Eternal Sunshine of the Spotless Mind (درخشش ابدی یک ذهن بی‌آلایش)

کارگردان : Michel Gondry

نویسنده : Charlie Kaufman

بازیگران: Jim Carrey, Kate Winslet ,Tom Wilkinson

جوایز :

برنده اسکار:

بهترین فیلمنامه

نامزد اسکار:

بهترین بازیگر زن برای کیت وینسلت

خلاصه داستان : جوئل (کری) که رابطه پر هیاهو و جالبی را با دختری به نام کلمانتاین (وینسلت) آغاز کرده است، تعجب می کند از اینکه متوجه می شود کلمانتاین خاطرات این عشق را از سر خود پاک کرده است. او نیز از سر استیصال با مبتکر این فرآیند دکتر هوارد میرزویاک (ویکینسن)، تماس می گیرد و از او می خواهد تا خاطره کلمانتاین را از ذهن او بزداید اما…

[nextpage title=” نقد و بررسی فیلم «درخشش ابدی یک ذهن پاک»Eternal Sunshine of the Spotless mind (هایلایت)”]

 

۲- نقد و بررسی فیلم «درخشش ابدی یک ذهن پاک»Eternal Sunshine of the Spotless mind (هایلایت)

 

داستان فیلم از این قرار است که : جول که آدمی خجالتی و تا حدی ساده است در یک مسافرت ساحلی با دونفر از دوستانش با کلمنتاین که دختری کم فکر و پرانرژی است آشنا می‌شود. چند و چون دوستی این دو نفر را در فیلم ما به غیر از سکانس اول از طریق خاطرات جول مرور خواهیم کرد. و خواهیم دید که به دلیل کم فکری های کلمنتاین این دوستی به پایان می‌رسد و کلمنتاین باز هم از سر بی فکری دست به یک عمل پاکسازی حافظه از طریق شرکت لاکونا که مری در آنجا منشی است می‌زند. بعد از پاکسازی زمانی که جول او را می‌بیند و با مشورت دوستانش متوجه می شود که کلمنتاین او را از حافظه و خاطرات خود پاک کرده، او هم تصمیم می‌گیرد تا کلمنتاین را از خاطرات خود پاک کند. اما در میانه‌ی راه پاکسازی و در حالت یادآوری خاطرات متوجه می‌شود که مایل به این کار نیست. و در حین باز بینی خاطرات با اعمال و کارهای جالبی البته با کمک و پیشنهادات جالب کلمنتاینی که در ذهن جول است، سعی در منحرف کردن مسیر پاکسازی می‌کند. که در نهایت موفق به این کار نمی‌شود. اما فیلم به این جا ختم نمی شود و جول طبق حس دژاوو و صد البته شخصیتش باز هم با کلمنتاین بر خورد می‌کند و باز هم همان مسیر عشق پیشین را طی میکند. البته چنین اتفاقی برای همه می افتد برای مری، برای افرادی که به شرکت لاکونا مراجعه می کنندو برای جول و کلمنتاین هردو.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/3/66-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind/66-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind/14-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind.jpgاول اینکه خاطرات زنده هستند و زندگی می‌کنند. در حقیقت قابل تحریف هستند و ما با آنها و در کنار آنها زندگی می‌کنیم. با همان خاطرات معنی می‌شویم و هویت ما را قوام می بخشند. شاید این دید گاه نزدیک به دیدگاه گابریل گارسیا مارکز باشد که در کتاب” زنده‌ام تا باز گویم ” یا ” زنده‌ام تا روایت کنم ” باشد که می گوید: ” زندگی آنچه که زیسته ایم نیست بلکه یکسره آن چیزی‌ست که به خاطر می‌آوریم تا باز گوییم.” این نوع نگاه بسیار درست و اکتیو است. زیرا آنچه را که از یاد می‌بریم گویی هرگز نبوده‌است و از طرفی هر بار که چیزی را به خاطر می‌آوریم گویی بار دیگر آن را زیسته‌ایم. در فیلم این رویکرد به خوبی نشان داده می‌شود. ترکیب خاطرات و بازسازی و تحریف آن ممکن است و تمامی معادلات علمی را بر هم می‌زند. با زمان حال آمیخته می‌شود و ملغمه‌ای سوررئال از زمان‌اندیشی و درزمانی و بی‌زمانی و در مکانی و لامکانی می‌شود. ظاهر سوررئال قضایا تنها پوششی است بر این واقعیت که آنچه گذشته مرده است و یاد‌اوری ما یک نوزایی است که در زمان حال و با شخصیت امروز ما صورت می‌پذیرد.

نکته‌ی دوم که شاید بسیار حائز اهمیت تر باشد این است که هویت و بودن ما بستگی به تاریخی دارد که در حقیقت وجود ندارد و مهمتر اینکه این تاریخ و گذشته تنها متعلق به شخص ما نیست. تصویر که از من در ذهن دیگری وجود دارد مرا قوام می‌دهد. و این نکته در فیلم این‌گونه نشان داده می‌شود که زمانی که کلمنتاین دارد از ذهن و خاطر جول میرود به پاتریک که اکنون دوست‌پسر اوست زنگ می‌زند و به او می‌گوید که ” فکر می‌کنم دارم نابود و محو می‌شم! ” پاتریک که با سوءاستفاده از خاطرات جول هویت او را ربوده است به او می گوید: ” تو پیر نشدی نارنگی! ” اگرچه در این زمان انگار به‌واقع کلمنتاین گندیده است و رنگ موهایش که در اولین دیدار او با جول به رنگ زنده‌ی سبز بود، اکنون آبی فاسد شده‌است. و در زمان دوستی با جول بود که به رنگ انرژی و شور، نارنجی و قرمز رنگ می‌شد. و البته با وجود کم فکری کلمنتاین او از این لقب ها و حرفهای پاتریک نه تنها ( چون زمانی که با جول بود و این سخنان را از زبان او می‌شنید) خشنود نمی‌شود بلکه بیشتر نگران و افسرده می‌شود چراکه گویی همان حس دژاوو به او می‌گوید این سخنان با شخصیت پاتریک سازگار نیست و دردی را از کلمنتاین درمان نمی کند.

نکته‌ی دیگر فیلم این که اهتمام به زنده نگه داشتن چیزی در خاطر عمل بسیار رومانتیکی است. و غافل شدن از هر حسی باعث محو شدن آن حس می‌شود. زندگی کردن در کنار دیگران همان چیزی است که به ما ارزش می‌بخشد و ما را از نابودی دور می‌کند و این نابودی هم جنبه‌ی فیزیکی دارد و هم جنبه‌ی روانی. یعنی اگر من در نگاه دیگران موجود نباشم در درونم هم احساس وجود نمی کنم. در فیلم جایی که جول تا حدی از نگه داشتن جول در ذهنش غفلت می‌کند و این زمانی است که دارد با دکتر هاوارد در مورد چگونگی توقف این جریان می‌پرسد، تا چشم به هم می زند و بر می‌گردد کلمنتاین در کنار او دیگر صورت ندارد و خودش هم محو و ناپدید می شود.

دو نقل قول کلیدی هم در فیلم وجود دارد؛ یکی از نیچه و دیگری شعری از الکساندر پوپ: نیچه در فراسوی نیک و بد می نویسه: ” خوشا به سعادت فراموش‌کاران که حتی اشتباه‌های‌شان نیکوست.” این یک روی سکه‌ی فراموشی‌است که موهبتی می‌شود بی نظیر، زمانی که هر یادآوری حتی اگر به انتخاب درست بیانجامد دردناک است. اما روی دیگر سکه‌ی فراموشی درد‌ناک است، عنوان این فیلم از شعری از الکساندر پوپ گرفته شده که می گوید:

“How happy is the blameless vestal’s lot

The world forgetting, by the world forgot

Eternal sunshine of the spotless mind

Each pray’r accepted, and each wish resign’d”

” پاک‌دامنی چه نغز است!

فراموشیِ درخشش ابدی خیالی پاک

همپای دنیایی که فراموش خواهد کرد.

اینک که هر دعا مستجاب

و هر آرزو برآورده می‌شود.”

فراموشی همواره آسان و دلپذیر نیست و اگر چارلی کافمن تنها به جنبه‌ی دلپذیر یا جنبه‌ی دردناک فراموشی می‌پرداخت فیلم‌نامه ناقص می‌ماند. به همین دلیل اگرچه برخی افراد مخصوصا در زمان ولنتاین تصمیم به استفاده از تکنولوژی شرکت لاکونا می گرفتند و برخی حتی بارها از این موهبت استفاده می‌کردند، اما زمانی که مری متوجه‌ می‌شود که او خود پاکسازی شده، آنقدر درهم می ریزد که تصمیم می‌گیرد تا تمام بیماران را از پاکسازی‌شان باخبر کند و به همه از جمله جول و کلمنتاین نامه مینویسد ومدارک‌شان را برایشان پست می‌کند. مدارک زمانی به دست جول و کلمنتاین می‌رسد که بار دیگر در مسیر عشق پیشین افتاده اند اما با این وجود باز هم به روند طبیعی زندگی تازه شان ادامه می‌دهند، چرا که ” هر چیز همان خواهد بود که باید باشد.” و اینجا یاد این بیت حافظ می‌افتم که:

” پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت *** آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد “

نمی خواهم زیبایی های فیلم را با تعریف همه‌ی جزییات آن ازبین ببرم. اما مخفی کردن خاطره‌ی کلمنتاین در کودکی یا در خاطراتی که در آن جول احساس حقارت کرده و نقاط پاکسازی آن به دستگاه پاکساز معرفی نشده از خلاقیت‌های شگفت انگیز این فیلم هستند. بازی جیم کری در نقش کودک بازیگوش یا کودک تحقیر شده و نوجوان شرم‌زده بسیار دیدنی است. البته کیت وینسلت هم بسیار زیبا و چشم و دل نواز او را همراهی می‌کند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/3/66-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind/66-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind/13-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind.jpgدرخشش ابدی ذهن پاک، فیلم‌نامه محکم و پیچیده‌ای دارد و با توجه به زمینه‌هایی که داستان در اختیار نویسنده قرار داده است به طور پی در پی سطوح کشمکش خود را تغییر می‌دهد و دائما از ذهن شخصیت اصلی به جهان بیرون جابه‌جا می‌شود. فیلم‌هایی که زمان به‌هم‌ریخته دارند (توالی زمانی در فیلم وجود ندارد)، معمولا حائز دو ویژگی هستند: اول، یک داستان ساده و دوم، یک فیلم‌نامه‌ی قوی و یک تدوین مناسب که آن داستان ساده را به شکل یک پازل به‌هم‌ریخته به تماشاچی فیلم می‌دهد و تماشاچی بعد از چیدن آن پازل در ذهنش و درک داستان، به لذتی دوچندان از فیلم دست پیدا می‌کند. این سبک فیلم‌ها را باید حداقل دوبار و با دقت و تمرکز حواس دید. “درخشش ابدی ذهن پاک” یکی از نمونه‌های موفق این نوع فیلم‌هاست. نامزدی در چند رشته‌ی اسکار و در نهایت، بردن جایزه‌ی بهترین فیلم‌نامه و هم‌چنین رتبه‌ی بالای فیلم در بین فیلم‌های برتر سایت‌های IMDb.com و RT نمونه‌ای از موفقیت‌های فیلم هستند.

