For a Few Dollars More (به خاطر چند دلار بیشتر)

کارگردان : Sergio Leone

نویسنده : Sergio Leone, Luciano Vincenzoni

بازیگران: Clint Eastwood, Lee Van Cleef, Gian Maria Volonté

خلاصه داستان :

داگلاس مارتیمر (لی وان کلیف) در پی انتقام از مردی کثیف به نام ال ایندیو (جیان ماریا ولونتی) و افرادش، با جایزه بگیر جوان و بی‌نامی (کلینت ایستوود) آشنا می‌شود و …

 

 

[nextpage title=”چند پارگراف در معرفی «به خاطر چند دلار بیشتر»”]

 

ویستا:

این فیلم یکی از فیلم های سه گانه دلار است که شامل دو فیلم «به خاطر یک مشت دلار» و « خوب، بد، زشت» نیز هست. این ضد وسترن درخشان، از فرط اغراق در استفاده از عناصر و مایه‌های فیلم‌های وسترن، به سبکی انتزاعی و کاملاً شخصی دست می‌یابد؛ و در عین حال که ادای دینی به وسترن و قهرمانان اسطوره‌ای‌اش است، به هجو این نوع نیز می‌پردازد. ایست‌وود با آن ته‌ریش خرمائی رنگ و ته سیگاری که همیشه بر لب دارد، یکی از نمونه‌ای‌ترین شمایل‌های تاریخ سینما را خلق می‌کند. از صحنه‌های درخشان فیلم لحظه‌ای است که وان کلیف کبریتش را با پشت گردن کینسکی روشن می‌کند؛ همچنین نخستین مواجهه وان کلیف و ایست‌وود. موسیقی موریکونه در خلق فضای اغراق‌آمیز کار بسیار مؤثر است. فیلم در آمریکا با توفیق تجاری نامنتظره‌ای روبه‌رو می‌شود.

—-

پرویز جاهد:

سرجیو لئونه عمده موفقیت خود را برای فیلم "به خاظر چند مشت دلار بیشتر" مدیون موسیقی متن زیبایش است که همراه با بازی بسیار زیبای کلینت استوود به جزء جدایی ناپذیر فیلم تبدیل گشته است. موریکونه اغلب نت های موسیقی را آماده می کرد و سپس لئونه این موسیقی ها را در صحنه های مختلف فیلمش ادغام می نمود طوری که این روش هماهنگی تا قبل از آن دیده نشده بود. بارزترین مثال برای این مورد صحنه ایست که موسیقی موریکونه به عنوان ملودی باز شدن ساعت جیبی مورد استفاده قرار گرفته و بدین ترتیب عمق بیشتری به این سکانس داده شده است.

—-

کافه سینما:

به خاطر چند دلار بیشتر، عنوان دومین قسمت از تریلوژی دلار به کارگردانی سرجو لئونه می‌باشد که در سال ۱۹۶۵ میلادی ساخته و در سال ۱۹۶۷ میلادی در امریکا اکران عمومی شد. از این فیلم به عنوان یکی از بهترین آثار سینما یاد می‌شود. تقابل یک جایزه بگیر یک انتقامجو و یک راهزن دیوانه به مدد سبک شوخ طبعانه لئونه و موسیقی درجه یک موریکونه آنقدر جذابیت داشته که بی صاحب ترین ژانر سینما را صاحب اعتباری جهانی کند. باز هم نقطه قوت اصلی فیلم فصل طولانی دوئل پایانی با موسیقی موریکونه است.

لئونه با ساخت به خاطر چند دلار بیشتر که اقتباسی بود از یوجیمبو اثر اکیرا کوروساوا که البته ان هم اقتباسی بود از کتاب ذرت سرخ نوشته دشیل همت در امریکا با استقبال زیادی روبرو شد و کلینت ایستوود را به عنوان ستاره سینمای وسترن به دنیای سینما معرقی کرد .

—-

آرزو پناهی، جام جم:

خیلی‌ها معتقدند ساخت سه‌گانه لئونه روح تازه‌ای در ژانر وسترن دمید.سه‌گانه دلار او شامل یك مشت دلار، به خاطر چند دلار بیشتر و خوب، بد، زشت مي‌شود.

