نقد و بررسی فیلم Gertrud (گرترود)

کارگردان : Carl Theodor Dreyer

نویسنده : Carl Theodor Dreyer

بازیگران: Nina Pens Rode,Bendt Rothe,Ebbe Rode

خلاصه داستان :

«گرترود» خواننده ای است که پس از ازدواج با وکیلی موفق به نام «گوستاو» از صحنه کناره گیری می کند. از آن جا که شغل «گوستاو»، مانع از آن می شود که او بتواند عشق زنش را هم ارز او پاسخ دهد، «گرترود» به «ارلاند» آهنگ سازی جوان دل می بازد…

 

 

 

[nextpage title=”نقد و بررسی فیلم «گرترود»”]

۲-نقد و بررسی فیلم «گرترود»

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/42-Gertrud/1-Gertrud.jpgدر مورد فیلم گرترود، آخرین ساخته «کارل تئودور درایر» فیلمساز بزرگ دانمارکی، نظرات متفاوتی وجود دارد، به گونه ای که این فیلم از ابتدای نمایشش تا حال، یکی از بحث انگیز ترین فیلمها بوده است. برخی منتقدان، این اثر را به دور از فیلمهای بزرگ درایر و اثری عادی و حتی کسل کننده می دانند ولی برخی معتقدند آخرین اثر درایر به مانند آخرین اثر استنلی کوبریک (Eyes Wide Shut)، اثری سهل و ممتنع، مرموز و قابل ستایش است و آخرین اثر هنرمند، چکیده عمر رفته اش است. ژان لوک گدار در مورد این فیلم گفته است: «یا از آن بیزاری یا آن را می پرستی». خود کارل تئودور درایر گفته است: «نکته مهم فنون و شگردهای سینمایی نیست، گرترود را با قلبم ساختم».فیلم گرترود بر اساس نمایشنامه «هیالمار سودربرگ»، نمایشنامه نویس سوئدی ساخته شده و داستان زنی به نام گرترود است که با همسرش گوستاو که وکیلی در شرف وزیر شدن است، زندگی می کند. قبل از گوستاو او چند سالی با شاعری که اینک به شهرت رسیده زندگی می کرده و حالا عاشق موسیقیدانی لاابالی و خوشگذران شده است. هر سه به نوعی در صدد تصاحب او هستند اما گرترود معتقد است که این سه هیچ چیز از عشق نمیدانند. سرانجام گرترود هر سه را رها می کند تا به عشق آرمانیش دست یابد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/42-Gertrud/10-Gertrud.jpgآنچه مسلم است، گرترود فیلمی است که بیش از هر اثر درایر، به ایده آلیسم نزدیک شده است و مضمون زن آزاد خواهی (فمینیستی) فیلم نیز در عین حال مورد توجه بسیاری از جمله سینماگران موج نوی فرانسه قرار گرفت. گرترود به عشق آرمانیش آنقدر اعتقاد دارد که تمام زندگیش و هر آنچه برای او – به عنوان یک زن- ارزش و اعتبار دارد (مثل همسرش که وزیر است، ثروت، مرد فرهیخته و شاعری که عاشقش است و…) را کنار می گذارد. او هیچ چیز را به عشق ایده آلش ترجیح نمی دهد و حتی اگر در پیری منزوی و تنها شده، به تفکرش وفا دار می ماند.آخرین نمای گرترود یعنی دری که بسته می شود، حضور حاکم مطلق یعنی مرگ است و آوای موسیقی آرام جایش را به صدای زنگ ساعت که نشان زندگی است می دهد و به قول ژاک ریوت «گرترود برای همیشه تبدیل به گرترود سینمایی می شود».فیلم در نشان دادن موضوع زن آزاد (که می توانست کلیشه ای باشد)، موفق از آب در می آید و این هنرمندی کارگردان صاحب سبکی مثل درایر است که توانسته است به مدد برداشت های بلند و دیالوگهای تئاتری، چنین اثری را خلق کند و برخلاف فیلمی مثل مصائب ژان دارک، از نماهای نزدیک و کلوزآپ خبری نیست و ممکن است برای بسیاری از مخاطبین، وجود نماهای ساکن و سرشار از دیالوگ های ادبی، خسته کننده باشد.در فیلم، نکات ظریف بسیاری از جمله بیانهای مختلف از تضاد، قابل تعمق می باشند. یکی از آنها در سکانس ورود مادر شوهر گرترود به خانه آنها در قالب تقابل بین نسل قدیم (سنتی) و نسل جدید (متجد) شکل می گیرد. مادر گوستاو در جایی می گوید «من نمی توانم نوشته های جدید را بخوانم. از آنها سر در نمی آورم.» و حال آنکه گوستاو خود مردی مورد علاقه نسل جدید است. (مراسم اجرای مارش جوانان برای گوستاو). در اینجا شاهد تقابل دو زن از دو نسل هستیم. در یک طرف مادر پیر که زنی مقرراتی و پایبند به اصول است و در طرفی، گرترود رها و فارغ از قیدها.در جایی دیگر گرترود می گوید که پدرش یک جبرگرا بوده است، حال آنکه گرترود برای خود حق انتخاب قائل است و می خواهد با انتخاب مرد زندگیش این سنت پدر را بشکند و ناخودآگاه با این تفکر مقابله می کند. هرچند که به عنوان مثال آهنگسازی که گرترود او را دوست می دارد، از طبقه آنها نیست و فردی عیاش است اما گرترود انتخاب را به این جبر ترجیح داده است –حتی اگر این انتخاب در نهایت به تنهاییش منجر شود. گرترود ساده است و مرموز، بیان و سبکی کلاسیک دارد اما مدرن می اندیشد. همین نکات است که فیلم را مرموزتر می کند. «هنرپیشه گرترود برخلاف گفتار قاطعش صدایی شکننده دارد، نگاهش لطیف و در عین حال سخره آمیز است و معصومیت ظاهر و شرم دخترانه اش با تجربه های زندگیش نمی خواند.» بابک احمدی، مقاله هایی درباره سینما