برای درک فیلم باید بدانیم در هر لحظه، فیلم در چه زمان و چه موقعیتی قرار دارد.

زمان را به شکل کلی و بدون در نظر گرفتن جزییات میتوان به ۴ قسمت تقسیم کرد:

– آشنایی کلمنتاین و جوئل برای اولین بار

– رابطه و خاطرات مشترک آنها تا قبل از جدایی

– جدایی آنها و پاک کردن خاطرات یکدیگر از حافظه خودشان

– آشنایی برای بار دوم

رنگ موی کلمنتاین کلیدی ست که به وسیله ی آن میتوانیم زمان فیلم را تشخیص بدیم.

آنچه در فیلم میبینیم ۲ دسته هستند:

– حوادثی که در در دنیای واقعی اتفاق افتاده‌اند و می‌افتند.

– آنچه که موقع پاک کردن خاطرات جول، از دریچه ذهن او میبینیم. قسمتی از آن، خاطرات مشترک جوئل و کلمنتاین هستند و قسمت دیگر، زمانی است که جوئل از پاک کردن خاطره کلمنتاین پشیمان می شود و تلاش میکند یاد کلمنتاین را جایی در خاطراتش که برای دستگاه خاطره پاک کن یافتنی نباشد پنهان کند (مثلا در میان خاطرات کودکی اش یا در میان عقده‌ی حقارتش)

بازی جیم کری و کیت وینسلت هم عالی ست. کیت وینسلت انگلیسی برای این فیلم با لهجه آمریکایی صحبت کرد و نامزد اسکار برای بهترین بازیگر زن شد.

از نقاط درخشان فیلم میتوان به بازیهای جیم کری اشاره کرد. این بار در نقشی متفاوت (مردی ساده لوح، کم حرف و خجالتی) توانایی های خود را به رخ کشید،جیم کری آنقدر خوب در نقش یک مرد کم حرف فرو‌رفته که اصلا نمی توان تصور کرد که این همان مرد بذله گو با لبخندهای بزرگ فیلمهای کمدی باشد. اما آنچنان از طرف آکادمی اسکار مورد کم لطفی قرار گرفت که حتی به عنوان نامزد دریافت جایزه اسکار هم برگزیده نشد. نکته جالب در مورد نقش جول این است که در ابتدا قرار بود نیکلاس کیج آنرا ایفا کند. در طرف دیگر نیز بازی درخشان کیت وینسلت را در قالب زنی جسور، شلوغ و پرانرژی شاهد بودیم که به حق نامزدی دریافت جایزه اسکار را برای او به ارمغان داشت.

 

نویسنده: ه. شاد

منبع: هایلایت

 

*****************************

 

[nextpage title=” نگاهی به فیلم آفتاب ابدی یک ذهن پاک(www2006)”]

۳- نگاهی به فیلم آفتاب ابدی یک ذهن پاک(www2006)

 

 

اول ؛

فیلمهای تخیلی زیادی ساخته شده و میشوند که در مواقعی تخیل صرف است و گاها ً خیلی به واقعیت نزدیک.

موضوع اینگونه فیلمها اغلب یا درباره ی فضا است و موجودات فضایی، یا سفر انسان به آینده، یا بازگشت به گذشته و موضوعاتی از این دست. فیلمهای ارزشمندی چون ادیسه ی فضایی اثر استنلی کوبریک، جنگ ستارگان ِ جرج لوکاس و یا سوپر منها و بتمنها و اسپایدرمنها، هر کدام نمونه ای هستند از سینمای تخیلی که هر یک در زمان خودش مشتاقان و طرفداران زیادی پیدا کردند.

فیلم ” آفتاب ابدی یک ذهن پاک ” هم اگرچه جزو فیلمهای عملی-تخیلی محسوب میشود، ولی چون عشق و رابطه زن و مرد را دستمایه ی خود قرار داده است، خیلی واقعی می نماید. درواقع بیان یک عشق و تبدیل آن به تنفر، بخش ِ واقعی فیلم را تشکیل می دهد و تلاش برای پاک کردن ذهن از خاطرات بصورت علمی و با یک عملی شبیه عمل جراحی، بخش تخیلی فیلم است. نویسنده ی توانای این فیلم ( چارلی کافمن )، که توانسته است جایزه ی اسکار بهترین فیلمنامه را نیز کسب کند، بخوبی میداند که چطور داستانش را هدایت کند که به هیچیک از این دو مقوله ی حیاتی و حساس، آسیبی وارد نشود و داستانش قابل باور و ارزشمند از آب درآید.

دوم؛

آفتاب ابدی یک ذهن پاک

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/3/66-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind/66-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind/12-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind.jpgشروع فیلم و نحوه ی شروع روز توسط جوئل ( جیم کری )، نشان میدهد که او یک روز عادی را شروع نکرده است. شاید به قول خودش امروز از روی دنده ی چپ بلند شده. دیدن ماشین تصادف کرده اش، دفترش درحالی که چند ورق از آن کنده شده است، گیج شدن در هنگام سوار قطار شدن همگی وقایعی هستند که او از علت آنها بیخبر است و فقط اثرهای آن علت ِ مجهول را میبیند. در حین این ماجراها، جوئل می کوشد خودش و روحیاتش را تا حدودی توصیف کند. مثلا ً با دیدن کلمنتاین ( کیت وینسلت ) در حالی که کلمنتاین به او نگاه میکند، باخودش میگوید ” نمیدانم چرا با دیدن هر زنی که کوچکترین توجهی به من می کند، عاشق او می شوم “. ویا در همان ابتدای فیلم و در کنار ساحل میگوید : ” یکی از نقاط ضعف من، برقراری ارتباط است از طریق نگاه، با زنی که نمیشناسم “.

بعد از یک موش و گربه بازی ِ شیطنت آمیز در ایستگاه قطار، سرانجام در داخل قطار، کلمنتاین سرصحبت را باز میکند. بعد از حرفهای معمولی ِ کلمنتاین و جوابهای سرد ِ جوئل و تکرار کلمه ی ” خوب “، کلمنتاین عصبانی شده و پرخاشگرانه به جوئل میگوید که : ” تو به جز صفت ِ “خوب” صفت دیگری برای گفتن نداری ؟”. عذرخواهی او در چند لحظه ی بعد و بیان اینکه امروز حال درستی ندارد ، در واقع بیانگر این است که کلمنتاین هم همانند جوئل، روز خوبی را شروع نکرده است.

به تدریج با شخصیت و روحیات جوئل و کلمنتاین بیشتر آشنا میشویم ؛ کلمنتاین دختری است شوخ و برونگرا، زیاد صحبت میکند، درباره ی همه چیز حرف میزند و براحتی احساساتش را بروز میدهد. او در برقراری ارتباط بقدری راحت است که ( برخلاف رسم معمول ) خودش پیشنهاد ازدواج را به جوئل میدهد و قرار تفریح شب بعد را هم با او میگذارد. ولی در سوی دیگر جوئل کاملا ً درونگراست. کمتر احساساتش را بروز میدهد و تا حدی ترسو (شاید هم محافظه کار ) است. این را میتوان از صحنه های مختلف فیلم فهمید ؛ مثلا ً صحنه ای که کلمنتاین بدون واهمه روی دریاچه ی یخ زده میدود ولی جوئل، بخاطر ترس از شکسته شدن یخ دریاچه حاضر به انجام این کار نیست ولی کلمنتاین دست او را میگیرد و او را مجبور میکند که از قدم زدن روی یخ و حتی دراز کشیدن وسط دریاچه، نترسد.

تضاد شخصیتی بین آنها و روحیه ی متفاوتشان، درواقع شروع اختلاف های اساسی و تاثیر گذار در زندگی ایندو است ( اگرچه کارگردان زیاد مایل نیست این اختلاف ها را نمایش دهد و فقط گاها ً نمونه هایی را عنوان میکند ). علاقه کلمنتاین برای داشتن زندگی پرشور و فعال و یا بچه دار شدن، با روحیات جوئل زیاد سازگار نیست. این ناسازگاری و اختلاف به تدریج رشد میکند وعشق آنها تبدیل به تنفر میشود و این یعنی تصمیم برای انجام کاری بزرگ و بی بازگشت ؛ پاک کردن خاطرات یکدیگر از ذهنشان.

کلمنتاین در عملی کردن این تصمیم پیشقدم می شود ؛ او قدم به موسسه ای میگذارد که بقول خودشان این امکان را به او میدهد که خودش را از شر خاطرات ناراحت کننده خلاص کند. جوئل هم که توقع اینچنین کاری را از سوی او ندارد، برای تلافی این کار کلمنتاین، اقدامی مشابه او انجام میدهد و این یعنی قدرت تنفر.

ما روال پاک شدن ذهن کلمنتاین را در این فیلم نمیبینیم ولی پاک شدن ذهن جوئل را چرا. در طول این پاک سازی، اتفاقات جالب و گاها ً کابوس واری را میبینیم.جوئل آزادنه در زمان سیر میکند و بدون محدودیت به گذشته و خاطراتش سرک میکشد و کامل از وقوع آنها آگاه است ؛ آشنایی با کلمنتاین، غذا خوردن در رستوران ویا آخرین شبی که کلمنتاین از دست او ناراحت شد و او را ترک کرد. جوئل سعی میکند که سرنوشتش را عوض کند ولی موفق نمیشود ؛ صحنه ها و خاطرات، جلوی چشمش محو میشوند و او توانایی جلوگیری از این اتفاقات را ندارد و تمام خاطرات کلمنتاین از ذهنش پاک میشود.

نحوه ی انجام عمل پاکسازی ذهن خیلی جالب بیان میشود. دکتر در ابتدا سعی میکند که از تمامی وسایلی که ممکن است خاطرات کلمنتاین را در ذهن جوئل زنده کند، تصویری دیجیتال ایجاد کند. سپس توسط این تصویر، به هسته خاطرات در ذهن جوئل دست یابد و آن را از بین ببرد. اتفاقی که در این بین می افتد، سوءاستفاده ی جوانکی است بنام پاتریک که تمام ویژگی های مثبت جوئل را دزدیده و به نفع خودش برای نزدیک شدن با کلمنتاین استفاده میکند.