كلینت ایستوود حاضر شد با ۱۵ هزار دلار كه نصف چیزی بود كه در تلویزیون به او می‌دادند، در فیلم به خاطر یك مشت دلار بازی كند. در فیلم به خاطر چند دلار بیشتر، آدمكش‌های جایزه‌بگیر موضوع اصلی فیلم را شكل مي‌دادند و لئونه از لی وان كلیف دعوت كرد تا به گروه او بپيوندد. این بازیگر در آن زمان بدترین دوره زندگی‌اش را می‌گذراند و چند سالی بود كه برای خرد شدن استخوان‌ها و ترك الكل در بیمارستان بستری بود.

سرجیو لئونه درباره این فیلم گفته است: سینما برای من صنعت رویاسازی نیست، صنعت اسطوره‌سازی است. ترجیح می‌دهم پلیدترین اسطوره را قهرمان فیلمم بكنم: آدمكش‌های جایزه بگیر را… .

در خوب، بد، زشت او ۳ قهرمان دارد: خوب، بد و زشت. هر چند شخصیت خوب فیلم نیز دست كمی‌ از ۲ شخصیت دیگر ندارد.

این سه فیلم مكمل هم هستند. در فیلم اول، ۲ گروه دشمن یكدیگرند و مردی بین آنها قرار دارد. در فیلم دوم ۲ مرد رقیب هستند و گروهی میان آنها قرار دارد. در فیلم سوم ۲ كشور با هم جنگ دارند و ۳ مرد در میان آنها هستند.

 

[nextpage title=”نقد و بررسی فیلم «به خاطر چند دلار بیشتر» (نقد فارسی)”]

 

در فیلم «به خاطر چند دلار بیشتر» که ادامه ای ست بر فیلم «یک مشت دلار»، روش رایج در وسترن های اسپاگتی به کار بسته شده و پیشرفت نیز داشته است که فیلم را به یکی از بهترین فیلم های این ژانر تبدیل می کند.

از نظر فرم «به خاطر چند دلار بیشتر» به دقت ساختار سه پرده ای کلاسیک را دنبال می کند. پرده ی اولیه که اطلاعاتی در اختیار مخاطب قرار می دهد خود به سه بخش تقسیم می شود و به سرعت و ظرافت شخصیت های اصلی را معرفی می کند. با وجود شباهت های ظاهری، هر کدام از آنها (مرد بی نام، مورتیمر و ایندیو) خود را در گوشه های مخالف یک مثلث اخلاقی قرار می دهند. مرد بی نام شخصیتی سرد و بی روح دارد و افکار او از واقعیت خونین مرگ فاصله دارد. بر خلاف او، مورتیمر آنقدر عاقل هست که مفهوم هر گلوله را درک کند و با حالت موازنه ی عشق و نفرت آشناست. این میان ایندیو به دلیل طبع تهاجمی اش مملو از خشم است و به هیجان مست کننده ی کشتن معتاد شده است.

به طور خلاصه، بخش میانی فیلم این سه شخصیت را به سمت یکدیگر می کشاند و زمینه ی پیشامد های بعدی را که معرف مبارزه ی مرگ آور آنهاست، آماده می سازد. سرنوشت هر سه ی آنها را به سوی هم می کشاند تا در پرده ی پایانی کوتاه اما خشونت آمیز فیلم، داستان را به نتیجه برساند. در این فیلم نقش های کوچک کنار گذاشته شده اند تا صحنه را برای سه شخصیت اصلی خالی بگذارند. لئونه بدون هیچ گونه افراطی موضوعات همیشگی و جاودان داستانی را با سبک و دیدگاه خود به تصویر می کشد.