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/42-Gertrud/11-Gertrud.jpgدرایر به خوبی از عهده چیدن سمبلها در لابلای نماهایش بر می آید. مجسمه «آفرودیت» در کنار دریاچه ای که محل قرار گرترود و آهنگساز است، عریان است ولی با حالتی عجیب، گویا می کوشد خودش را بپوشاند. (در افسانه ها آفرودیت به اجبار با لمنوس که خدای لنگ و ساکن است ازدواج می کند، اما عاشق «آرس» که خدای جنگ آوری در یونان باستان بود، می شود و…). این مجسمه نماد خود گرترود است که به همسرش (که وزیر و صاحب منصب است) پشت می کند و به مردی عیاش و تند مزاج علاقمند می شود. این مجسمه بعد ها در خواب گرترود ظاهر می شود و نهایتاً بر پرده نقاشی روی دیوار (در حالی که ۳ سگ زن را دنبال می کنند)، به عنوان تمثیلی از رویاهای گرترود نقش می بندد. آیا می توان سه سگ را نماد سه مردی که هر کدام به یک دلیل در صدد تصاحب گرترود هستند دانست؟گرترود در عین حال از دروغ گفتن بیزار است. به دلیل بی بند و باریش نیست که خیانت می کند. او می خواهد به تمام معنا مردی را کسب کند. در جایی به شوهرش می گوید: « من تمام توجه تو را می خواهم. من باید بر همه چیز تو ترجیح داده شوم». همین است که پایان فیلم گرترود، دستیابی به آرمان نیست. بلکه فیلم با مرگ تمام می شود. در سکانس پایانی گرترود هفتاد ساله می گوید حسرتی برای زندگی و گذشته اش ندارد و شعری را که در ۱۶ سالگی سروده به نام «انجیل عشق» برای دوستش می خواند. گرترود پیر که حالا همه زیبایی هایش را از دست داده، همچنان پایبند به اعتقاد آرمانیش در آخرین صحنه دری را می بندد که گویا دریچه زندگی خودش است که با مرگ بسته می شود.

منبع:وبلاگ rolling-stone

[nextpage title=”نگاهی به فیلم «گرترود»”]

۳-نگاهی به فیلم «گرترود»