نقطه اوج فیلم، صحنه های پایانی ِ آن است. جایی که کلمنتاین و جوئل ( که دوباره به روز اول آشنایی بازگشته اند و خاطره بدی از هم ندارند )، نوار حرفهایشان را گوش میدهند و بهت زده و ناباورانه یکدیگر را نگاه میکنند. تصورش را هم نمیکنند که قرار است رابطه ی تازه شکل گرفته ی آنها، چنین پایانی داشته باشد…

سوم؛

زیباست :

صحنه ای که هر دو روی دریاچه ی یخ زده دراز کشیده اند و به آسمان خیره شده اند. کلمنتاین از جوئل درباره ی صورفلکی و ستارگان میپرسد و جوئل با جدیت جواب ِ بی ربطی به او میدهد و نهایتا ً بحث با خنده ی هر دو ادامه میابد.

صحنه ای که جوئل دنبال کلمنتاین می دود تا او را از رفتن منصرف کند. ماشینش را سر کوچه ای پارک کرده و بدنبال کلمنتاین میدود ولی بعد از چند قدم مجددا ً به سر کوچه میرسد ؛ کوچه ای که انتها ندارد و از هر سمت که میدود به ابتدای آن میرسد. ( چقدر شبیه کابوسهای شبانه است، نه ؟)

صحنه ای که کلمنتاین و جوئل روبروی تلویزیون نشسته اند و مشغول خوردن غذایی ( با چوبها ژاپنی ) هستند. جوئل صدای پاتریک را میشنود ؛ تصور میکند که او در آشپزخانه است. وقتی بدنبال صدا میرود، ما تصویر تلویزیون را میبینیم که دقیقا ً مبلی را نشان میدهد که آندو روی آن نشسته اند. گویی خودشان را تماشا میکنند.

موسیقی فیلم، مخصوصا ً در صحنه های شروع و پایان فیلم. طوری است که فقط زیبایی آن احساس می شود نه خود آن ( که البته این ویژگی ِ تمام موسیقی های خوش ساخت است ).

چهارم ؛

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/3/66-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind/66-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind/11-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind.jpgاین جمله چندین بار از سوی دکتر در طول فیلم تکرار میشود : ” فوریه ماه شلوغی برای ماست چون روز ولنتاین در این ماه است ” گویا در این روز کدورتها و تنفرها بیشتر از خوشی ها و شادی ها به سراغ آدمها می آید.

یکی دیگر از چیزهای جالب این فیلم، حساسیتی بود که کلمنتاین به واژه ی ” Nice ” (خوب) پیدا کرده بود. تا جایی که در آخر فیلم، جوئل مجبور شد یکی از جمله هایش را بدون بکار بردن کلمه ی ” خوب ” دوباره تکرار کند.

پنجم ؛

بازیگران :

Jim Carrey : اگرچه یک کمدین بی نظیر است ولی برای ایفای نقشهای جدی هیچ کمبودی ندارد. در این فیلم هم به بهترین شکل ممکن از پس نقش ” جوئل ” برآمده است.

Kate Winslet : با فیلم تایتانیک معروف شد و بازیگری است قابل احترام. او هم مانند هموطنش، در این فیلم بسیار موفق ظاهر شده است.

حرف آخر؛

اگرچه فیلم ” آفتاب ابدی یک ذهن پاک ” جزو فیلمهای سخت ( برای من البته ) بود و دیدن آن در بار اول فقط تمرینی بود برای دیدن آن برای بار دوم، تا موضوع فیلم و اتفاقاتش فهمیده شود، ولی آن را دوست دارم و از دیدن چند باره ی آن خسته نشدم.

 

منبع: www2006

 

*****************************

 

[nextpage title=” فراموشی ابدی یک ذهن پاک: کارگردان گمنام زیر سایه نویسنده مشهور( پرده شیشه ای)”]

۴- فراموشی ابدی یک ذهن پاک: کارگردان گمنام زیر سایه نویسنده مشهور( پرده شیشه ای)

 

 

میشل گوندری Michel Gondry، فیلمساز فرانسوی الاصل ۴۰ ساله با ساخت کلیپ های آوانگارد و پیشرو به شهرت رسید. او ذهن سوررئالیستی خارق العاده خود را با همین کلیپ ها به نمایش گذاشت. گوندری، دانش آموخته مدرسه هنر پاریس است و در زمینه موسیقی پاپ و نقاشی مدرن تجربیات فراوانی دارد. حتی در دوران جوانی خود، به عنوان گرافسیت نیز فعالیت کرده است. او در اوایل دهه ۹۰ میلادی، به عنوان یکی از اعضای گروه موسیقی qui-qui مشغول شد و پس از ساخت چند ویدئوآرت، به وسیله بیورک برای ساخت کلیپ های ویژه او استخدام شد.

از سال ۲۰۰۱ فعالیت مشترکش را با چارلی کافمن، فیلمنامه نویس نابغه آمریکایی آغاز کرد که حاصل آن دو فیلم طبیعت بشری و درخشش ابدی یک ذهن پاکEternal sunshine of the Stopless Mind بود که به همراه کافمن اسکار بهترین فیلمنامه اریجینال را برنده شد.

دو فیلم بعدی او، بدون حضور کافمن، از درخشش لازم برخوردار نبودند. به همین خاطر، گروهی از منتقدان، نقش کافمن را برای موفقیت گوندری پر رنگ تر از آنچه حدس زده می شود، می دانند.

فراموشی ابدی یک ذهن پاک!

وقتی با یک نفر دعوا می گیرید، گاهی آن قدر از دستش عصبانی می شوید که حتی می خواهید او را بکشید. اما به خوبی می دانید که این کشتن، مشکلات بیشتری برای شما به همراه می آورد مثلاً ترس از دستگیرشدن توسط پلیس یا بدتر از آن عـــذاب وجدان. این دلایل شما را از انجــام چنین حمــاقتی بـــاز می دارد.پس چاره چیست؟ در حالی که دارید از عصبانیت منفجر می شوید، چه کاری می توانید بکنید؟

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/3/66-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind/66-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind/15-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind.jpgچارلی کافمن، فیلمنامه نویس مشهور آمریکایی، راه حل بهتری ارائه می کند که اگر در طی سالهای آینده تحقق یابد ظاهراً مشکلات و عواقب منفی کمتری در پی دارد. شما تمام خاطرات مربوط به طرف مقابل را از ذهن خود پاک می کنید و حتی عمل پاک کردن را هم به یاد نخواهید آورد؛ یعنی، همه چیز را فراموش می کنید، به عبارتی فراموشی ابدی یک ذهن پاک!

فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک، فیلمنامه محکم و پیچیده ای دارد و با توجه به زمینه هایی که داستان در اختیار نویسنده قرار داده است به طور پی در پی سطوح کشمکش خود را تغییر می دهد. دائماً از ذهن شخصیت اصلی به جهان بیرون جابه جا می شود.

جوئل( جیم کری Jim Carry) و کلمانتین ( کیت وینسلت Kate Winslet) از عجیب ترین شخصیت های سینمایی در چندین سال اخیر به شمار می روند. یکی خیلی معمولی و دیگری کمی خل وچل و غیرقابل پیش بینی.

البته نوشته های چارلی کافمن همیشه استثنایی و بکر بوده اند. جان مالکویچ بودن و همین فیلم تابش همیشگی ذهن پاک برای اثبات این حرف کافی است. در واقع او کارهایی را تجربه کرده که کمتر و حتی با کمی غلو، هرگز در شیوه روایت داستان صورت نگرفته است. او با همه چیز شوخی و همه چیز را دست کاری می کند.

عجیب بودن شخصیت های اصلی باعث شده تا رابطه ای هم که بین آنها شکل می گیرد، عجیب و کم نظیر باشد. در واقع همین غرابت باعث می شود که جوئل برای حفظ خاطرات خوب و خوش خود با کلمانتین تقلا کند و ما به عنوان بیننده، به تماشای ادامه اتفاقات ترغیب شویم.

فیلم درباره روابط انسانی و ارزش رابطه ها صحبت می کند و می گوید به هیچ وجه نمی توان از اوقات خوش رابطه ها، حتی آنهایی که فرجام خوبی ندارند، گذشت و اینکه انسان ها تنها زمانی که روابط شان در حال نابودی است، به ارزش آنها پی می برند.

نکته ای که توجه مرا به خود جلب کرد، رابطه حافظه و عشق بود که در این فیلم به خوبی آن را به تصویر کشیده اند. شخصیت ها با اینکه خاطرات دیگری را از ذهنشان پاک کرده اند ولی در اولین ملاقات، حس عجیبی دارند، نوعی حس آشنایی (Déjà vu). احساسی که از یک رابطه در گذشته حکایت دارد.

نکته دیگر درباره موضوعی که فیلم به آن پرداخته،یعنی؛ پاک کردن حافظه. حافظه عبارت است از مجموعه ای از فرآیندهای اکتساب، نگهداری و کاربرد اطلاعات. تفکر امروزی حافظه را به سه مرحله اصلی تقسیم می کند؛ یادگیری، نگهداری و محافظت، یادآوری و بازیابی. بیشترین مطالعات درباره مراحل اول و سوم انجام شده و از مرحله دوم؛ یعنی نگهداری و محافظت، اطلاعات چندانی در دست نیست. این در حالی است که فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک مستقیماً به مرحله دوم پرداخته و نشان می دهد حتی اگر علم به آن درجه برسد که بتواند در حافظه آدم ها دخل و تصرف کند ولی هرگز قادر به غلبه بر احساسات بشری نیست.

اما مسئله مهمی که شاید دلیل اصلی اقبال فیلمنامه کافمن در شب اسکار بوده باشد، توجه به همه شخصیت هاست. علاوه بر پرداخت بسیار خوب دو شخصیت اصلی، پرداختن به سایر شخصیت ها، گذشته و روابط آنها باعث شده تا همه کاراکترهای فیلم تا حدّ قابل قبولی از پردازش مناسب برخوردارند.

در ضمن مثل اینکه کم کم باید باور کرد که هر فیلم جدی که جیم کری بازی در آن را می پذیرد، حتماً فیلم متفاوتی است. بعد از مردی روی ماه، مجستیک و نمایش ترومن حالا کری با بازی در این فیلم بار دیگر تجربه باشکوهی را رقم می زند.