«به خاطر چند دلار بیشتر» که از فیلم اولیه بودجه ی بالاتری داشته است این مبلغ را صرف می کند تا فیلمنامه ای ارتقا یافته، بازیگرانی سطح بالاتر و امکانات تولیدی بهتری داشته باشد. ایستوود در نقش اسلحه کشی که سیگار برگ می کشد و پانچو می پوشد عالی عمل می کند. جزئیات شخصیت او بسیار بهتر پرداخته شده اند، با زمانبندی دقیق و بی حسی چهره اش و درک این واقعیت که در چنین نقش هایی چطور هر چه کمتر نقش بازی کند، تأثیر بیشتری می گذارد. ون کلیف در بازی خود تضاد مناسبی با ایستوود نشان می دهد و به واسطه ی خصوصیات خود حضوری گیرا و حاکم در صحنه دارد. برای اینکه به عنوان سن بالاترین شخص در فیلم هنوز هم استعداد هنری خود را حفظ کند، مشخص است که هم شخصیت او و هم انگیزه هایش به نوعی با ایستوود جوان تازه وارد متفاوت هستند. با این وجود یک جو رقابتی برای ون کلیف وجود دارد که هیچ چین و چروکی نمی تواند آن را از چهره اش پاک کند. دیگر بازیگر فوق العاده ی فیلم ولونته است که تعادل نقش آفرینی اش را روی مرز میان باورپذیری و مسخرگی حفظ می کند. او با ترکیبی در حال تغییر از جنون و هوش بالا، شخصیتی بسیار مرعوب کننده دارد. در مورد نقش های فرعی، کلاوس کینسکی نقش گوژپشت را به خوبی بازی می کند، ماری کراپ قوی ترین نقش مؤنث فیلم را به نمایش می گذارد و رزماری دکستر قابل همدردی ترین آنها را.

علاوه بر این، قابلیت های کارگردانی سرجیو لئونه در «به خاطر چند دلار بیشتر» به شدت رشد کرده و به کمال رسیده اند. برش های سریع میان نمای لانگ شات و نمای بسته (همانظور که در فیلم قبلی دیده می شد) کاملاً واضح هستند، با این وجود در این فیلم زمختی ها و ناهمواری های مربوطه برطرف شده اند. یک مثال فوق العاده از این مورد در صحنه ای اتفاق می افتد که مرد بی نام و مورتیمر در مسابقه ای برای سنجیدن مهارت های حرفه ای خود رودررو می شوند و یکدیگر را به دقت زیرنظر دارند تا نقاط ضعف هم را پیدا کنند. وقتی دوئل آغاز می شود، مشخص می شود که آنها میل ندارند واقعاً به یکدیگر شلیک کنند (زیرا احتمال زیادی دارد که هر دو کشته شوند)، با این حال تنش صحنه به شدت در حال افزایش است. شکستن این جو نفس گیر با بستن پیمانی از سر احترامی کینه توزانه، ضربه ی استادانه ای ست که لئونه تعبیه می کند و فضا را برای همکاری و شراکت آنها آماده می سازد. در نهایت نباید از موسیقی متن فوق العاده انیو موریکونه گذشت که با علائم صوتی (مانند زنگ ساعت جیبی) و صداهای پس زمینه ی اوج گرفته، همه چیز را احاطه می کند. برای فیلمی با جوی سنگین، این نوع موسیقی دیگر تکمیل کننده ی همه چیز است.

در مورد نواقص فیلم، باید بگویم «به خاطر چند دلار بیشتر» کمی بیش از حد طولانی است و این موضوع حتی با وجود صحنه های تیراندازی بی نظیر لئونه باز هم حس می شود. به غیر از این، هیچ نقص دیگری در فیلم نمی بینم.

منتقد: دیمین کنون (مووی ریویز یو.کی)

مترجم: الهام بای

نقد فارسی

 

[nextpage title=”« به خاطر چند دلار بیشتر» به روایت سرجیو لئونه (لوح)”]

 

«نوشته‌های بسیاری در مورد آدمکش‌های جایزه بگیر خوانده بودم. این مبدا کار ما شد. می‌بایست واقعیت آدمکش‌های جایزه بگیر را تمام و کمال رعایت می‌کردیم. حضور این آدمها در ساخته شدن کشور امریکا لازم بوده است. به آنها پاکسازان غرب می‌گفتند. آدمهایی که جانشین قانون رسمی مملکت می‌شدند تا از جان و ناموس مردم دفاع کنند و بدین ترتیب عدالت را برقرار می‌کردند. این کار با خشونت بسیار همراه بود. در مورد یکی از آنها خوانده بودم که همیشه در جیب کتش گوش یک انسان را داشت. وقتی وارد کافه‌ای می‌شد این گوش را به همه نشان می‌داد و سپس آن را روی لیوانش می‌گذاشت. این گوش متعلق به آخرین قربانی‌اش بود.»