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/42-Gertrud/12-Gertrud.jpgدرایر در سال ۱۹۶۴ فیلم "گرترود" را بر اساس نمایشنامه ای از هیالمار سودبرگ ساخت. او قصد داشت این فیلم را در ۱۹۲۰ در دوره سینمای صامت بسازد اما از آنجا که مکالمه، نقش مهمی در این درام داشت، ساختن این فیلم در سینمای صامت امکان پذیر نبود."گرترود" فیلمی است که به گفته ژان لوک گدار، یا از آن بیزاری یا آن را می پرستی. ژان دوشه، منتقد برجسته فرانسوی، آن را به قطعه ای موسیقی تشبیه کرده که قابل تحلیل نما به نما نیست.اندرو ساریس منتقد مشهور آمریکایی و ابداع گر نظریه مولف در سینما نیز درباره آن گفته که گرترود نشان می دهد که "سینما فقط زبان تصویر نیست بلکه آنچه می شنویم، هم ارزش دارد."به نوشته بابک احمدی، گرترود فیلمی ساده اما مرموز است که گفتگو در آن نقشی کلیدی دارد اما همچون فیلمی خاموش جلوه می کند.گرترود زنی میانسال است که زمانی خواننده سوپرانو در اپرا بود اما استعدادهایش تا سرحد تباهی کامل سرکوب شده و از شور و نشاط ذاتی خویش محروم شده است.او زنی به ظاهر آرام اما با درونی آشفته و بی قرار است. او بر خلاف اینگر فیلم "اردت"، زن با ایمانی نیست و در جستجوی معنویت و خداوند نیست بلکه زنی عاشق و سرگشته است.گرترود همسر مرد ثروتمندی است که به مقام وزارت رسیده اما او علیرغم زندگی مرفهی که دارد احساس خوشبختی نمی کند چرا که عاشق است و زندگی بدون عشق او را راضی نمی کند. او مرد قبلی زندگی اش یعنی گابریل شاعر را ترک کرده و به شوهر فعلی اش نیز می گوید او را دوست ندارد و می خواهد از او جدا شود. به نظر گرترود، مردان زندگی اش همیشه کار را بر عشق ترجیح داده اند و این موضوع، روح او را جریحه دار کرده است. او عاشق جوان آهنگسازی به نام ارلاند می شود که جوان پراگماتیستی است و تنها به موفقیت اش می اندیشد و درک درستی از مفهوم عشق ندارد. به همین دلیل، رابطه گرترود با ارلاند هم شکست می خورد و گرترود همه چیز را رها کرده و به جایی دور خود را تبعید می کند و تارک دنیا می شود.در پایان فیلم گرترود را در سن پیری می بینیم که هنوز در حسرت عشقی واقعی است. عشقی که برایش رنج کشیده اما هرگز نصیبش نشده است. او به ما می گوید که "عشق تنها درد و رنج است و هرگز شادی نمی آورد."

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/42-Gertrud/13-Gertrud.jpgما مرگ گرترود را در پایان فیلم نمی بینیم اما آن دری که گرترود در پایان فیلم به روی دوست نویسنده اش (اکسل) و در واقع تماشاگران سینما می بندد، به منزله مرگ گرترود و پایان زندگی بی روح و تراژیک اوست.با این حال من با رابین وود موافقم که کمال گرایی گرترود و شور جنون آمیز او به عشق که نتیجه اش افسردگی و تارک دنیایی است، عملی زیبا نیست. برای رابین وود، گرترود موجودی است شریر و تلاش درایر برای گرامی داشتن او عملی است نابهنجار. گرترود زنی تمامیت خواه است؛ همه یا هیچ. او همه چیز مردانش را برای خود و عشق مثالین اش می خواهد و آرزو دارد که کار و خلاقیت مرد تابع خواسته های او شود. اما مردان زندگی او این خواسته تحقیر آمیز او را نمی پذیرند و برای همین او از آنها فرار می کند و ترجیح می دهد در تنهایی بمیرد اما با آنها زندگی نکند. به باور رابین وود، در میان تمامی فیلم های درایر، "گرترود" بر اساس معیارهای سبک شناختی، بیش از همه سرکوب شده به نظر می رسد.درایر قصد داشت بعد از ساختن فیلم "گرترود"، نمایش هایی بر اساس داستان های فاکنر (که در ایران با عنوان گوربه گور توسط نجف دریابندری منتشر شده)، یوجین اونیل (سوگواری، الکترا می شود) و فیلمی بر اساس نمایشنامه "مده آ" اثر ارویپید بسازد که فرصت این کارها را پیدا نکرد. لارس فون تریه که از پیروان درایر است، نمایشنامه اوریپید را که درایر روی آن کار کرده و نیمه تمام مانده بود، در سال ۱۹۸۷ برای تلویزیون دانمارک کارگردانی کرد.درایر در اواخر عمر قصد داشت فیلمی درباره مسیح بسازد اما مرگ به او مهلت نداد. او در سال ۱۹۶۸ در دانمارک چشم از جهان فروبست.

