده و همچنین بیان انتقادات نویسنده به مضمون آن هم نخواهد بود. آنچه باعث شد این کلمات کنار هم قرار گیرد، مصادره غرض‌ورزانه این فیلم توسط جریان روشنفکری بیگانه با تعهد انقلابی است.

طبعا اگر کسی حق داشته باشد از سازوکارهای حکومتی و دولتی نظام مقدس جمهوری اسلامی انتقاد کند قبل از همه نوبت کسانی چون حاتمی‌کیاست که بارها عمق اعتقاد و وفاداریش را به ارزش‌های اسلامی و انقلابی اثبات کرده است. این‌بارهم – تاکید می‌کنم صرف‌نظر از انتقادی که شاید من هم به نگاه او در در این فیلم داشته باشم- حاتمی‌کیا تصویری نقادانه از نهادهای انتظامی و امنیتی در برخورد با رخدادهای اجتماعی و فرهنگی ارائه کرده است. موضوعی که به نوعی محور فیلم جنجالی«به‌رنگ‌ ارغوان» در جشنواره بیست‌و هشتم هم به حساب می‌آید. اما جریان روشنفکر غربگرا این لحن انتقادی را به‌رغم و ظن خود به گرایش‌های لیبرالیستی تقلیل داده و با توسعه توهم همیشگی این جریان، او را این‌بار در کنار مردم دانسته و نه در کنار نظام جمهوری اسلامی.

مقاله‌ای که دو روز پیش در روزنامه تهران‌امروز منتشر شد، فیلم حاتمی‌کیا را نشانگر جدایی او از نظام دانسته‌ است! نویسنده یادداشت «پیشرفت حاتمی‌کیا… مسئله این است: یا با مردمی یا در برابرشان» در جمله پایانی تحلیل خود آورده‌ است: «این بار او (حاتمی‌کیا) گذشته از حاج کاظم، در کنار مسافران آژانس ایستاده است و درجه‌اش را از مردم گرفته است»! این شاید اشاره‌ای است به درخواستی استعاری که چندی پیش ابراهیم حاتمی‌کیا از رهبر معظم انقلاب داشتند. نویسنده یادداشت مذکور گزارش جشنواره را توبه حاتمی‌کیا و قرار گرفتن او در کنار مردم می‌داند.

نویسنده مدعی است حاتمی‌کیا به درک درستی از جامعه‌اش رسیده است و این درک درست در این مدعا به معنای انتقاد از کنترل دولتی رفتار مردم است. مفهوم این تقدیر، بیانگر دغدغه همیشگی جریان غربگرای داخلی است. لیبرالیست‌ها همواره جمهوری اسلامی را به دخالت حداکثری در امور شهروندان و محدود کردن آزادی‌های فردی متهم کرده‌اند و این‌بار انتقاد از سلیقه چند مامور نیروی انتظامی در مواجهه با جوانی کردن غیر متعارف را به توبه‌ای سیاسی و ایدئولوژیک احاله می‌دهند.

اتفاقا شباهت معنادار صحنه‌های اعتراض جوان‌های ناکام (!) این فیلم با اغتشاشات بعد از انتخابات تفسیری جالب را به‌دست می‌دهد. به زعم حاتمی‌کیا به خیابان ریختن جوان‌ها و جنبش اعتراضی آن‌ها نه یک رفتار سیاسی یا معارضه انقلابی، که حاصل نوعی ناکامی از ارضای خواسته‌های ابتدایی و جوانانه‌شان است. حادثه‌ای که توامان به نقص در ساز و کار ارضای نیازهای طبیعی جوانان و بدسلیقگی در مدیریت و کنترل کژتابی‌های آن‌ها توسط ماموران انتظامی اشاره دارد، نه آنچنان که روشنفکران غربگرا، توبه از «آژانس شیشه‌ای» و بریدن از جمهوری اسلامی تفسیرش کرده‌اند.

حاتمی‌کیا در چند فیلم اخیرش مصر است که درآستانه نقد اجتماعی و توأمان نقد نهادی حاکمیت گام بردارد. پس از «به رنگ ارغوان» و «گزارش یک جشن» باید حاتمی‌کیا را به عنوان کارگردانی بدانیم که مسئولانه برخی مسائل اجتماعی(دقیقا به معنای جامعه شناختی‌اش) را متذکر می‌شود.

از آنجا که حاتمی‌کیا جزئی از بدنه انقلاب و نظام اسلامی است، طبعا باید منتظر باشیم که نیش فیلم او گزنده‌تر و شجاعانه‌تر از فیلم‌های پر از تزویر دیگران، بر تن برخی ناکارآمدی‌ها بنشیند. اتفاقی که اتفاقا خاطر برخی خودی‌ها و رفقای پیشین او را مکدر می‌کند.