«عکس لی وان کلیف را دیدم. بازی‌های او در «شجاعان» و به خصوص «نیمروز» را به خاطر داشتم. شبیه یک شاگرد سلمانی اهل جنوب ایتالیا بود، با بینی عقابی و چشمانی شبیه ون گوگ. هیچکس از او خبر نداشت. بعد از دو روز تحقیق رابط سابقش گفت که او سه سال تمام در بیمارستان بوده، یک شب در مستی زمین خورده و استخوان‌های بدنش خرد شده و بعد از آن برای ترک اعتیاد الکل خود را جایی بستری کرده است. سینما را کنار گذاشته و فقط نقاشی می‌کند. سیاه‌ترین و سخت‌ترین دوره زندگی‌اش را می‌گذراند. از رابط خواستم تا سریع قرار ملاقاتی با او بگذارد. فردایش به ایتالیا باز می‌گشتم. چند ساعت پیش از رفتن به فرودگاه وان کلیف با رابطش به هتل آمدند. از پله‌ها که پایین می‌آمدم او را دیدم. پالتوی کهنه و بسیار کثیفی بر تن داشت. موهایش کوتاه و خاکستری بود. دقیقا به شخصیت مورد نظر من شباهت داشت. دستیارم را کناری کشیدم و گفتم :«بلافاصله قراردادی با او امضا کن قبل از اینکه با او حرف بزنم. اگر چیز احمقانه‌ای بگوید دیگر با او کار نخواهم کرد و اگر با او کار نکنم، اشتباه بزرگی مرتکب شده‌ام.»

«هنگام فیلم‌برداری خبرنگار مجله تایم به دیدنم آمد. آخرین شماره مجله‌اش را با خود آورده بود. در حالی که مشغول راه انداختن ضبط صوتش بود نگاهی به مجله‌اش انداختم. در دو صفحه عکس‌های رنگی عکاسی غیر حرفه‌ای را چاپ کرده بودند. موضوع آن اعتصاب بود. اولین تصویر دو سیاهپوست را نشان می‌داد که از مغازه‌ای به غارت رفته با چند بطری آبجو بیرون می‌آیند. معلوم بود آنها را دزدیده‌اند. تصویر بعدی رسیدن پلیسها را نشان می‌داد. در تصویر دیگر پلیسها به سیاهپوستان نگاه می‌کنند. در بعدی دزدان پا به فرار می‌گذارند. یکی از پلیسها سلاحش را در می‌آورد و به سوی آنها شلیک می‌کند. عکس بعدی یکی از دزدها را خونین نشان می‌داد. آخرین عکس متعلق به پلیسی بود که پایش را روی جسد سیاهپوست جوان گذاشته و به اطراف خود نگاه می‌کند در حالی که پلیس دیگر به او لبخند می‌زند. در همین حین خبرنگار نخستین سئوالش را از من پرسید:«چرا فیلمهایتان تا این حد خشن هستند؟» مجله را به او دادم :«تا به حال نگاهی به مجله خودتان انداخته‌اید؟»

«سینما برای من یعنی گنجاندن یک اسطوره در بطن یک داستان. سینما صنعت رویا سازی نیست، صنعت اسطوره سازی است. میل و علاقه مستندگونه من به اسطوره‌ها نمی‌تواند جدای از بحث‌های شخصی من باشد، اگرچه ترجیح می‌دهم پلیدترین اسطوره را قهرمان فیلمم بکنم: آدمکش‌های جایزه بگیر»

نویسنده: داود زادمهر

منبع: پایگاه فرهنگی لوح

 

