House of Flying Daggers (خانه خنجرهای پران)

نقد و بررسی

۲۰۱۸ | اکشن. ماجرایی. درام  | ۱۱۹ دقیقه | PG-13

کارگردان : Yimou Zhang

نویسنده :  Feng LiBin Wang

بازیگران :  Ziyi ZhangTakeshi KaneshiroAndy Lau

خلاصه داستان : یک مامور امپراتوری یکی از اعضای گروه جنبشی «خانه خنجرهای پران» را از بند آزاد می‌کند تا به پیش هم کیشانش برود، اما واقعیت همان چیزی که به نظر می‌آید نیست…

www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/12/logo-trans.png

میانگین نمرات متاکریتیک: ۸۹ از ۱۰۰
نامزد اسکار بهترین فیلمبرداری
نامزد بهترین فیلم خارجی گلدن گلوب

عنصر تخیل، چیزی که در بسیاری از فیلمهای اکشن پر زرق و برق جدید به شکلی زشت و خشن رشد کرده، هنوز هم می‌تواند در فیلمهای رزمی شرق در نهایت ظرافت جایی برای ادامه حیات پیدا کند. «خانه/خاندان خنجرهای پران» اثر ژانگ ایمو، همانند «قهرمان» و «ببر خیزان، اژدهای پنهان» عشق، هیجان و زیبایی‌های ظاهری را با هم ترکیب می‌کند. به فرمول پائولین کیل برای «بوس بوس بنگ بنگ» حالا می‌توانیم عبارت «زیبا زیبا» را نیز اضافه کنیم.

داستان، شخصیت‌ها و راز و رمزها را با اینکه در «خانه خنجرهای پران» در حد اعلا هستند، اما به کل فراموش کنید و فقط بر روی جلوه‌های آن تمرکز کنید. فضاهای داخلی مجلل و غنی از ریزه‌کاری‌های چشمنواز، لباسهایی با زیبایی نامانوس، مناظری از کوهها و دشتها، بیشه‌های پوشیده از برف، جنگلهای پائیزی و درختستان خیزران که مانند هنر سینتیک[۱] عمل می‌کند، در این اثر به وفور به چشم می‌خورند.

صحنه‌های اکشنی که در این مکانها اتفاق می‌افتند، نامفهوم و با کاتهای متعدد و کوتاه نیستند. ژانگ در کناری می‌ایستد و به دوربینش اجازه می‌دهد نظاره گر تمام این قطعه هنری باشد، همانطور که فرِد آستر معتقد بود که آن صحنه رزمی قابل ستایش است که بتوانید تمام حرکات را در آن ببینید. وقتی تونی اسکات در نیویورک تایمز می‌گوید دو صحنه اکشن برتر فیلم انگار “با وسواس تمام ادای احترامی به «آواز در باران» و «یک آمریکایی در پاریس» هستند” منظوری داشته است. کافیست سعی کنید چنین ادعایی در مورد «ماتریکس» یا «تیغه: سه‌گانگی» انجام دهید.

دو صحنه‌ی مذبور بازی انعکاس صدا و مبارزه در جنگل خیزران هستند. بازی انعکاس صدا در «امارت گل شویو[۲]» اتفاق می‌افتد، که فاحشه‌خانه‌ای بسیار مجلل است و در روزهای رو به موت سلسله تانگ در ۸۵۹ میلادی، رونق به خصوصی دارد. بر اساس گزارشی مبنی بر حضور یکی از اعضای وابسته به گروه جنبشی «خانه خنجرهای پران» در قالب یک رقاص تازه کار، یک مامور مخفی به نام جین (با بازی تاکشی کانشیرو) به این امارت می‌رود. این دختر رقاص (با بازی ژانگ زی‌یی، که در «قهرمان» و «ببر خیزان …» نیز نقش آفرینی کرده) مِی نام دارد و نابیناست. از گذشته تا بحال، از فیلم کلاسیک «زاتو ایچی» تا اثر جدید تاکشی کیتانو به همین نام، فیلمهای رزمی علاقه خاصی نسبت به مبارزان نابینا داشته اند.