منبع: پرده شیشه ای

 

*****************************

 

[nextpage title=” درخشش ابدی یك ذهن پاك (ماهنامه ایرانیان ادمونتون)”]

۵- درخشش ابدی یك ذهن پاك (ماهنامه ایرانیان ادمونتون)

 

نویسنده: مهدی واعظی

“درخشش ابدی یك ذهن پاك” روایتگر داستانی ساده از فراز و نشیبهای رابطه عاطفی شخصیتهای اصلی فیلم، كلمنتاین (با بازی كیت وینسلت) و جوئل (با بازی تحسین برانگیز جیم كری) است. لیكن بر هم زدن توالی زمانی وقایع و بكارگیری مفهومی تازه، تحت عنوان “پاك كردن بخشی منتخب از حافظه”، آنرا تبدیل به فیلمی پیچیده و بحث برانگیز كرده است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/3/66-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind/66-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind/10-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind.jpgدر سكانسهای آغازین فیلم، جوئل و كلمنتاین در چندین صحنه در كنار یكدیگر قرار می گیرند و در ادامه داستان با یكدیگر آشنا شده و رابطه ای دوستانه و عاطفی برقرار می كنند. این صحنه ها عیناً در بخش پایانی فیلم و با فاصله زمانی چندین ماهه نیز تكرار می شوند. لیكن هیچیك از آن دو، برخورد و آشنایی قدیمی را به خاطر نمی آورند و گویی آن بخش از زندگی و خاطرات مشترك، از ذهن هر دو حذف شده است و این، “دست نیافتنی” ای است كه در این فیلم محقق شده. طبیعت بچه گانه و غیر قابل پیش بینی كلمنتاین، این دوستی را تحت تاثیر قرار داده، به گونه ای كه كلمنتاین با مراجعه به یك موسسه درمانی و پس از طی چندین مرحله، جوئل را و هرآنچه مربوط به او بوده، از ذهن خود حذف می كند. جوئل نیز پس از آگاهی از این تصمیم كلمنتاین و به تلافی، دست به اقدامی مشابه برای حذف او از ذهن و خاطر خود می زند. لیكن در طی فرآیند پاكسازی حافظه، كه یك شب كامل به طول می انجامد، جوئل با بخشی از خاطرات شیرین مربوط به كلمنتاین روبرو می شود، كه ابتدا تصمیم به حفظ تنها همین بخش از خاطرات و در ادامه، تصمیم به متوقف كردن كامل فرآیند پاكسازی حافظه می گیرد. لیكن اینها همه زمانی اتفاق می افتد كه جوئل عملاً به هوش نیست و در ذهن و فكر خود می كوشد تا كلمنتاین و خاطرات او را به طبقات پایینی ذهن خود – مثلاً حافظه مربوط به دوران كودكی – منتقل كند تا بدین ترتیب از دسترس كارمندان موسسه پاكسازی محفوظ بماند؛ تلاشی كه در نهایت بی نتیجه می ماند و كلمنتاین نیز از خاطر جوئل پاك می شود. لیكن این پایان ماجرا نیست! فیلم “درخشش…” حاوی نكات قابل بحث متعددی است كه در ادامه و به طور گذرا چند نكته از آن، مورد بازبینی و بررسی قرار می گیرد.

“زندگی آنچه زیسته ایم نیست، بلکه آن چیزهاییست که به خاطر می‌آوریم تا باز گوییم”؛ نقل قولی از گابریل گارسیا ماركز از كتاب “زنده ام تا روایت كنم” در تفسیر فیلم و تایید این مطلب كه داشته های ما در زندگی، به جز خاطرات ما نیستند. خاطراتی كه با آنها معنی میشویم، هویت میگیریم و گویی دقایقی از زندگی را كه به خاطر نمی آوریم، هرگز نزیسته ایم. لیكن، این تنها خاطرات نیستند كه به هویت ما شكل میدهند. بلكه تصویری که از ما در ذهن دیگران وجود دارد نیز هویت ما را قوام می بخشد. این مفهوم به زیبایی در فیلم به تصویر كشیده شده، آنجا كه همزمان با آغاز حذف كلمنتاین از خاطر جوئل، كلمنتاین آشفته و بی قرار می شود و در تماس با دوست پسر جدیدش اعتراف میكند كه گویی دارد نابود و محو می ‌شود! نكته دیگر، برجسته كردن اهمیت حضور دیگران در زندگی ماست. حضور فیزیكی در كنار ِ و حضور معنوی در ذهن آنها كه دوستشان داریم، نقش پررنگی در حفظ جسم و روان ما دارد. بدین معنی كه اگر ما در نگاه دیگران موجود نباشیم، در درون هم احساس وجود نمی کنیم. در صحنه ای از فیلم، آنجا كه جوئل در افكار خود، در تقلا برای توقف فرآیند پاكسازی ذهنی است، لحظه ای درگیر گفتگو با مدیر موسسه درمانی شده، از كلمنتاین غافل می شود. همین اندك زمان كافیست تا تصویر كلمنتاین در ذهن او پاك شود (در فیلم، كلمنتاین با جسمی بدون صورت تصویر میشود) و خودش هم محو و ناپدید گردد. تقدیر نیز مفهموم دیگری است كه میتوان فیلمنامه را به طور ضمنی بر آن دلالت داد. نمایش افرادی كه برای چندمین مرتبه به موسسه پاكسازی مراجعه كرده اند – ظاهرا چون هرمرتبه به دلایلی دوباره در موقعیتهای حذف شده قبلی قرار گرفته اند – و یا داستان جوئل و كلمنتاین كه برای مرتبه دوم، سر راه هم قرار می گیرند و همان مسیر آشنایی اولیه را عینا طی می كنند، این چالش را بر ذهن متبادر می سازد كه آیا نقش تقدیر در زندگی انسان تا این اندازه پررنگ است كه حتی اگر جوئل و كلمنتاین، بارها و بارها از زندگی و خاطرات یكدیگر محو شوند، باز هم روزی در مسیر یكدیگر قرار می گیرند و رابطه ای نو برپا می كنند؟

فیلم “درخشش…”، درباره روابط انسانی و ارزش رابطه ها صحبت می کند و تاكید می كند به هیچ وجه نمی توان از اوقات خوش رابطه ها، حتی آنهایی که فرجام خوبی ندارند، گذشت و اینکه انسان ها تنها زمانی که روابط شان در حال نابودی است، به ارزش آنها پی می برند. فیلم، حافظه و فرآیند بایگانی خاطرات را هدف واكاوی قرار می دهد و با پررنگ كردن مفهومی همچون عشق، بر این نكته تاكید می كند كه حتی اگر روزی دانش بشری، قادر به دسترسی و مدیریت حافظه شود، لیكن باز هم نخواهد توانست بر توانایی ارزشهای انسانی، و مشخصا قدرت عشق، فائق آید!

 

نویسنده: مهدی واعظی

منبع: ماهنامه ایرانیان ادمونتون، آلبرتا – کانادا

 

*****************************

 

[nextpage title=” درخشش ابدی یک ذهن پاک و درد فراموشی (اعتراض)”]

۶- درخشش ابدی یک ذهن پاک و درد فراموشی (اعتراض)

 

 

“درخشش ابدی یک ذهن پاک(Eternal Sunshine of the Spotless Mind)” درباره ی رابطه هاست، خاطره ها، ذهن بشر، سرنوشت و خیلی چیزهای دیگری. رابطه هائی که آغاز میشود، انسانهائی که میشناسیم و آدمهائی که از یکدیگر خسته میشوند. خاطره هائی که دوست داریم دور بریزیم و چیزهائی که میخواهیم فراموش کنیم. ذهنی که آنقدر پیچیده میشود که نمیدانیم باید همراهش شویم یا از آن فرار کنیم.

این فیلم از خاطرات می گوید و قدرت بی نظیر آنها و تلاشی که برای باقی ماندن نشان می دهند، حتی اگر در صدد حذف آنها باشیم. خاطرات خوب از آدمی که دوستش داریم، در ریزترین اجزای مغز ریشه دوانده و با هیچ روشی، هیچ علمی به راحتی از بین نمی رود. خاطرات خوب، در ذهن ما، ابدی هستند و تا بی نهایت میدرخشند چرا که ذات انسان، آمیخته با شادی ست و لحظات خوب و افکار عجین شده با خاطره ی کسی که دوستش داریم، چیزهایی که به آن عشق می ورزیم.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/3/66-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind/66-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind/1-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind.jpgخوشایند نیست اما در کنار گفتنی های بسیار فیلم میتوان کمی متفاوت نگاه کرد و به راحتی شنید اشاره ی فیلم را به دور باطل و بیهودگی که میتوان از دیدی دیگر آن را همان زندگی و چرخه اش نامید. رابطه هائی که شروع میشوند، اوجی دارند و سقوطی که هر دو طرف به اندازه ی تفاوتشان یا تشابه شان و یا حتی انسان بودن و منحصر به فرد بودنشان در آن شریکند و مقصر.

اینکه آنچه امروز اشتیاق داشتنش را داری، فردا از دست خواهی داد یا از آن فرار خواهی کرد و متعاقبا گاهی به این نتیجه میرسی که کاش آن را نداشتی یا حتی اشتیاقش را نداشتی و آرزو میکنی فراموشش کنی و شک و تردیدی و نسبیتی که در این میان جاری است آزاردهنده است.

وقتی زندگی و ذهن آدمی حالتی دایره وار دارد و همه چیزش از جایی شروع می شود و روی محیط یک دایره می چرخد و در انتها به همان جای اول بر می گردد چرا فیلم ها این طور نباشند؟ حالا در این فیلم همه چیز در یک فضای ذهنی روی یک دایره می گردد و ابتدا و انتهایش روی هم منطبق می شوند.

کلمنتاین که دختر شاد و سرزنده و البته مودی ای (moody) هست و هر روز موهایش را به یک رنگ در می آورد توی قطار با جوئل تنها و تک افتاده آشنا می شود و بعدتر که زندگی و رابطه شان بر مدار موفقیت نمی چرخد رابطه را به سنگدلانه ترین حالت ممکن به هم می زند و حتی برای پاک کردن خاطراتش از جوئل به مطب دکتر عجیب فیلم می رود. جوئل هم درصدد جبران بر می آید و همین کار را انجام می دهد اما در شبی که وردست های دکتر در حال پاک کردن ذهنش هستند به یک باره می فهمد که نمی تواند از کلمنتاین و خاطراتش با او بگذرد و جنگی بین ذهن جوئل و تکنولوزی دکتر میرزواک در می گیرد. در نهایت هم جوئل و کلمنتاین در حالی که تا جایی که ممکن بوده علیه هم بد گفته اند ترجیح می دهند رابطه به ظاهر از دست رفته شان را ادامه بدهند در حالی که ممکن است دوباره در آینده به مشکلی این چنینی بر بخورند…

فیلم با نمایش یک صحنه ی سیاه شروع و کم کم روی صورت مرد در یک فضای تیره واضح می شود. در انتهای فیلم، زن و مرد در میان برف ها در کنار هم می دوند و صحنه ی برفی به سفیدی مطلق می گراید و فیلم ختم می شود چنانچه گویی از ذهن ما پاک می شود ولیکن راز پس ِ این ظلمت آغازین و روشنای پایانی چنان زیباست که خاطره ی خوبش تا سال ها در یاد خواهد ماند. همه چیز این فیلم در سطح عالی ست؛ بازی های چشمگیر، کارگردانی فوق العاده، داستان زیبا و…. اگر فیلم فوق العاده و نامتعارف “جان مالکوویچ بودن” را دیده باشید، نویسنده ی این دو اثر، همان است. فیلم پر است از نماد. تمام نماهای آن، اشیا و صحنه های نامتعارف، هر کدام معنای خاصی دارند و درک عمیق می طلبند.