[nextpage title=”جایگاه «به خاطر چند دلار بیشتر» در وسترن اسپاگتی: هر اسلحه ای می تواند تأثیر گذار باشد (شرق)”]

 

بین سالهای ۱۹۶۰ تا ۱۹۷۵ شرکت های تولید فیلم اروپایی حدود ۶۰۰ فیلم وسترن ساختند. منتقدان یا این فیلم ها را به باد انتقاد می گرفتند یا بی اعتنا از کنارشان می گذشتند و از آنجا که شرکت های ایتالیایی هزینه ساخت بیشترشان را تأمین می کردند، به وسترن های اسپاگتی معروف شدند. طرفداران این ژانر با آغوش باز این واژه را پذیرا شدند و اکنون این واژه به شکلی دوست داشتنی برای نامیدن هر وسترن ساخته و تهیه شده به وسیله فیلمسازان قاره اروپا به کار می رود.

اروپایی ها همیشه دوستدار وسترن بوده اند و همیشه هم آنها را ساخته اند. در همان اوایل ۱۹۰۱، کارگردان های اروپایی به سراغ این فرم هنری بسیار آمریکایی رفتند. آن چند وسترن اروپایی که قبل از ۱۹۶۰ ساخته شدند، اگرچه به لحاظ تاریخی اهمیت دارند، اما هیچ گاه از یک روند حکایت نمی کردند و اکثراً ناشناخته باقی ماندند، دست کم در ایالات متحده که این گونه بود. اروپایی ها به وسترن آمریکایی دل بستند، چون سرگرم کننده بودند.

در حول و حوش ۱۹۶۰، تولید وسترن های آمریکایی به دلیل نیروهای بازار رو به کاهش گذاشت و مشکلات توزیع، دسترسی به آنها را در اروپا مشکل تر نمود. در نتیجه تولید کنندگان اروپایی شروع کردند به تجربه کردن با دستمایه های خانگی که عمدتاً فیلم های زورویی اسپانیایی و تقلیدهای نازلی از وسترن های رده «ب» آمریکایی بودند. یک استثنا در این میان فیلمی تولید شده در اسپانیا با عنوان «سلاح های وحشی» محصول ۱۹۶۱ از مایکل کارراس با بازی ریچارد بیسهارت و الکس نیکل، ثابت کرد که یک فیلم خوب وسترن، هرچند نه چندان اریژینال، می تواند در خارج از آمریکا ساخته شود. با وجود این، اکثریت فیلم ها بسیار خوب نبودند و فقط مدتی به جایگاهی دست می یافتند و بسیار سریع محو می شدند.

با این همه در ۱۹۶۲، هرست وندلانت و هرالد راینلِ کارگردان با هم فیلم « گنج سیلورلیک» را ساختند، فیلمی بر اساس داستان هایی از کارل می نویسنده آلمانی که در شهر مرزی می گذشت. این فیلم ماجراجویانه و نه چندان جدی در یوگسلاوی و با حضور لکس بارکر و پی یر برایس در نقش های اصلی فیلمبرداری شد، شدت علاقه و محبوبیت این ژانر را نزد مخاطبان اروپایی به نمایش گذاشت. سایر تهیه کنندگان فرصت را مغتنم شمردند و تا حوالی ۱۹۶۴ یک دوجین فیلم وسترن آلمانی، ایتالیایی و اسپانیایی ساختند. به طور کلی کیفیت همچنان بد بود و فیلم ها به لحاظ سبکی بهتر از آن فیلم های ماجراجویانه ی شمشیر و صندل نبودند که جایگزین شان شده بودند. یک فیلم قابل توجه در این دوره فیلمی بود با عنوان «تیراندازی در ماسه های سرخ» محصول ۱۹۶۳ از ریکاردو بلاسکو با حضور ریچارد هریس، که پس از آن در هفت وسترن اسپاگتی بازی کرد.