پس از آنکه مِی کمی برای جین می‌رقصد، یک مامور دیگر به نام لیو (با بازی اندی لا) این رقاص را به بازی انعکاس صدا دعوت می‌کند. در این بازی در دور تا دور صحن طبل و سازهای کوبه‌ای دیگر قرار می‌دهند و لیو یک لوبیا به طرف یکی از آنها پرتاب می‌کند. سپس مِی باید آستین بلندش را به طرف همان طبل پرتاب کند. اول یک لوبیا، بعد سه تا و بعد تمام ظرف پرتاب می‌شوند و همزمان مِی در هوا می‌چرخد و با رقصش صداها را دنبال می‌کند؛ درست شبیه سکانس ساختن خانه در اثر کیتانو [زاتو ایچی (۲۰۰۴)]، این صحنه به رقصی از حرکات، ضربات و صداهای موزون تبدیل می‌شود.

جین و مِی با یکدیگر همپیمان می‌شوند تا از دست سربازان امپراتور فرار کنند؛ اما مِی شک نمی‌کند (یا می‌کند؟) که جین مامور مخفی گماشته به اوست. در مسیر سفرشان که قرار است به طرف مخفیگاه سران خانه خنجرهای پران باشد، این دو به هم دل می‌بندند. لیو و گروهی از مبارزان این دو را تعقیب می‌کنند، به این امید که به مخفیگاه راه یابند. جین مخفیانه هر از گاهی به دیدن لیو می‌رود تا با او مشورت کند. اما جین به کدام طرف دارد خیانت می‌کند؟

اما مبارزان دیگر که ظاهرا از این عملیات مخفیانه بی خبرند به این دو عاشق حمله می‌کند و در این حین صحنه‌هایی باورنکردنی با لذتی وصف ناپذیر رقم می‌خورند، از جمله زمانی که چهار تیر از یک کمان رها می‌شوند و همزمان چهار هدف را مورد اصابت قرار می‌دهند. به وضوح در سرتاسر فیلم مشخص است که این صحنه‌ها برای به نمایش گذاشتن مرگ نیستند بلکه صرفا برای ایجاد لذتی ناشی از نبوغ و ظرافت اند. در این فیلم با آغوشی باز به استقبال اتفاقات غیر ممکن خواهید رفت.

صحنه مبارزه در جنگل خیزران ذهن را ناخود آگاه به مقایسه با شمشیربازی در بالای درختان در صحنه‌ای مشابه در «ببر خیزان …» سوق می‌دهد، اما این صحنه عظمت منحصر به خودش را دارد. مبارزان از بالای درختان نیِ‌های نوک تیز را به طرف دو عاشق پرتاب و آنها را محاصره می‌کنند، سپس از روی درختان به سمت پایین لیز می‌خورند تا از فاصله نزدیک به آنها حمله کنند. صدای نِی‌های پرتاب شده و ضربات شمشیرها و خنجرها در نقش موسیقی متن عمل می‌کنند؛ چنان که به عقیده من اگر این صحنه‌ها در آلبوم موسیقی متن فیلم درج نشده‌اند باید درج شوند.

داستان فیلم پیش از آخرین پرده، که من را به یاد عشق سه ضلعی «بدنام» هیچکاک انداخت، در مقایسه با اکشن باشکوه آن فرعی به نظر می‌آید. در «بدنام» یک جاسوس معشوقه‌اش را به خطر می‌اندازد و او را به وسوسه یک دشمن کشور می‌گمارد و زن نیز این کار را به خاطر عشق به عاشق و میهنش انجام می‌دهد. پس از آن حسادت به سراغ جاسوس می‌آید و گمان می‌کند که این زن واقعا عاشق مردی شده که قرار بوده وسوسه کند. روابط در «خانه خنجرهای پران» از سطوح بیشتری از خیانت و پرده‌برداری از آن برخوردار است. از همین روست که صحنه‌های پایانی در دشت پوشیده از برف به یک اپرای تراژدی عاشقانه شبیه است.

ژانگ ایمو چند مورد از فیلمهایی که از نظر بصری جزو حیرت انگیزترین فیلمهایی هستند که دیده ام (مانند «فانوس قرمز را برافرازید») و همچنین چند فیلم واقع گرایانه از زندگی‌های روزمره (مانند «زیستن») ساخته است. او با این فیلم و نیز با «قهرمان» برای چین افتخاری بزرگ در فیلمهای رزمی به ارمغان آورده است، چیزی که مدتها در اختیار هنگ کنگ و افرادی چون آنگ لی و کوئنتین تارانتینو بوده است. دیدن و شنیدن این فیلم آنقدر زیباست که همانند بعضی از اپراها، داستان آن در درجه دوم قرار می‌گیرد و فقط وسیله ایست برای بردن ما از یک صحنه شگفت انگیز به صحنه‌ای دیگر.