“درخشش ابدی یک ذهن پاک” محرک خیلی سئوالهای ریز و درشتی است که ذهنتان را درگیر میکند و هر کدام متعاقبا افکار و سئوالات جدیدی را تداعی میکنند. ذهن چه بخشی از وجودم را تشکیل میدهد؟ من چیستم به جز آنچه در ذهنم گذشته و میگذرد؟ چقدر حق دارم یا درست است فراموش کنم آنچه بودم، آنچه کردم یا آنچه بر من گذشته؟ آغاز کردن چیزی که میدانی جز خاطره از آن چیزی باقی خواهد نماند چقدر درست است؟ و…

چقدر حق دارم یا درست است فراموش کنم آنچه بودم، آنچه کردم یا آنچه بر من گذشته است؟ این سئوالی است که در فیلم Memento هم پرسیده میشود و به نظرم خیلی چیزها را میتواند درگیر کند و عامل شک باشد. بخشش، انتقام، عدالت از این موراد هستند.

 

منبع: سایت اعتراض

 

*****************************

 

[nextpage title=” نگاهی به فیلم آفتاب جاودانی ذهن پاک (P a r s P l a n e t)”]

۷- نگاهی به فیلم آفتاب جاودانی ذهن پاک (P a r s P l a n e t)

 

خوشا به سعادت فراموشکارانی که حتی خطاهایشان به فرجامی نیک میرسد. “نیچه”

آیا تا به حال برایتان پیش آمده که از آشنایی با کسی در زندگیتان احساس پشیمانی کنید؟ همین پرسش جرقه ایده ای برای ساخت یک فیلم ناب شد؛ تصور اینرا بکنید که تکنولوژی پزشکی به آنجا رسیده است که میتوانید به وسیله آن خاطراتی را که دلخواهتان نیست از ذهن خود پاک کنید، خاطرات ملال آوری که در ذهنتان بر جای مانده است و یا خاطرات بودن با فردی که از آشنایی با او احساس پشیمانی میکنید.

گاهی با خود میگوییم : ای کاش وسیله ای وجود داشت تا آدم با استفاده از آن می توانست برخی از خاطرات ناگوار درون زندگی اش را پاک کند و فیلم « آفتاب جاودانی ذهن پاک »، فیلمی است مبتنی بر همین فرضیۀ خیالی.

با این مقدمه به بررسی سوژه اصلی فیلم میپردازم؛ دکتر هاوارد سرپرست یک کلینیک است که کار آن پاک کردن آن دسته از خاطرات افراد است که دوست ندارند آنها را در ذهن خود داشته باشند. کلینیکی که اغلباً زوجها خصوصاً در روزهای نزدیک به ولنتاین به آن مراجعه میکنند تا خاطرات بدی را که از هم در ذهن خود دارند پاک کنند. تکنیسینهای کلینیک ابتدا مکان خاطرات مورد نظر را که به صورت لکه های روشنی روی مغز نمودار میشود، شناسایی کرده و سپس به محو کردن آن لکه های نور میپردازند. ابتدا کلمنتاین و سپس جول آگاهانه تصمیم به پاک کردن خاطرات مشترکشان میگیرند اما حتی بعد از فراموشی یکدیگر، مجدداً به سمت هم کشیده شدند زیرا لکه نوری که در قلب آنها روشن شده بود درخششی ابدی داشت.

آفتاب جاودانی ذهن پاک ؛ داستان عاشقانه ای شگفت انگیز، با نگاهی جدید و متفاوت به مضمون عشق.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/3/66-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind/66-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind/9-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind.jpgآفتاب جاودانی ذهن پاک ( عنوان فیلم برگرفته از مصرعی از شعر قافیه دار الکساندر پوپ است )، قصۀ خود را در یک نظم زمانی متداول باز نمی گوید. فیلمساز با عقب و جلو رفتن در زمان وقوع حوادث، تماشاگر را درگیر موضوع مطروحه در فیلم می کند. فیلم در مرز میان واقعیت و فانتزی گام بر می دارد. نیاز انسان به عشق و دوست داشته شدن و اجبار غریضی او برای ارضای این نیاز، به رغم تمامی مسائل و مشکلات، حرف اصلی فیلم آفتاب جاودانی است. در فیلم آفتاب جاودانی ذهن پاک، گمشدۀ اصلی در درون آدمهاست. شاید بتوان اینگونه گفت که عشق یک نیروی درونی است که تجسم بیرونی می یابد و حرف مهمتر دیگری هم میزند ؛ حرفی که خیلی از فلاسفه بر زبان رانده اند و چندن هم تازگی ندارد : « انسان یعنی مجموعه ای از خاطر اتش، و بنابراین حذف خاطرات یعنی حذف انسان. »

جیم کری در آفتاب جاودانی ذهن پاک، وجه دیگری از توانایی های بازیگری اش را به رخ می کشد. این نقش گویای طیف گستردۀ توانایی های کری در حیطۀ فیلمهای غیر کمدی است. کیت وینسلت نیز همبازی مناسبی برای کری است و باید اذعان کرد که با وجودی که بر روی کاغذ ترکیب کری / وینسلت، چندان موفق و کارآمد به نظر نمی رسد اما این دو روی پرده کاملاً به یکدیگر می آیند.

عدم تدوین خطی، مخاطب را در بار اول تماشای فیلم حسابی گیج میکند، اما با نزدیک شدن به انتهای فیلم و در ده دقیقه پایانی با پیدا شدن تکه پازلهای گم شده داستان، مخاطب لذت وافری را از حل پازل فیلم تجربه میکند. وجه تمایز هریک از موقعیتهای داستان به شکل هنرمندانه ای با رنگ موی کلمنتاین به نمایش گذاشته شد؛ سبز، قبل از آشنایی، نارنجی تیره (قرمز) در دوران دوستی و آبی فاسد بعد از فراموشی.

 

منبع: P a r s P l a n e t. C o m

*****************************

 

[nextpage title=” تحلیل فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک: فیلم‌شناسی نظریه‌ی آشوب (آکادمی فانتزی)”]

۸- تحلیل فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک: فیلم‌شناسی نظریه‌ی آشوب (آکادمی فانتزی)

 

نویسنده: ناصر حافظی‌مطلق

 

خلاصه‌ی داستان

جوئل بریش انسانی است که از نظر معاشرتی چندان استعدادی ندارد و گرچه با دخترهای زیادی آشنایی داشته، اما به هیچ کدام جذب نشده است. تا این که با کلمنتاین آشنا می‌شود؛ دختری که طبیعی کاملاً برعکس جوئل دارد. اما این دو با وجود عدم اشتراک، به سوی یکدیگر کشیده می‌شوند. پس از مدتی رابطه‌ی این دو به تلخی قطع می‌شود و کلمنتاین با استفاده از تکنولوژی روز، خاطرات جوئل را از ذهن پاک می‌کند. جوئل هم برای تلافی، تصمیم به همین کار می‌گیرد. بخش اعظم فیلم نمایش فرآیند پاکسازی ذهن جوئل و بازخورد او به خاطرات قدیمی‌اش است. او هر چه در خاطراتش جلوتر می‌رود، به لحظات شیرینی که با کلمنتاین داشته بیشتر بر می‌خورد و از پاکسازی ذهنش پشیمان می‌شود. بنابراین جوئل می‌کوشد در مقابل فرآیند پاکسازی مقاومت کرده و خاطراتی از کلمنتاین را پنهانی در گوشه‌های ذهنش مخفی کند.

خاموشی و فراموشی

فراموش کردن و به یاد آوردن هنرهایی هستند که تنها نوابغ و دیوانگان به درستی از عهده‌ی آن‌ها بر می‌آیند.

داستان کلی فیلم «درخشش ابدی یک ذهن پاک» درباره‌ی حافظه‌ی انسان و چگونگی دستیابی یا عدم‌دستیابی به خاطرات حک شده در حافظه است. کاراکتر «جوئل بریش» با بازی جیم کری که برای عموم بیشتر به عنوان یک هنرپیشه‌ی طنز و کمدی شناخته می شود، آن چنان شخصیت جدی و شاید غم‌انگیزی دارد که بی‌اختیار تصور مجدد یک فرضیه را به ذهن تداعی می‌کند که: «متضادها در بی‌نهایت مترادف می‌شوند.»

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/3/66-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind/66-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind/8-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind.jpgبه عبارت بهتر شادی و افسردگی و طنز و جدیت در بی‌نهایت با هم یکی هستند یا به شکل صحیح‌تر، نهایت شادی و غم یکی است. نهایت عشق و نفرت و زیبایی و زشتی هم. لذا تنها یک کمدین حرفه‌ای مانند جیم کری توان ایفای نقش‌های جدی و غم‌انگیزی مانند جوئل بریش در فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک یا «ترومن بربنک» در فیلم «نمایش ترومن»، یا «والتر اسپارو» در فیلم «۲۳» یا «پیتر اپلتون» در فیلم «مجستیک» را دارد.

همین گونه، به یاد آوردن و فراموش کردن هم در بی‌نهایت با هم یکی هستند و دیوانگان و نوابغ هم.

اما وقتی صحبت از انسان‌هایی عادی است که نه نابغه‌اند و نه دیوانه و زمانی که در جایگاهی بسیار دور از بی‌نهایت صحبت می‌کنیم، تفاوت این مقوله‌های متضاد از زمین است تا آسمان.

فضای فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک هم در حرکتی دورانی بین متضادهای غیرمترادف جریان دارد که البته در لحظاتی از فیلم که کارگردان گریزی به مرز بی‌نهایت می‌زند، خط تفکیک بین تضادها کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر شده، به گونه‌ای که نهایت نفرت معادل می‌شود با نهایت عشق و برعکس.

این فیلم بر مبنای یک نگاه خاص به حافظه بنا شده است: هر خاطره یعنی یک نقطه‌ی نورانی در مغز. با این حساب، خاموشی نقطه‌ی نورانی یعنی فراموشی.