منتقد:پرویز جاهد

منبع:بی بی سی

[nextpage title=”سه یادداشت کوتاه بر فیلم «گرترود»:عشق،ایمان و رنج”]

۴-سه یادداشت کوتاه بر فیلم «گرترود»:عشق،ایمان و رنج

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/42-Gertrud/14-Gertrud.jpgسید احمد پایداری:«گرترود فیلمی است که در آن درایر باز هم به‏ شخصیت زنان می‏پردازد.گرترود،زنی سختی معتقد به‏ آزادی عقیده و رای است؛مطالعهء ادبیات و فلسفه را دوست‏ دارد؛کنجاکاوانه در پی چنین مطالبی می‏رود و بدون‏ تعصب،درباره‏شان تحقیق و بررسی می‏کند.او در پی ازادی‏ است و میل دارد هر کاری را که می‏خواهد،انجام دهد.وی از مردانی که به او اظهار علاقه می‏کنند،می‏گریزد؛زیرا آن‏ها را دوست ندارد.گرترود ازدواج کرده است و شهور دارد؛ولی‏ شوهرش نیز نمی‏تواند پاسخگوی نیازهایش باشد.زندگی‏ او با شوهرش راحت و مرفه است.شوهر مقامی والا در اجتماع دارد.اهل سیاست است و احترام جامعه را متوجه‏ خویش کرده است.با این وصف گرترود کششی به او ندارد. شاعری(گابریل لیندمان)عاشق گرترود است.اما گرترود از او هم می‏گریزد؛زیرا می‏گوید:«نمی‏توانم به مردی که‏ دوستش ندارم احساسی نشان دهم.»مدتی بعد،او عاشق‏ موسیقی‏دان جوانی می‏شود،اما موسیقی‏دان اعتراف می‏کند که زندگی او در گرو زنی است که کمک‏های مؤثری به او کرده است و وی نمی‏تواند این زن را از خود براند.گرترود در این عشق شکست می‏خورد.لیندمان دوباره برای تقدیم‏ عشق می‏کوشد،ولی گرترود نمی‏پذیرد.او زنی است که‏ همه را می‏خواهد یا هیچ را.اکنون که قادر نیست عشق خود را به تصرف خویش درآورد،سرزمینش را ترک می‏گوید و به‏ پاریس می‏رود.در تنهایی مشغول مطالعه می‏شود.او تنها بودن را در این جهان تجربه می‏کند و با خاطراتش زندگی را به سر می‏برد؛برای یکی از دوستانش شعر می‏فرستد که‏ نشان‏دهندهء موفقیت و نگاه او به عالم است.

به من نگاه کن آیا من زیبایم؟

نه،ولی عشق را شناخته‏ام

به من نگاه کن!آیا من زنده‏ام؟

نه،ولی عشق را حس می‏کنم؟

آخرین فیلم درایر نیز همچون دیگر آثارش دربارهء عشق است‏ گرترود همه‏چیز(زیبایی،جوانی،زندگی)را از دست داده‏ است،اما تنها احساسی که به او معنا می‏بخشد،عشق است. این احساس همچون احساس آن در روز خشم،مفهوم مادی‏ و جسمانی ندارد.گرترود زمانی عشق را حس می‏کند که از همه جدا شده و تنهاست.آنچه او در احساس عشق یافته‏ است،وصل جسمانی نیست،بلکه می‏توان از آن به عنوان‏ آگاهی وجودی یاد کرد.گرترود بر زمان و احساس‏های فانی‏ این دنیا،به وسیلهء عشق غلبه کرده است.درایر،خواست‏ قدرت و عشق گرترود را به نوعی تعصب تشبیه کرده است. باوجوداین در عمق این شخصیت نوعی تعصب دیده‏ می‏شود.او نمی‏خواهد یکی از ملزومات زندگی مرد باشد؛ می‏خواهد شمارهء یک باشد،مقام اول.بعد از این،مرد می‏تواند کارش را ادامه دهد.آنچه در گرترود مهم است، همین تلاش برای فردیت یافتن است.عشق و ایمان در آثار درایر این فردیت را برای شخص حاصل می‏کند.»