 

در این میان مرور بخش هایی از نامه ده سال پیش حاتمی کیا با عنوان : شهر آلوده است که سایت آینده منتشر کرده خالی از لطف نیست:


…می دانم اواخر جنگ هنوز خاطرتان هست. بعد از قبول قطعنامه از طرف ایران و حمله گروهک رجوی از سمت جنوب غرب ایران. خشمی غریب از سوی مردم. پخش دیر هنگام موسیقی ای ایران! از رادیو و تلویزیون! همان روزها من هم در هیبت فیلمبردار به کرمانشاه رسیدم. شهر نیمه تعطیل، خبر از توقف گروهک رجوی در نزدیکی منطقه کوزران. در حال گشت شهر بودم که رفیقی را یافتم. او مضطرب بود و به ما پیشنهاد داد هرچه سریعتر لباسهایمان را تغییر دهیم. چرا که “شهر آلوده” است.

واژه شهر آلوده برای اولین بار به گوشم رسید. می گفت گروهک رجوی در هیبت بچه های رزمنده در آمده اند و تشخیص آن ها از نیروهای واقعی بسیار سخت است. برای عوض کردن لباس مقاومت کردم، چرا که لباس ساده خاکی رنگ-مثل همیشه- بر تن داشتیم و اصلا لباس بزمی همراهمان نبود. وقتی مقاومتم را دید دستم را گرفت و وارد محوطه ای کرد که یادم نیست، مدرسه بود یا پادگان. دیدم عده ای در گوشه وسیع حیاط دست بسته نشسته اند. حیرت کردم جوانانی مثل ما، عین ما. بعضی چفیه بر گردن، ریش بر صورت و در قد و قواره بچه های رزمنده. دقایقی شوک زده بودم چه می دیدم، همه به زبان ما سخن میگویند.حتی لهجه های شهرستانی آنها قابل تشخیص بود. بیرون زدم، حال خوشی نداشتم، گمانم بر این بود که کمی استراحت حالم را عوض خواهد کرد و می توانم به کار فیلمبرداری برسم. ولی کم کم احساسی دیگر قوی تر شد. حال در مقابلت شهری میدیدی پر از جوانانی همچون خودت. ولی دیگر آن حس قبلی را نداشتی، دچار خوف و رجا میشدی. از انبوه دیدن آنها لحظه ای وحشت میکردی و لحظه ای خوشحال. دوربین در دستم بیکار مانده بود، حسب معمول جلو میرفتم. خسته نباشید میگفتم، شوخی میکردم تا در مقابل دوربین راحت باشند، ولی نمیدانستم با این حال خودم چه کنم. همه در وضعیت متهم برایم بودند. مگر نشانی میدادند و من آرام میشدم. تازه فهمیده بودم مفهوم شهر آلوده را.

نمیدانم روزهای حملات شیمیایی عراق خاطرتان هست. عملیات خیبر ، بدر. آغاز موج جدیدی از بازدارندگی قوای ایرانی توسط بمبهای شیمیایی. اجباری شدن اقدامات پیشگیری و مجهز شدن رزمنده ها به ماسکهای تنفس. قاعده این ماسک ها چنان بود که باید محکم به صورت میچسبید و هیچ منفذ اکسیژن جز از طریق فیلتر ماسک نباید به مشام میرسید و یک چیز مانع بزرگی بود. ریش بچه ها! به چشم دیدم مقاومت بچه ها را که حاظر نبودند ریششان را بتراشند. ولی واقعیت خشن تر از این مقاومت ها بود، ریش ها تراشیده شد و اتفاق جدیدی افتاد، چهره هایی تازه خلق شد، یک جوری شده بودیم. به هم میخندیدیم. بعضی زیباتر و بعضی کج و کوله تر از قبل.رمیگردم سر همان دو سطر اول. تا اینجا سعی کردم آرام ، نرم ، متین و منطقی جملات را بچینم ولی از این به بعدش فشار بغضم به نوک قلم بیش از حد فشار آورده است و عنقریب از حرکت بازماند. پس اجازه دهید راحت باشم.

عزیزان شهر آلوده است. چفیه حاج همت به یغما رفته است. ریش به خون خضاب شده حاج همت به دست صورتک سازان نیرنگ و نفاق، جعل شده است. بهوش باشیم…

————————————————-

منبع : کافه سینما

ممکن است شما دوست داشته باشید

دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
  Subscribe  
Notify of