اما سوال مهم این‌جا است که: آیا در عالم واقعی، فراموشی نوعی خاموشی است؟ جالب این‌جا است که در خود فیلم هم شواهدی بر رد فرضیه‌ی «فراموشی معادل خاموشی» وجود دارد و طی این مقاله هم در جای خود در این باره بحث خواهد شد.

از نگاه دیگر یک سوال بنیادین فلسفه در قالب داستان این فیلم مجدداً بازنگری می‌شود. «هویت فردی چیست؟» به عبارت خودمانی‌تر، چه چیزی هویت شخصی به نام آقای ایکس را از اشخاص دیگر جدا می‌کند؟ و چرا آقای ایکس که در بدو تولد چنین نامی بر او گذارده شده است، در سی‌ سالگی هم به همان نام شناخته می‌شود و در شصت سالگی و پس از مرگ هم به همچنین؟ آیا آقای ایکس سی ساله حتا یک سلول مشترک با آقای ایکس ده ساله دارد؟ قطعاً خیر؟ پس چرا در پنجاه سالگی باید برای نیکی‌های بیست‌ سالگی‌اش تقدیر و برای خطاهای سی سالگی‌اش تنبیه شود؟ آن چه در این گذر زمان مشترک است و بر آن نام هویت را می‌گذارند، چیست و چگونه است؟

پاسخی که این فیلم برای این پرسش ارائه کرده است، متفاوت و شاید متضاد با بسیاری از فیلم‌های مرتبط و نظریه‌های فلسفی متداول باشد. اگر در فیلم‌هایی مانند «بلید رانر» (ساخته‌ی ۱۹۸۲ ریدلی اسکات)، «یادآوری کامل» (ساخته‌ی ۱۹۹۰ پل ورهوفن)، «پلیس آهنی» (ساخته‌ی ۱۹۸۷ پل ورهوفن)، «شهر تاریک» (ساخته‌ی ۱۹۹۸ آلکس پرویاس) و… جواب این پرسش عبارت است از «خاطرات»، در فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک چیزی ورای خاطرات به عنوان هویت فردی تعریف می‌شود.

در فیلم پلیس آهنی، از بقایای متلاشی شده‌ی بدن یک پلیس وظیفه‌شناس به نام مورفی که به دست تبهکاران بی‌رحم و بانفوذ شهر دیترویت کشته شده است، یک سایبورگ توانمند ساخته می‌شود که مقتدرانه امپراتوری تبهکارانه‌ی دیترویت را از بیخ و بن سرنگون می‌کند. پرسش این‌جاست که آیا این سایبورگ مقتدر همان پلیس وظیفه‌شناس است؟ یا با دو موجود متفاوت روبرو هستیم؟ در نگاه اول با توجه به این که پلیسی به نام آلکس مورفی کشته و بدنش متلاشی شده است، در می‌یابیم که هویت پلیس آهنی نمی‌تواند همان هویت مورفی باشد؛ زیرا که مورفی مرده و ما با یک مخلوق جدید روبرو هستیم. اما کارگردان هلندی، پل ورهوفن، نظر دیگری دارد. او از مجرای درخشش مجدد خاطرات مورفی در ذهن پلیس آهنی، هویت این دو موجود را به هم پیوند می‌زند و در صحنه‌ی پایانی فیلم، پلیس آهنی که ویرانگر دستگاه تبهکاری است، خود را با نام مورفی معرفی می‌کند. به عبارت ساده‌تر آن چه هویت پلیس آهنی و آلکس مورفی را یکسان می‌کند، خاطرات مشترک آن دو است.

پل ورهوفن در فیلم دیگرش به نام یادآوری کامل، یک اتریشی هرکول‌گونه به نام آرنولد شوارتزنگر را که این اواخر چند سالی هم بر صندلی فرمانداری کالیفرنیا مستقر شده، در نقش یک مامور مخفی در سال ۲۰۸۴ میلادی به میدان می‌آورد. ماموری که بر اثر پاک شدن خاطراتش و جایگزینی خاطرات جدید، هویتی متفاوت پیدا می‌کند. از هویت یک مامور مخفی دستگاه جاسوسی تبدیل به یک کارگر معدن شده و از جایگاه یک کارگر معدن، با تعویض خاطراتش مبدل می‌شود به یک شورشی انقلابی. در این‌جا خاطرات یک بار دیگر زیربنای هویت معرفی شده است.

کارگردان صاحب نام دیگر، ریدلی اسکات که او را بیشتر با «گلادیاتور» می‌شناسند، در سال ۱۹۸۲ در فیلم بلید رانر داستان انسان‌نماهایی را روایت می‌کند که در حقیقت «روبات‌هایی» با خاطرات ساختگی هستند. آن‌ها دارای هویتی بر مبنای خاطرات مصنوعی خود هستند که هرگز وجود نداشته و خود را انسان می‌پندارند. خاطرات مجازی سازنده‌ی هویت حقیقی.

فیلم شهر تاریک نیز روایتگر زندگی انسان‌هایی است که توسط یک تمدن فضایی رو به انقراض ربوده شده و در یک تخته سنگ فضایی که به خیال خودشان شهری بر روی سیاره‌ی زمین است، زندگی می‌کنند. آن‌ها هر نیمه‌شب به خوابی مصنوعی می‌روند و به وسیله‌ی عوامل آن تمدن فضایی بیگانه، حافظه و خاطراتشان دستکاری می‌شود. پس از بیداری، انسان‌های شهر هویت جدیدی دارند. در حقیقت داستان این فیلم بیانگر تقلای یک تمدن غیرزمینی در حال انقراض برای یافتن روش جدیدی به منظور تمدید بقای خود است. آن‌ها فکر می‌کنند علت بقای انسان‌ها در حافظه و خاطراتشان است، لذا با آزمایشاتی بر حافظه‌ی انسان سعی در یافتن راهی برای بقای خود دارند.

اما در فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک، پاسخ بخ سوال چیستی هویت انسان، چیزی به جز خاطرات است. شخصیت‌های کلیدی فیلم یعنی جوئل و کلمنتاین و همچنین سایرین، بر اثر پاک شدن خاطرات هویت خود را از دست نمی‌دهند. آن‌ها دوباره عاشق همان کسی می‌شوند که اندکی قبل او را از خاطره‌ی خود پاک کرده بودند. دوباره در مسیری گام بر می‌دارند که سعی در پاک کردنش از خاطرات خود داشته‌اند. این فیلم چیز دیگری به جز خاطرات انسان را معرف هویت او قرار می‌دهد. اما سعی در معرفی روشن و واضح آن چیز ندارد.

محبوب من: کلمنتاین

به عنوان یک سوال مهم، اگر خاطرات و با مفهوم کلی‌تر، کل یا بخشی از حافظه‌ی یک انسان غیرقابل دسترسی شود، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ نمونه‌اش را تا حدودی در بیماران دچار آلزایمر می‌توان دید. (بر خلاف تصور متداول مبنی بر بروز اختلال در سلول‌های مغزی به عنوان عامل اصلی آلزایمر، ژن‌ها و پروتئین‌های خونی هستند که وضعیت حافظه را به هم می‌ریزند.)

اما هدف من بیش از بررسی یک عارضه یا اختلال مغزی است. پرسش صحیح‌تر این است که هویت شخصی یک فرد چه اندازه با خاطرات و حافظه‌اش مترادف است؟

البته قبل از بررسی چنین پرسشی یک سوال جدی‌تر مطرح است. آیا حافظه‌ی انسانی قابل پاک شدن بدون بازیافت است؟ خاطرم هست که بعضی از دوستان با دانلود بعضی از فایل‌ها بر کامپیوتر خود مخالف بودند. چون اعتقاد داشتند حتا در صورت پاک شدن، این فایل‌ها قابل بازیافت خواهند بود. البته بعدها دریافتم که این ایده کاملاً صحیح است و تمام اطلاعات حافظه‌های سخت‌افزاری امروزی را حتا پس از پاک شدن، با تکنیک‌هایی می‌توان بازیابی کرد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/3/66-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind/66-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind/7-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind.jpgدر مورد حافظه‌ی انسان هم این تکنیک‌ها در موارد فراموشی‌های عادی وجود دارد که نمونه‌ی متداول آن، هیپنوتیزم است که در آن می‌توان خاطرات آزاردهنده را بلوکه کرد یا خاطرات از یاد رفته‌ای را مجدداً بارگذاری نمود. بنابراین به نظر می‌رسد پاک کردن غیرقابل بازیافت حافظه‌ی انسان حداقل فعلاً امکان‌پذیر نیست مگر با وارد کردن آسیب‌های سخت‌افزاری. هر چند که شخصاً معتقدم آسیب‌های سخت‌افزاری هم حافظه‌ی انسانی را که به اعتقاد من جنبه‌ی هولوگرافیک و آشوبی دارد، پاک نمی‌کند؛ بلکه تنها دسترسی شخص به خاطراتش را محدود یا ناممکن می‌سازد.

حالا بیایید پیام فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک را در حوزه‌ی حافظه و هویت به شکلی ساده بازبینی کنیم: در نظر بگیرید که شما پسری هستید و دختری به نام کلمنتاین را دوست دارد؛ بنا به هزار و یک دلیل این علاقه‌ی شما بی‌نتیجه می‌ماند و تنها خاطرات آزاردهنده‌ی یک عشق شکست خورده در ادامه‌ی زندگی آزارتان می‌دهد. شما تصمیم می‌گیرید آن قسمت از حافظه و خاطراتی را که متعلق به کلمنتاین است، کلاً پاک کنید. از خود بپرسید: پس از این پاکسازی، اگر با کلمنتاین یا دختر دیگری با مشخصات او روبرو شوید، چه عکس‌العملی نشان خواهید داد؟ قطعاً چیزی از او به یاد نخواهید داشت، اما حدس من این است که قسمتی از ابعاد وجودی شما که جدا از حافظه و خاطراتتان است و قبلاً سبب شده به دختری با چنین مشخصاتی علاقمند شوید، مجدداً در حرکات و احساسات شما بارگذاری شده و دوباره عکس‌العملی ناشی از علاقه به آن دختر در شما بروز می‌کند. اگر با این ایده موافق هستید، پس به این نتیجه‌ی مشترک رسیده‌ایم که هویت صرفاً مترادف با حافظه و خاطرات نیست.