مترجم: محمد حسین جلالی

برای صحبت در باره فیلم خانه خنجرهای پران؛ ساخته « ژانگ ئیمو » ناچار از بررسی مولفه هایی هستیم که به ویژه در سینمای پست مدرن مورد توجه است. و البته شاید کمی اغراق در مورد چیزی که به اعتقاد عده‌ای به سینمای پست مدرن جنوب شرق اسیا معروف شده ، وجود داشته باشد. اما نگاهی سطحی هم به مشخصه های بعضی از این فیلمها مانند: «ببر خفته اژ دهای خیزان»، «قهرمان»، «خانه خنجرهای پران» و … به ما خواهد گفت که حاوی مؤلفه‌هایی از آنچه به سینمای پست مدرن اطلاق می‌شود، هستند. مؤلفه‌هایی نظیر: «ارجاع»، «امید به رهایی» ، «فضاسازی ویژه» و…

ارجاع در سینمای چین علاوه بر سبکها و ایده های مرده، به بهترین شکل میتواند در مورد تاریخ و پس زمینه فرهنگی وتاریخی این کشور باشد. که در فیلم خانه خنجرهای پران همچون فیلم قبلی ژانگ ئیمو؛ داستان در زمانی دور در بستر حادثه‌ای نا معلوم که به مستند بودن آن نیز میتوان شک کرد اتفاق می افتد. (شاید همه فیلمهای پست مدرن در وهله نخست ارجاع به تاریخ سینما محسوب شوند.)

در فیلم با یک نزاع بر سر هیچ؛ بین یک گروه شبه «رابین هودی!» و یک حاکم ظالم رو بروئیم، عده‌ای زن خوب که از ثروت مندان به نفع فقرا می دزدند؛ و مشتی مرد نامرد!

فیلم با توضیحی در مورد خاندان خنجرهای پران آغاز میشود. همانطور که در فیلمهای کلاسیک (مثلاً کازابلانکا) شاهد آن هستیم. در پایان این توضیح که به قصد استناد و ارجاع به تاریخی دور بیان میشود؛ لکه سرخ رنگی بر زمینه‌ای سفید نقش می بندد. این لکه همانطور که در آخر فیلم می فهمیم، قطرهای از خون « می» است که علاوه بر اینکه: قطره خونی که از قلب یک عاشق خارج میشود، به طور مستقل ایجاد معنی میکند، باید گفت که نوعی ساختار سیکلیک ناقص، (شروع و پایان فیلم با یک عنصر بصری واحد باشد) را پدید می اورد.

هر چند فضای فیلم به لحاظ تولید عظیم، قابل قیاس با فیلم قهرمان نیست اما عناصر بصری عمودی، (مثل زنان باریک اندام، ستونهای بلند کاخ، طبلهای پایه دار و بلند، جنگلهای خیزران و…) در یک کادر مستطیل، همچنین استفاده از حرکات اسلو موشن در صحنه‌های پر کشش و با تحرک بالا و مضامینی چون: دو عاشق فنا شونده و … رد پاهایی از یک سبک شخصی را نمایان میکند، سبکی که در فیلم بعدی او کمتر به چشم میخورد.