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/42-Gertrud/15-Gertrud.jpgآرش سیاوش:««گرترود» عنوان آخرین ساخته کارل تئودور درایر است که در سال ۱۹۶۴ و در اوضاعی که دامنه جنبش «موج نو» سینمای فرانسه به تمامی اروپا رخنه کرده بود، ساخته شد و به نمایش درآمد. فیلم ماجرای زندگی زنی به نام گرترود است که با همسر سیاستمدارش زندگی بی روح و کسالت باری را پشت سر می‌گذارد و از عدم وجود شور عاشقانه در قلب شوهرش رنج می‌کشد، تا جاییکه سرانجام از همسرش جدا می‌شود و زندگی تنها در پاریس را به بودن در کنار شوهر ترجیح می‌دهد. درایر در «گرترود» شخصیت زنی را ترسیم می‌کند که بر خلاف ژاندارک حاضر به تحمل مصائب نیست و به همین رو دست به طغیان می‌زند و از این رو نسبت به مردان برتری پیدا می‌کند. برای او اگر مردان لذات دنیوی مانند کار و هنر را ترجیح می‌دهند، عشق همه چیز است تا جائیکه شور درونی او یا خواهان همه چیز است و یا هیچ، که دست آخر به مورد دوم نائل می‌شود. «گرترود» که اوج بلوغ فکری و هنری درایر را نشان می‌دهد، اثری در ظاهر آرام است که حرکت خود را از طریق محتوا، سیلان گفتگوها و بویژه فوران احساسات بدست می‌آورد و این براستی خصوصیتی است که سینما در غایت خواسته‌هایش از مدرنیسم طلب می‌کند. کارل تئودور درایر پس از «گرترود» دیگر فیلمی نساخت و سرانجام در ۲۰ مارس سال ۱۹۶۸ و در حالیکه اروپا در طب تلاطم‌های سیاسی و جریان‌های انقلابی می‌سوخت، بدرود حیات گفت. سینمایی که درایر در طول دوران فیلمسازی‌اش بدان پرداخت، نه به منزله‌ی بیان یک بیانیه سیاسی و یا مذهبی، بلکه تلاشی بود در جهت تکوین و تکمیل زیبایی شناسی در سینما. به عبارت دیگر سینمای درایر شیوه‌ای خاص از نگریستن به جهان است و نشانگر قلیان احساسی است که در نتیجه برخورد فرد با واقعیت در وجود او، حاصل می‌گردد. درایر را می‌توان تصویرگر درون زندگی انسان‌هایی تعریف کرد که همواره با مسائلی چون عشق، مرگ و تنهایی دست به گریبان‌اند.»

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/42-Gertrud/16-Gertrud.jpgجفری مك نب/آیدین سراج:« «گرترود» آخرین کار درایر که در جشنواره ونیز عرضه شد، برای بعضی "کهنه" می‌نمود و برای بعضی "نو". و متأسفانه گروه اول اغلب از منتقدان بودند و گروه دوم از فیلم‌سازان موج نو ـ متأسفانه، چون تاریخ سینما نشان داد که حق با گروه دوم بود. درایر در گرترود باز از آزادی زنان گفته بود که تازه در سینما حرف نوئی به‌شمار می‌آمد.«گرترود» اقتباسی‌ بود از نمایشنامه‌ هالمار سودربرگ‌ درباره‌ زنی‌ قدرتمند كه‌ دایماً از سوی‌ مردان‌ اطرافش‌ مورد سوءاستفاده‌ قرار می‌گیرد. این‌ فیلم‌ هم‌ از سوی‌ منتقدان‌ به‌ دلیل‌ استفاده‌ كم‌ از كلوزآپ‌ و تكیه‌ زیاد بر سكانسهای‌ طولانی‌ و متوالی‌ به‌ شدت‌ كوبیده‌ شد. اما هر چه‌ باشد شاموس‌ هر دو فیلم‌ درایر را تحسین‌ می‌كند و «گرترود» را فیلم‌ مورد علاقه‌ خود می‌داند: فیلم‌ درباره‌ اشتیاق‌ بی‌حد و حصر زنی‌ به‌ عشق‌ مطلق‌ است، داستانی‌ توانفرسا و در عین‌ حال‌ مطلقاً تغییر دهنده. «گرترود» هم‌ مثل‌ بسیاری‌ از آثار درایر به‌ رویارویی‌ زنان‌ با قدرتهای‌ سنتی‌ و تلاش‌ آنان‌ برای‌ تعریف‌ و غلبه‌ بر این‌ قدرتها می‌پردازد. به‌ عبارت‌ ساده‌تر، فیلمهای‌ درایر درباره‌ زنانی‌ است‌ كه‌ فریاد می‌كشند: نه!"گرترود" شخصیت اصلی فیلم، زنی است میان سال که سال‌ها پیش با "گابریل "شاعر ازدواجی عاشقانه داشت،اما پس از چندی به دلیل بی توجهی همسر، از او جدا شده با "گوستاو "سیاست‌مداری سالخورده ازدواج می‌کند،اما سرانجام این ازدواج نیز ناکامی است و گوستاو چنان سرگرم مسائل کاری خویش است که همسر را از یاد برده است.این زن، همواره در جست و جوی عشق واقعی است.عشقی که استوار بر برابری روابط مرد و زن باشد،اما مردهایی که در مسیر او قرار می‌گیرند، نمی‌توانند انتظار او را بر آورده کنند،از این رو، گرترود دل در گرو عشق "ارلاند"، نوازنده‌ای خوش گذران می‌نهد و از گوستاو می‌خواهد با رفتن او موافقت کند،اما این بار نیز درمی‌یابد که ارلاند قصدی شرافتمندانه نداشته و احساساتش را به بازی گرفته است.گرترود حالا به خویش باز می‌گردد او حتی گابریل شاعر را ـ که اینک برگشته و خواستار اوست ـ نمی‌پذیرد.در پایان فیلم، گرترود به انزوا پناه می‌برد و تحصیل علم را انتخاب می‌کند.»