بگذارید از زاویه‌ی دیگری سراغ مطلب برویم. شما فردی به نام آقای ایکس را می‌شناسید که متولد سال ۱۹۸۰ است و در دهه‌ی ۸۰ میلادی بزرگ شده و خوب یا بد، به آثار هنری و محصولات فرهنگی دهه‌ی ۸۰ علاقه‌ی فراوان دارد. به اعتقاد شما این علاقه که تشکیل دهنده‌ی بخشی از هویت شخصی آقای ایکس است، با پاک شدن حافظه و از دست رفتن خاطرات او، نابود می‌شود؟ اگر حافظه‌ی آقای ایکس را پاک کنیم، ممکن است او از موسیقی راک یا الکترونیک دهه‌ی ۸۰ دل بکند و ناگهان به موسیقی رپ اوایل قرن بیست و یکم علاقمند شود؟ خلاصه این که، آیا با فرمت کردن حافظه‌ی آقای ایکس می‌توان او را نسبت به ژان میشل جار بی‌تفاوت و نسبت به امینم علاقمند کرد؟ من که بعید می‌دانم. نهایتاً شما ممکن است کاری کنید که او احساس کند آن چه قبلاً برای صدها بار شنیده، حالا برای اولین بار است که می‌شنود. اما فکر نمی‌کنم در ساختار علاقمندی‌اش تغییری ناگهانی ایجاد شود. از این رو بر خلاف پل ورفوهن، به نظر می‌رسد هویت را نه فقط در خاطرات و حافظه، بلکه باید در مجموعه‌ای بزرگتر که البته بخشی از آن هم به خاطرات تعلق دارد، جستجو کرد.

درخشش

بحث هویت شخصی از دیرباز مورد توجه بسیاری از فیلسوفان بوده است. افلاطون خود یا نفس را نه تنها غیرمادی، بلکه فناناپذیر و غیرقابل تباهی می‌دانست‌. او معتقد بود که نفس یا خود مرکب از سه جز عقل، شهوت و اراده است که تضاد این اجزا دلیل اصلی تعارضات درونی انسان‌ها است. عقل جز محاسبه‌گر و تصمیم‌گیرنده، شهوت جز غیرعقلی و متشکل از امیال و غرایز، و اراده خاستگاه جرات و اعتماد به نفس است. طبق نظر افلاطون، سلامت روحی یا روانی زمانی به دست می‌آید که همه‌ی این اجزا با هم در تعادلی هماهنگ باشند. دیدگاه افلاطون بیشتر بر پیروی شهوت و اراده از عقل تاکید دارد. آیین مسیحیت نگاه رهبانیت ناشی از مهار کردن شهوات با مدیریت عقلی را از دیدگاه افلاطون به ارث برده است.

زیگموند فروید به گونه‌ای نسبتاً شبیه به افلاطون اجزا نفس را تفسیر می‌کند: خود (ego)، نهاد (id) و فرامن (super ego). خود جزء عقلانی با دغدغه‌ی در نظر گرفتن واقعیت، نهاد خاستگاه امیال غریزی و فرامن مجموعه‌ای از قواعد اخلاقی نهادینه شده توسط جامعه و والدین است. فروید بر خلاف افلاطون معتقد بود که سرکوب نهاد سبب خواهد شد که ناخودآگاه انسان طغیان کند و عارضه‌ای روانی به بار آورد و بنابراین تعادل روانی در دیدگاه او با تعادل روانی افلاطون و مسیحیت تفاوت عمده‌ای داشت.

کارل گوستاو یونگ با تغییراتی در این تعاریف، این سه جزء را ذهن بالغ، ذهن کودک و ذهن والد می‌نامد. فیلسوف آلمانی، فردریش نیچه که از این سه جزء با تمیل شیر، کودک و شتر نام می‌برد، بر خلاف دیدگاه عام که ذهن بالغ (شیر) را برتر و نماینده‌ی خرد انسان در مصاف با ذهن والد مقلد (شتر) و ذهن کودک (کودک) مسخره‌گونه می‌پنداشتند، معتقد بود برای ابرانسان شدن باید ذهن کودک بر دو ذهن دیگر مسلط گردد:

«سه دگردیسی جان را بهر شما نام می‌برم: چگونه جان شتر می‌شود و شتر شیر و سرانجام شیر، کودک… چیست آن چه کودک تواند و شیر نتواند؟… کودک بی‌گناهی است و فراموشی، آغازی نو، یک بازی، چرخی خودچرخ، جنبشی نخستین، آری گفتنی مقدس. آری برادران، برای بازی آفریدن به آری گفتن مقدس نیاز هست.»

آرتور شوپنهاور، فیلسوف آلمانی دیگر، از اجزای سه‌گانه‌ی افلاطونی (عقل، امیال و اراده)، اراده را برتر می‌پنداشت و معتقد بود باید در نفس انسان، اراده برتر و مسلط باشد. او جهان را نتیجه‌ی اراده می‌دانست.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/3/66-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind/66-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind/6-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind.jpgدکارت در کتاب تاملات خود دیدگاه ثنوی‌اش را مبنی بر وجود اجزای دوگانه در انسان، شامل جوهر روحانی یا روان (ذهن: mind) و جوهر جسمانی یا مادی (بدن: body) بیان کرده است.

ناگفته نماند که طرفداران فرقه‌ی ساینتولوژی (Scientology)، اجزای انسان را سه عدد می‌دانند: body، mind و tetan. در این تقسیم‌بندی جسم همان جزء مادی انسان، تتان جزء روحانی و ذهن، قسمت ارتباطی جزء روحانی با محیط و به نوعی بانک اطلاعاتی تصاویر ذهنی و جاوی دانش و تجربه‌ی جزء روحانی است.

همچنین زرتشتیان این اجزا را پنج عدد می‌دانند: تن، جان، روان، ادونگ و فروهر. تن جزء مادی، جان پیوسته با باد و مانند آن گریزنده، روان نیرویی در تن که می‌تواند ببیند و بشنود، ادونگ تصویر و شکل و فروهر نیرویی است که از جانب خدا (اورمزد) آمده و به سوی او بر می‌گردد.

در دیدگاه دکارتی، جزء مادی فیزیکی است و وزن و حجم دارد و نوعی ماشین است. اما ذهن دارای ذات غیرفیزیکی و روحانی است. در دیدگاه دکارت، من یعنی همان ذهن و نه بدن. لذا در صورت جدایی ذهن از بدن یا حلول ذهن در بدن دیگر، من همچنان همان من خواهد بود. مهم‌ترین ایراداتی که بر دیدگاه دوگانه‌انگاری دکارتی وارد می‌شود، یکی توضیح چگونگی تعامل (interaction) متقابل یک جزء غیرمادی به نام ذهن و یک جزء مادی به نام بدن و دیگری تشخیص تفاوت هویت اشخاص بر مبنای مشخصه‌های فیزیکی است. به طور واضح‌تر: اگر انسان دارای دو جزء مستقل مادی و غیرمادی است و هویت اصلی یک انسان همان ذهن اوست، پس: ۱) ذهن غیرمادی چگونه بر تن مادی اثر می‌گذارد و برعکس؟ ۲) چگونه می‌توان از روی مشخصه‌های فیزیکی یک شخص هویت او را شناخت در حالی که هویت معادل ذهن اوست، نه تن او؟ در تشریح پرسش دوم فرض کنید که به طریقی ذهن شخصی به نام حافظی‌مطلق از تن او جدا شده و در یک تن دیگر حلول می‌کند. حالا چگونه می‌توان تشخیص داد کدام حافظی هست و کدام نیست؟یا یک سوال کلی‌تر این است که اشخاصی که هر روز می‌بینیم، چگونه مطمئن باشیم همان اشخاص دیروز هستند؟

در مقابل نگاه دوگانه‌انگار، نگاه مادی‌گرایانه نیز وجود دارد که تمام وجود و هویت انسان را صرفاً ماده می‌پندارد. مادی‌گرایان معتقدند انسان فقط یک جزء دارد: ماده و نه هیچ چیز دیگر. از جمله طرفداران این نگاه، توماس هابز انگلیسی و معاصر دکارت است. در عین حال، جدا از مزایای نگاه مادی در توصیف برخی پدیده‌ها، ایراداتی هم به این نگاه وارد است. از جمله چگونگی تبیین پدیده‌های روانی (هرچند که امروزه روان‌پزشکی بنا شده بر روان‌شناسی فیزیولوژیک در مصاف با روان‌شناسی شناختی تا حدود زیادی از پس این ایرادها بر آمده است). اما ایراد مهم‌تر این است که یک انسان به مرور زمان دچار دگردیسی‌های مادی می‌شود، به گونه‌ای که پس از مدتی حتا یک سلول مشترک با خود قبلیش ندارد. پس اگر انسانی در بیست سالگی دست به قتل زد، چگونه می‌توان در شصت سالگی‌اش او را همان انسان دانست و مجازاتش کرد، در حالی که هیچ جزء مادی مشترکی ندارند؟

جان لاک، فیلسوف انگلیسی سده‌ی هفده، معتقد بود که مفاهیم شخص و انسان با هم تفاوت دارند. به نظر لاک، آن چه یک شخص را در طول زمان یک شخص می‌سازد، همان چیزی نیست که یک انسان را در طول زمان یک انسان می‌سازد. انسان یعنی یک سیستم ارگانیک تعریف شده با تعاملات سایبرنتیکی و نظام‌مند مشخص. اما شخص یعنی موجودی هوشمند و دارای اندیشه که دارای سه عنصر عقل، آگاهی و خودآگاهی است. با این توصیف هویت انسانی یعنی یک سیستم خود سازمان‌ده با تعاملات درونی نظام‌مند و بعد مادی دارای تغییر. اما هویت شخصی یعنی آگاهی و حافظه. از این رو هر انسانی یک شخص نیست (مانند انسان‌های دچار مرگ مغزی که زندگی گیاهی دارند) و هر شخص الزاماً انسان نیست (به عنوان مثال روبات معروف فیلم «۲۰۰۱: یک اودیسه‌ی فضایی» به نام هال که یک شخص است، اما انسان نیست.) اما به دیدگاه لاک نیز ایراداتی وارد می‌شود که در مورد آن‌ها صحبت شد؛ نظیر مقوله‌ی فراموشی. آیا فراموشی یعنی تغییر هویت شخص؟ آیا یک قاتل زنجیره‌ای را که در انتهای عمر آلزایمر گرفته و هیچ از قتل‌هایش به یاد ندارد، می‌توان بر اساس دیدگاه لاک تبرئه کرد؟

امانوئل کانت، فیلسوف سده‌ی هجده، بر مبنای دیدگاه لاک اصولی اخلاقی را وضع می‌کند. در دیدگاه کانت، اشخاص (و نه صرفاً انسان‌ها) کرامت دارند، یعنی دارای ارزشی درونی هستند و نباید با آن‌ها مانند اشیای صرف رفتار کرد. این مقوله‌ای است که در فیلم‌های «ماتریکس» و «نابودگر» نه توسط انسان‌ها رعایت می‌شود و نه توسط ماشین‌ها.