سپس به کارگردان گمنامی به نام سرجیو لئونه ۲۰۰ هزار دلار و یک عالمه فیلم خام دادند و به او گفتند یک فیلم وسترن بسازد؛ با فیلمنامه ای بر اساس «یوجیمبو»، فیلم حماسی آکیرا کوروساوا، با یک هنرپیشه تلویزیونی آمریکایی به نام کلینت ایستوود، یک آهنگساز به نام انیو موریکونه و یک فیلمبردار به نام ماسیمو دالامانو. لئونه چیزی را ساخت که در اصل قرار بود فیلمی دور ریختنی باشد: «به خاطر یک مشت دلار». این فیلم خشن، بدبینانه و به لحاظ دیداری خیره کننده، کاراکتر «مرد بدون نام» را معرفی کرد، همان ششلول کش ضد قهرمانی که تنها انگیزه اش دستیابی به پول است و آدم های شرور صرفاً موانعی هستند که باید از سر راه برداشته شوند. سبک منحصر به فرد لئونه، زاویه های هنرمندانه دوربین، بسط زمان و خشونت بی پرده و آماده انفجار، گونه ای دیدگاه مخدوش شده از غرب را ارایه می داد و بدین گونه این فیلم را از هر وسترن پیشتر ساخته شده متمایز می کرد. منتقد ها به دلیل نمایش خشونت آمیز یک غرب غیررمانتیک پنبه فیلم را زدند، تماشاگران اما فیلم را بسیار دوست داشتند و وسترن اسپاگتی ها مانند فشنگ شلیک شده از کلت کالیبر ۴۵ بیرون جستند.

موفقیت «به خاطر یک مشت دلار» تهیه کننده ها را به سرمایه گذاری بیشتر و بیشتر با بودجه هایی کلان تر در زمینه وسترن ها وا داشت. لئونه سریعاً در سال ۱۹۶۵ دنباله ساخت. «به خاطر یک مشت دلار بیشتر» که این بار کلینت ایستوود را با یک بازیگر بازنشسته نقش های فرعی هالیوود به نام لی وان کلیف در نقش جایزه بگیر همراه کرد که به دنبال یک جانی دیوانه اند.موفقیت این فیلم دوم شهرت لئونه را به عنوان کارگردان وسترن تثبیت کرد و شهرتی بین المللی نصیب ایستوود، وان کلیف و موریکونه آهنگساز کرد.

نویسنده: جان ناج

مترجم: وحید اله موسوی

منبع: روزنامه شرق

 

[nextpage title=”نگاهی به کارنامه فیلمسازی سرجیو لئونه و سه گانه ی دلار (تهران امروز)”]

 

سرجیو لئونه، یکی از تاثیرگذارترین و در عین حال محبوب ترین فیلمسازان تاریخ سینما بود که برای یادآوری و احترام نگاهی مختصر و گذرا به زندگی و آثار این فیلمساز بزرگ می اندازیم.

سرجیو لئونه متولد سوم ژانویه سال ۱۹۲۹ میلادیست. در شهر رم ایتالیا که بسیاری از فیلمسازان بزرگ دیگر را تحویل تاریخ سینما داده است چشم به جهان گشود و فرزند پدری مشهور در ایتالیا به نام وینچنزو لئونه می‌باشد. وینچنزو لئونه کارگردان ایتالیایی صاحب نامیست که بیشتر او را با نام روبرتو روبرتی می‌شناسند. مادر وی نیز ادویچ والکرنگی است که او هم در سینما و عرصه‌ی بازیگری فعالیت داشته است. البته او را نیز با نام بایس والرین می‌شناسند.