منابع:فارابی,شماره سی ام و F I L M O L O G Y و نقد سینما

[nextpage title=”نگاهی به سینمای درایر و فیلم «گرترود»:در جست‏وجوی‏ دنیای نامرئی‏”]

۵-نگاهی به سینمای درایر و فیلم «گرترود»:در جست‏جوی‏ دنیای نامرئی‏

۲۵http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/42-Gertrud/18-Gertrud.jpg سال پیش،در ۲۰ مارس ۱۹۶۸،درحالیکه اروپا در تب تلاطمهای سیاسی و جریانهای‏ انقلابی می‏سوخت،جهان سینما یکی از بزرگترین انقلابی‏های خود را از دست داد.انقلابی که کارل‏ تئودور درایر در زمینهء هنر سینما از پایه‏گذاران آن بود،بافتی سیاسی نداشت،بلکه کوششی بود در جهت تکوین و تحول زیبایی‏شناسی سینما.به طور مسلم،آنچه که در سینمای درایر از ارزش و اهمیتی بسزا برخوردار است.سعی او در جهت شکل تصویری بخشیدن به یک ایدئولوژی سیاسی‏ خاص نیست،بلکه سیاست تصویری جدیدی است که او در فیلمهای خود در جستجوی آن‏ می‏باشد.به عبارت دیگر،سینمای درایر شیوه‏ای خاص از نگریستن است به واقعیت جهان.آنچه که‏ از دیدگاه درایر در سینما مهم جلوه می‏کند،نشان دادن حس و ادراکی است که در نگاه فرد در برخورد با واقعیت رخ می‏دهد.به این اعتبار،سینمای درایر به ما می‏آموز که چگونه با نگاه کردن به تصاویر دنیای بیرون،به ژرفای وجدان بشری پی ببریم.پس می‏توان گفت که درایر سینماگر واقعیت‏ بلاواسطهء جهان نیست،بلکه نقاش و تصویرساز درون‏نگر زندگی انسانهایی است که همواره با مسائلی چون عشق،مرگ،تنهایی،ایمان و ناشکیبایی دست به گریبانند.سؤالی که درایر در همهء فیلمهای خود،از رئیس جمهور(۱۹۱۸)تا گرترود(۱۹۶۴)مطرح می‏کند،این است:چگونه‏ می‏توانیم در زندگی عادی هر روز خودمان به معنویت دست بیابیم.بدون اینکه قربانی تعصب و عقب‏ماندگی و ناشکیبایی همنوعان خود بشویم؟درایر پاسخ به این سؤال را در مفهوم«عشق» می‏یابد.در حقیقت جوهر سینمای درایر در این جمله شخصیت اصلی فیلم گرترود خلاصه می‏شود:«عشق همه‏چیز است».سینمای درایر سینمای عشق و زندگی است.برای درایر آنجا که‏ عشق پیروز است،زندگی نیز جاری است.به این اعتبار،شخصیت اینگر در فیلم کلام به یاری ایمان‏ به عشق به زندگی بازمی‏گردد و همین اینگر در صحنه‏ای دیگر از فیلم به مورتن بورگر می‏گوید: «مهم این است که یکدیگر را دوست بداریم.»جالب اینکه در فیلمنامه«عیای ناصری»درایر(که او متأسفانه فرصت ساختن آن را نیافت)به جمله‏ای از حضرت مسیح برمی‏خوریم که رو به حواریون‏ می‏گوید:«فریضهء دینی جدیدی را به شما می‏دهم.یکدیگر را دوست بدارید.بدین‏گونه همهء انسانها خواهند دانست که شما مریدان من هستید.همدیگر را به همان اندازه دوست بدارید که من شما را دوست داشتم».