به طور کلی می توان فیلم را میان دو لکه‌ی سرخ‌رنگ تصور کرد که میان این دو لحظه، حجم عظیمی از چیزهای کاملا بی ثبات جای خود را به ثبات دائمی عشق میسپارند. به نظر می رسد پرداخت موضوعی ئیمو به این سمت میرود که هیچ اهمیتی برای مثلاً نزاع میان این دو گروه متخاصم ظاهری نمیدهد. به نظر او این دعوا یک جنگ بر سر هیچ است. یک جنگ بی پایه و اساس که به هیچ منجر میشود. (مگر خاندان خنجر ها چقدر میتواند ثروتمندان را سر کیسه کند؟ و در این بین چقدر فقیر نجات پیدا میکند؟) گذشته از این شخصیتهای قصه از نوعی بی ثباتی شخصیتی به لحاظ جایگاهشان در طول فیلم، بر خوردارند. از آ غاز فیلم مرتباً جایگاه شخصیتها به طور غافلگیر کننده ای پاس داده میشود. واین اصلاً به معنای تحول شخصیتی نیست. افسر جوان در آغاز یک دائم الخمر هوس باز به نظر می رسد. زن چاق معرف «می» یک خادم خوب، «می» یک دختر کور زیبا، افسر مسن تر یک مرد کامل وقدرتمند، کمی بعد: افسر جوان یک خائن به در بار، افسر مسن یک شیاد، مدتی بعد دوباره شخصیتها عوض می شوند: افسر مسن عاشق می، «می» یک دختر معمولی و … این تغییرها که تا آخرین سکانس فیلم هم ادامه می یابد به نظر می رسد در جهت نوعی بی ثباتی در اهمیت دادن به افراد، به طور ویژه، پیش میرود. باید گفت در این فیلم هیچ چیزی مهمتر از عشق وجود ندارد، یک عشق رهایی بخش …

امید به رهایی بخشی مارکسیسم شاید از آغاز تجربه‌های سینمایی با سینما همراه بوده و نظریه های مارکسیستی مستقیم یا غیر مستقیم بر نظریه‌های سینمایی (مانند تمام هنرهای دیگر) تأثیر گذاشته، چه زمانی که سینما به عنوان ابزار دست سرمایه داری و امپریالیسم برای منفعل ساختن و متجمل کردن توده مردم معرفی می شد، و چه زمانی که سینما ناب‌ترین وسیله مبارزه وانقلاب شناخته می گردید. اما با رنگ باختن این امید‌ها (به ویژه بعد از مه ۱۹۶۸ فرانسه) رهایی بخشی انقلابی هم کم رنگ تر شد تا در عصر حاضر امید به رهایی در سینمای پست مدرن به یک عشق عمیقاً انسانی سپرده شده. زنانی پاک و انسانهایی دست از دنیا کشیده که جیمز باندهای نجات بشری اند (از نبرد نهایی گرفته تا …)

بی شک مهمترین چیز در قصه این فیلم ، عشق است و تنها چیزی که ارزش دعوا کردن را دارد هم همین عشق است؛ این نکته با تأکیداتی این چنین پیش میرود: صحنه جنگ طولانی دو افسر برای می، (به نظر می رسد یک سال طول میکشد، در صحنه دیگری سربازان حاکم به سمت مخفیگاه خاندان خنجرهای پران پیش میروند ودیگر هیچ وقت به سرانجام ان صحنه پرداخته نمی شود و ما نمی‌دانیم که آیا خاندان نابود می شود یا سربازان در دام زنها به هلاکت خواهند رسید. که البته هیچ اهمیتی هم ندارد. چون واقعه مهم، خنجر درون قلب «می» است و جنگ طولانی مدت دو عاشق؛ خود خنجرها که در هر جا فرود بیایند مهم نیست مگر در قلب «می»؛ و شاید به همین خاطر است که وسیله جنگ خاندان خنجر های پران خنجر است و نه مثلاً شمشیر! واین که وظیفه رابین هود را زنها ایفا می کنند و البته از این زنها (خوبها) و مردان (بد ها) این می و افسر جوان هستند که تمام نزاع بر سر هیچ را کنار می گذارند و به خود انسانیت و عشق رهایی بخش می رسند.

بنا بر این تمام رهایی بخشی مارکسیستی (شورش علیه پولدارها!)، به مصالحه، عشق ورزیدن و دوست داشتن یکدیگر تبدیل می شود. که دغدغه جهان امروز است. دوست داشتن انسانها به صرف انسان بودنشان پایان بخش تمام منازعات بشری است.

برابری، برادری، و مساوات در استالینیسم شوروی صرفاً بدلیل نادیده گرفتن عشق انسانی (وجود انسان منهای توده) تحقق نیافت و اصولاً هر مکتبی بدون در نظر گرفتن انسان و محبت میان انسانها محکوم به شکست است. به یاد داشته باشیم بیا


وبلاگ بالهای نقره‌ای

دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
  Subscribe  
Notify of