اگر بیوگرافی اکثر کارگردانان نامدار ایتالیایی را مرور کنیم قطعا به این نکته برخورد خواهیم کرد که جنگ جهانی دوم، جنگ‌های داخلی و فاشیسم تاثیر بسزایی در گرایش‌ آنان به سمت فیلمسازی و به طور خاص تر گرایش به سمت سبک فیلمسازی منحصر به فردشان داشته است. بی‌شک تلخی‌های جنگ‌ جهانی و پدیده‌ فاشیسم بر زندگی اکثر مردم ایتالیای آن زمان سایه افکنده بود اما این هنرمندان بودند که از این اتفاقات و وقایع به عنوان زمینه ساز شکل گیری نگاه و رویکرد هنری و فکری خاصشان به طور ناخودآگاه بهره بردند. سرجیو لئونه نیز به همین ترتیب. در سال‌های جنگ جهانی دوم او دوران کودکی و نوجوانی‌اش را سپری می‌کرد. در همین دوران که سلطه‌ ننگین فاشیسم بر هنر و سینما بیش از هر زمانی بود پدر و مادر هنرمندش سخت در تنگنا قرار گرفته بودند. اما این مانع از آن نشد که سرجیوی نوجوان از هنر و سینما دلزده شود و همین سرسختی سرجیو باعث شد تا سینما یکی از خاص ترین و محبوب ترین فرزندانش را بیابد. سرجیو از دل این سختی‌ها به سینما علاقه مند شد و نه در فضایی روشنفکرانه و کاملا راحت و آسوده.

در دهه‌ پنجاه میلادی تصمیم گرفت کارش را در سینما با دستیاری و فیلمنامه نویسی آغاز کند. فعالیت‌های زیادی در این دهه داشت و در دهه شصت پس از دو تلاش نافرجام در جهت ساخت فیلم بلند، بالاخره اولین فیلم بلندش را ساخت. فیلمی نه چندان مطرح اما مهم به لحاظ آغازگر بودن در کارنامه فیلمسازی‌اش. نام این فیلم کلاسیوس از ژود است که اثریست تاریخی حماسی اما ضعیف نسبت به آثار شاخص تر لئونه. لئونه پس از اینکه این فیلم را در سال ۱۹۶۱ ساخت، سه سال بعد یعنی در سال ۱۹۶۴ اولین فیلم از سه گانه مشهورش را ساخت. سه گانه‌ای پرفروش، مشهور و البته مهم و جریان ساز. در حقیقت تولید وسترن‌های موسوم به اسپاگتی چه پیش از این سه گانه آغاز شده بود و چه پس از آن، این سه فیلم بودند که نام وسترن اسپاگتی را بر سر زبان‌ها انداختند و خون تازه‌ای وارد جریان این ژانر محبوب ( وسترن ) کردند. یک مشت دلار نام اولین فیلم از این سه گانه بود و کلینت ایستوود بازیگر نقش اصلی آن بود. نقشی که پیش از ایستوود به هنری فاندا و چارلز برانسن نیز پیشنهاد شده بود.اما در حقیقت تصویر کلینت ایستوود فعلی در ذهن فیلم‌بازهای امروزی حتی با وجود فعالیت در حوزه کارگردانی و ساخت آثاری کاملا متفاوت با ژانر وسترن‌، تصویریست مبتنی بر همین سه گانه. هنوز هم تمام علاقه مندان سینما کلینت ایستوود را در قامت یک هفت تیر کش فیلم‌های لئونه می‌شناسند هرچند که ممکن است به خاطر ساخت آثاری چون رودخانه مرموز و یا عزیز میلیون دلاری و سایر آثارش نیز صاحب مقام و احترام باشد. یک مشت دلار عرض ادب جسورانه‌ لئونه به فیلم یوجیمبو اثر کوروساوا بود که البته برایش بهایی گران را به همراه داشت. لئونه برای همین کار مجبور شد جریمه سنگینی را بابت بازسازی یوجیمبو به کوروساوا بدهد.

لئونه پس از این فیلم و در سال ۱۹۶۵ دومین فیلم از این سه گانه را باز هم با بازی کلینت ایستوود کارگردانی کرد. به خاطر چند دلار بیشتر. فیلم با همان سبک و سیاق فیلم یک مشت دلار و در همان حال و هوا ساخته شد. اما پس از این فیلم لئونه مشهورترین فیلم تاریخ وسترن‌های اسپاگتی را ساخت. حتی شاید مشهورترین فیلم سینمای وسترن. خوب بد زشت. لئونه این فیلم را در سال ۱۹۶۶ ساخت و ایستوود را به یک ستاره‌ درخشان در عرصه بازیگری تبدیل کرد. داستان این فیلم درباره‌ی سه هفت تیرکش قهار موسوم به خوب، بد و زشت است که در راه رسیدن به یک گنج دویست هزار دلاری به مدت ۱۶۱ دقیقه ( و در نسخه ایتالیایی به مدت ۱۷۷ دقیقه ) تماشاگران بی‌شماری را با خود همراه می‌کنند. از نکات قابل ذکر دیگر این سه گانه این است که موسیقی متن هر سه فیلم را انیو موریکونه بزرگ ساخته است. به گفته موریکونه، لئونه پیش از ساخت فیلم از وی می‌خواست تا موسیقی را بسازد تا در حین ساخت فیلم آن را برای بازیگرانش پخش کند تا حس مورد نظرش را به دست آورد.