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/42-Gertrud/2-Gertrud.jpgجستجوی دشوار گرترود در پی عشق را در این گفتهء فیلم درایر می‏یابیم:«در عشق،شادمانی‏ وجود ندارد.عشق رنج است،عشق درد است.»در واقع سه تصویری که درایر در فیلم خود از شخصیت گرترود در آینه نشان می‏دهد،هریک به نوعی،به خوبی منعکس‏کنندهء رنج و درد و ناکامی‏ گرترود در عشق است.گرترود در جستجوی عشق خیالی خویش است،ولی تراژدی این عشق از خود او موجودی خیالی می‏سازد که فراسوی واقعیت قدم می‏گذارد.در اینجا به این گفته ژاک ریوت‏ می‏رسیم که می‏گوید:«گرترود شاید از دیدگاه صوری همچون رویا به نظر نیاید،اما کلامی دارد خوابزده…».این کلام خوابزده تنها متعلق به شخصیت گرترود نیست،بلکه کلام اکثر شخصیتهای‏ فیلمهای درایر است.حتی شخصیتهای فیلمهای صامت درایر هم‏کلامی خوابزده دارند،چون همگی در جستجوی مطلق هستند و به این منظور قدمی به دنیای نامرئی فراسوی واقعیت جهان هر روز می‏گذارند.دیویدگری در فیلم خون‏آشام،آن پدر سدوته در فیلم روز خشم،شخصیت ژان در مصائب ژاندارک،اینگرو یوهانس در کلام و گرترود در فیلم گرترود،هریک به نوبهء خود در جستجوی مطلق هستند و به همین جهت در حاشیهء جهان خود قرار می‏گیرند.آنجا که ایمان به‏ عشق،از گرترود شخصیتی حاشیه‏ای می‏سازد،در طور مسلم،زمانی که به نورپردازی‏ داخلی فیلم گرترود توجه می‏کنیم،خودبه‏خود به یاد تابلوی«آفتاب صبحگاهی در اتاق هامرشوی» و تابلوی«مرد در کنار زنی در حال اجرای کلاوسن»ورمیر می‏افتیم.لئوناردو داوینچی می‏گفت: «آنجا که روح با دستها همراه نباشد،هنری در کار نیست».در سینما نیز چنین است.سینمای بی‏روح، همچون قدیسی مزور و دروغگو،بی‏اعتبار است.ولی در سینمای درایر آنجا که تصویری یا کلامی‏ از تقدیس وجود دارد،انگار نور عشق و زندگی هم تصویر را روشن می‏کند.پس عنصر نور در سینمای درایر حضوری فراطبیعی دارد که شخصیتهای فیلمهای او با قرار گرفتن در پیرامون آن از عالم واقع و بیرونی پدیدارها به عالم ذات و درونی نفس گذر می‏کنند.لذا،درایر برای نشان دادن این‏ فرازش به سوی معنویت شخصیتهای خود از نماهای نزدیک چهره‏ها استفاده می‏کند.چهرهء شخصیتها بیانگر فضای دراماتیکی است که در آن برخوردی دیالتیکی بین دنیای غیر مجرد و دنیای‏ مجرد صورت می‏گیرد.

نویسنده:رامین جهانبگلو

منبع:مجله کلک…مهر ۱۳۷۴…شماره ۶۷

[nextpage title=”بخشی از دیالوگ های ناب فیلم «گرترود»”]

۶-بخشی از دیالوگ های ناب فیلم «گرترود»

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/42-Gertrud/3-Gertrud.jpgگوستاو خطاب به گردترود:من لبهایت را میجویم و تو گونه ات را پیش می آوری. یک ماه است که در اتاقت به روی من بسته است. بیش از این آنجا مقبول بودم اغلب شبها در فکر تو هستم از خود می پرسم شاید مرد دیگری را دوست داری چه کسی میتواند باشد؟

آیا اینه هایی که گرترود از گوستاو ( شوهرش ) گابریل شاعر ( عشق قدیمی اش) گرفته به راستی همانگونه که گابریل میگوید برای این است که او هر روز با دیدن چهره ء خودش، روزش را با زیبایی شروع کند یا گرترود هر روز در آن تنهایی خودش را میبیند جالب اینجاست که آینه ای که شاعر به او هدیه داده در اتاق کار گوستاو است و او در واقع با تصویری نه حقیقی از گرترود زندگی میکند که فقط انعکاسی از او را در دارد و آیینه نماد این انعکاس است.

گوستاو:چه میخواستی به من بگویی ؟

گرترود:چیزی را که باید خیلی زودتر میگفتم. دیگر طاقت صبر کردن ندارم. هر چند تو خواهی رنجید. گوستاو من زن وزیر نخواهم شد.

گوستاو (مبهوت):چه میگویی

گرترود:دیگر نظیخواهم همسرت باشم.