لئونه پس از این سه گانه با دنیای وسترن خداحافظی نکرد و در سال ۱۹۶۸ فیلم روزی روزگاری در غرب را ساخت. روزی روزگاری در غرب را یکی از پخته ترین آثار لئونه می‌دانند. اثری که نشان از پینه بستن دست‌های وی در عرصه کارگردانی سینما داشت. لئونه تجربیاتی را که با ساخت سه‌ گانه اسپاگتی‌اش به دست آورده بود حفظ کرد و آن را با جهان بینی و اندیشه‌های موخرترش در هم آمیخت. موسیقی متن این فیلم را نیز انیو موریکونه بزرگی ساخت که بیش از هر آهنگساز دیگری بر گردن سینما حق دارد و نامش در عنوان بندی بسیاری از شاهکار‌های تاریخ سینما وجود دارد.

اما مهمترین اثر او پس از روزی روزگاری در غرب، شاهکار روزی روزگاری در آمریکا است که متاسفانه آخرین اثر او نیز هست. او این فیلم را در سال ۱۹۸۴ میلادی کارگردانی کرد و نقش اصلی‌اش را به رابرت دنیرو داد و به این ترتیب پرونده فیلمسازی‌اش را با یک اثر تحسین برانگیز و البته خاطره انگیز برای علاقه‌ مندان سینما بست.

البته لئونه پس از این فیلم سرگرم تحقیق و آماده سازی فیلمنامه‌ای بر اساس نبرد مشهور لنینگراد شد که مرگ امانش نداد و بر اثر سکته قلبی و در سال ۱۹۸۹ از این جهان رخت بر بست.

می‌گویند وی دو حسرت بزرگ در زندگی‌اش داشته است. یکی آزردن مادرش بوده و دیگری از دست دادن پروژه‌ بزرگی چون پدرخوانده. هرچند او با ساخت روزی روزگاری در آمریکا اثری در همان قد و قواره و تا حدودی با همان حس و حال را ساخت اما همیشه حسرت آن را می‌خورد که چرا پدرخوانده را او نساخته است.

تاثیرات سینمای لئونه هنوز هم در آثار بسیاری از فیلمسازان صاحب نام امروزی چون کلینت ایستوود، برادران کوئن، کوئنتین تارانتینو و خیلی‌های دیگر قابل رویت است و هیچکس جرات آن را ندارد که از تاریخ سینمایی بگوید که نام لئونه در آن خالیست.

نویسنده: حسین گودرزی

منبع: روزنامه تهران امروز

 

ممکن است شما دوست داشته باشید

3
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
3 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
2 Comment authors
محمد SINA MAbe Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
محمد
Member
محمد

به خوبی،خوب بد زشت نیست.در کل متوسط و جاهایی هم خسته کننده.

SINA M
Guest
SINA M

ebigoli:یکی از بهترین های وسترنه ولی من خوشم نیومد. چون با وسترن حال نمی کنم.

ری

ebigoli:یکی از بهترین های وسترنه ولی من خوشم نیومد. چون با وسترن حال نمی کنم.

دوست گرامی تو اکثر کامنتات درباره ی فیلمای وسترن همینو گفتی . پس اگه از این سبک خوشت نمیاد واسه چی نظر میذاری ؟ بابا فهمیدیم وسترن دوس نداری :-*

Abe
Member
Abe

یکی از بهترین های وسترنه ولی من خوشم نیومد. چون با وسترن حال نمی کنم.