گوستاو:دوستت دارم گرترود

گرترود:بله دوست داشتن واژه والایی است. تو چیزهای زیادی را دوست داری، هوشت را دوست داری.کتابها و سیگارهای برگت را هم دوست داری ! شکی نیست که مرا هم گاهی دوست داری.

گرترود:من میخواهم با مردی زندگی کنم که یکسر از آن من باشد. من باید مهمتر از بقیه چیزها باشم. نمیخواهم فقط شی ءای باشم که گاهی اوقات با آن بازی میکنند.

گوستاو:گوش کن گرترود، عشق نمیتواند به تنهایی زندگی یک مرد را پر کند. مضحک خواهد بود

گرترود:بله، شاید مضحک باشد. میبینی چقدر برایت کم اهمیت هستم. حتی فضای خالی به جا مانده از من نیز، ناچیز خواهد بود

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/42-Gertrud/4-Gertrud.jpgدر یکی از سکانسها وقتی که گرترود وارد آپارتمان عشق جدیدش می شود که خودش را از آن مرد کند. وقتی مرد از گرترود میپرسد تو کی هستی؟ قسمتی دیگری از شخصیت گرترود را می فهمیم.بازیگر مرد این صحنه از درایر پرسیده بود چرا این صحنه ها اینقدر گفتگو دارند؟و او گفته بود:این فیلمی هست درباره کلمات.

ارلاند:تو واقعا کی هستی ؟

گرترود:چند زن

ارلاند:مثلا؟

گرترود: شبنمی که قطره قطره از برگ درختان می چکد، و ابری سفید، گریزان به هیچ جا.

ارلاند:و دیگر چه

گرترود:من ماه هستم. من آسمان هستم

ارلاند:دیگر چه ؟

گرترود:بله، من لب هستم، لبی که در جستجوی لبی دیگره

ارلاند:به رویا می ماند.

گرترود:یک رویاست. زندگی یک رویاست.

ارلاند:زندگی ؟

گرترود:زندگی یک رشته طولانی است از رویاها. رویاهایی که در هم میتنند.

ارلاند:آن لبی که حرفش را میزدی چیست ؟

گرترود:یک رویاست.

ارلاند:و آن لبی که جستجو میکردی ؟

گرترود:آن هم یک رویاست.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/42-Gertrud/7-Gertrud.jpgدرایر فیلم گرترود را بر اساس رمان هیالمار سودربرگ ساخته و عجیب اینجاست اتفاقاتی بوده که برای خود نویسنده افتاده بوده و گابریل شاعر در واقع همون نویسنده است.

گابریل:ارلاند یانسن دیشب «نجا بود. خیلی دیر رسید.

گرترود:خوب ؟ تو از خوشگذرانی با خانمهای بدنام خوار نمی شوی، او هم میتواند چنین کند.

گابریل:البته، ولی از او بدم می آید. آنچه را که باید برای خود نگه داشت، او فریادش می زند.

گرترود:مثلا چه ؟

گابریل:از رفیقه هایش داد سخن می داد.

گرترود:چقدر زشت.

گابریل:این طور نیست ؟ در آن فضای الکل و قمار و زنا… با صدای بلند از آخرین پیروزی عشقی اش میگفت. اسمش را به ما گفت. اسم عزیزش را….گرترود، آیا اشتباه کردم که به تو گفتم ؟

گرترود:نمی فهمم. نمی فهمم. دیگر هیچ نمی فهمم.

گابریل:احساس می کردم که باید به تو بگویم.

گرترود:البته، لازم بود آه گابریل مرا کمک کن تا بفهمم.

گابریل:چه بگویم ! من هم نمیفهمم. من تنها سر از کار خودم در می آورم.

گفتگوی پایانی گوستاو و گرترود

گرترود:من میروم

گوستاو:با عشق تازه ات

گرترود:نه، تنها، عشق تازه مرا نمی خواهد.

گوستاو:خدای بزرگ ! مردی که تو دوستش داری و او این عشق را نمی خواهد.

گرترود:من از او نمی گریزم. من میخواهم خودم باشم برای همین میروم شب بخیر گوستاو خیلی خسته ام

منبع:سینما از نگاهی دیگر

1
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
1 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
0 Comment authors
سراج Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
سراج
Guest
سراج

یکی از کسل کننده ترین و بدترین فیلم هایی که دیدم. با دیدن ordet انتظاراتم از درایر بالا بود ولی با این فیلم انتظاراتم اومد پایین. بازیگرها هم که افتضاح بودن. ضمنا تصویر در این فیلم هیچ کارکردی نداره و شما اگر فقط دیالوگ های فیلم رو بشنوید یا بخونید هیج تفاوتی نمیکنه.