تعاملات سایبرنتیکی، تاملات آشوبکی و تالمات هولوگرافیکی

تشکیل حافظه‌ی اکتسابی شامل سه مرحله است:

۱- دریافت: رسیدن اطلاعات به قشر حسی- حرکتی مغز. قشر حسی- حرکتی برای بیشتر از چند ثانیه نمی‌تواند آن چه را دریافت نموده، نگهداری کند. این حالت، «حافظه‌ی اولیه» نامیده می‌شود.

۲- ضبط: گذشتن از دستگاه ضبط مغز. این قسمت از حافظه را «حافظه‌ی نزدیک» می‌نامند.

۳- ذخیره: حفظ اطلاعات در قشر ارتباطی مغز، اطلاعات جدید پس از گذشتن از مرحله‌ی ضبط، با اطلاعات مشابه قبلی مقایسه، طبقه‌بندی و در نهایت ذخیره می‌شوند. اطلاعات ذخیره شده در این مرحله شامل مجموعه اطلاعاتی است که انسان از زمان تولد تا حال حاضر دریافت کرده است. این قسمت «حافظه‌ی دور» نامیده می‌شود.

نحوه‌ی ضبط و ذخیره‌ی حافظه هنوز به صورت کامل مشخص نشده است و فرضیه‌هیا گوناگونی در مورد آن وجود دارد. در مورد «حافظه‌ی اولیه»، فرضیه‌ای تحت عنوان «مدار نوسانی» بیش از سایر فرضیه‌ها معتبر است. بر اساس این فرضیه، پتانسیل عمل عصبی در یک مدار عصبی چند مرحله‌ای دوران می‌کند. با ورود پتانسیل عصبی جدید یا با خسته شدن مدار نوسانی، این حافظه پاک می‌شود. فرضیه‌ی دیگر در مورد حافظه‌ی اولیه، فرضیه‌ی «تقویت بعد از کزازی» است. طبق این فرضیه پس از تحریکات پشت سر هم یک مدار، یک مرحله‌ی چند ثانیه‌ای خستگی سیناپسی و سپس یک مرحله‌ی افزایش تحریک‌پذیری وجود دارد که اگر در این زمان مدار تحریک شود، شدیدتر از حالت طبیعی پاسخ می‌دهد. این مکانیسم می‌تواند مبنای یک حافظه‌ی کوتاه مدت باشد.

در مورد مکانیسم حافظه‌ی دور یا حافظه‌ی ثانویه نیز فرضیه‌های متفاوتی وجود دارد که مهم‌ترین آن‌ها عبارتند از:

۱- تشکیل سیناپس‌های جدید: طبق این فرضیه تشکیل و تثبیت خاطرات در مغز، ناشی از تغییرات تشریحی در سیناپس‌ها و تشکیل دائمی یا نیمه‌دائمی سیناپس‌های جدید است.

۲- انهدام سیناپس‌های زائد: بر اساس این فرضیه، از هنگام تولد تا دو سالگی تعداد سیناپس‌های بین نورون‌ها بسیار زیاد شده و تا هشت برابر تعداد سیناپس‌های یک انسان بالغ می‌رسد. تعداد این سیناپس‌ها تا ده سالگی تقریباً ثابت می‌ماند، اما پس از آن به تدریج سیناپس‌های بدون استفاده تحلیل می‌روند و بقیه باقی می‌مانند. این فرضیه، مکانیسم حافظه‌ی ثانویه را شبیه ادوات الکترونیکی دارای قابلیت تغییر اطلاعات و قابل برنامه‌ریزی توصیف می‌کند.

۳- تغییرات فیزیکی یا شیمیایی در پایانه‌های پیش‌سیناپسی: بر اساس این فرضیه، تغییرات فیزیکی یا شیمیایی در غشای سلول‌های عصبی بر اثر تسهیل انتقال سیناپسی به واسطه‌ی تحریک، علت اصلی شکل‌گیری حافظه است.

۴- فرضیه‌ی مولکولی: بر اساس این فرضیه، حافظه به صورت مولکول‌های RNA در سلول‌های عصبی باقی می‌ماند. طرفداران این فرضیه محل این مولکول‌ها را در نورون‌ها یا سلول‌های گلیال می‌دانند.

۵- میدان شکل‌ساز: بر اساس این فرضیه، مکانیسم تشکیل حافظه یک فرآیند فیزیکی یا شیمیایی نیست و محل حافظه نیز در مغز نمی‌باشد. بلکه در میدانی است که میدان شکل‌ساز (morphogenetic field) نامیده می‌شود. کاربردهای فرضیه‌ی میدان شکل‌ساز بسیار فراتر از حافظه و مکانیسم ثبت خاطرات است. طبق این فرضیه، تمام موجودات نه فقط از ماده و انرژی بلکه از یک میدان سازمان‌دهنده‌ی نامرئی تشکیل شده‌اند که گسترش تاثیرش نامحدود است. این میدان علاوه بر شکل، در رفتار موجودات نیز موثر است. از مثال‌های جالبی که در این مورد می‌تواند به میان آورد، عبارتند از:

ستاره‌های دریایی که اگر آن‌ها را تکه‌تکه کنیم، هر تکه به یک ستاره‌ی دریایی کامل تبدیل می‌شود. هر کدام از تکه‌ها نقشه و طرح کامل تبدیل شدن به یک ستاره‌ی دریایی کامل را بدون توجیه وجود میدان شکل‌ساز چگونه می‌تواند داشته باشد؟

بروز هم‌زمان یک اختراع یا اکتشاف در چند نقطه‌ی مختلف دنیا: چه چیزی به جز یک میدان شکل‌ساز می‌تواند یک فکر مشترک را شبیه باران در چند نقطه‌ی مختلف دنیا به صورت همزمان بپاشاند؟

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/3/66-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind/66-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind/3-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind.jpgبروز رفتارهای مشابه در اجتماعاتی از یک موجود زنده، پس از آن که یک اجتماع آموزش داده شد بدون این که با بقیه در تماس باشد. نمونه‌ی بارز این مثال اجتماع میمون‌ها است.

بر مبنای فرضیه‌ی میدان شکل‌ساز تعریف جدیدی از هویت شخصی را می‌توان ارائه داد:

«چون میدان‌های شکل‌ساز تداخل دارند، و اثر تداخل دو میدان بسته به بیشتر بودن شباهت آن دو بیشتر می‌شود. پس بیشترین تداخل یا خودتشدیدی متعلق به یک میدان و خودش است (خود هم‌تواتری: self resonance). لذا در طول زمان شخص هویت شخصی خود را در قالب خودآگاهی ناشی از خودهم‌بستگی میدان شکل‌ساز خود حفظ می‌کند. من اسم این پدیده را خودتعاملی یا تعامل با خویشتن می‌گذارم.»

پس اگر فرضیه‌ی حافظه‌ی ناشی از میدان شکل‌ساز را بپذیریم، آن گاه می‌توانیم هویت را معادل با حافظه و خودآگاهی توجیه کنیم. با این توصیف فرآیندی به نام فراموشی تغییری جدی در هویت شخص ایجاد نمی‌کند.

در مورد میدان شکل‌ساز این نکته را هم اضافه کنم که شاید خود همانندی (self similarity) موجود در سیستم‌های واقعی بر اساس نظریه‌ی سیستم‌ها، یعنی آن چه باعث می‌شود یک جزء اطلاعات کل را در بر داشته باشد، تعبیری سیستماتیک از میدان شکل‌ساز باشد.

۶- حافظه‌ی هولوگرافیک: بر خلاف تصور بسیاری از فیزیولوژیست‌های نیمه‌ی اول قرن بیستم که به دنبال موقعیت مکانی حافظه در مغز بودند و نام چنین قسمتی در مغز را انگرام (Engram) گذاشته بودند، شواهد و آزمایشاتی مبنی بر عدم وجود چنین جایگاهی به دست آمد؛ از جمله آزمایشاتی بر حیواناتی نظیر موش و گربه که حتا با خارج کردن درصد بسیاری از مغز آن‌ها یا تغییرات فیزیکی قابل توجه در مغزشان، هنوز عملکرد حافظه‌شان آسیب چندانی ندیده بود. بر این مبنا یکی از زیباترین فرضیاتی که در توجیه مکانیسم حافظه بیان شد، فرضیه‌ی «حافظه‌ی هولوگرافیک» بود. این فرضیه ذخیره‌ی اطلاعات در حافظه‌ی انسان را مشابه ذخیره‌ی تصویر بر فیلم نگاتیو یک هولوگرام با نور لیزر می‌داند.

بر مبنای این فرضیه، حافظه‌ی انسان نظیر نگاتیو هولوگرام خاصیت خودهمانندی دارد، یعنی همان گونه که با تکه کردن نگاتیو هولوگرام تصویر اصلی دست نخورده می‌ماند و تنها ممکن است کمی مبهم شود، اجزای مغز انسان نیز هر کدام به تنهایی اطلاعات کل حافظه را در بر دارند؛ فقط کمی مبهم‌تر. لازم به ذکر است که ادعا می‌شود با تغییر زاویه‌ی تابش نور لیزر بر نگاتیو هولوگرام، می‌توان معادل پنجاه انجیل را بر نگاتیوی به طول و عرض یک اینچ ثبت کرد. آزمایشات نقض کننده‌ی وجود انگرام و ظرفیت بالای ذخیره‌ی نگاتیو هولوگرام به خوبی توانسته‌اند توجیه قابل پذیرشی از فرضیه‌ی «حافظه‌ی هولوگرافیک» ارائه دهند.ناگفته نماند که طبق فرضیه‌ی «جهان هولوگرافیک» تمام جهان هستی دارای ساختار و ماهیتی هولوگرافیک است.

۷- حافظه‌ی آشوبی: این فرضیه جدیدترین مورد در زمینه‌ی عملکرد نورون‌های مغزی و فرآیند حافظه است. بر اساس این فرضیه، مغز بر لبه‌ی آشوب حرکت می‌کند؛ لذا امکان این را دارد که ناگهان به سویی دیگر تغییر جهت دهد. از لحاظ تکنیکی سیستم‌هایی که در لبه‌ی آشوب هستند، سیستم‌هایی با حالت «بحرانی خودسازمان یافته» (self-organized criticality: SOC) نامیده می‌شوند. مثال آشنای این نوع سیستم‌ها زمین‌لرزه، بهمن و حریق خودبخودی هستند که در آن‌ها سیستم در یک حالت پایدار از یک بازه‌ی ناپایدار عبور کرده و دوباره پایدار می‌شود.

مطابق فرضیه‌ی حافظه‌ی آشوبی، شبکه‌های سلولی مغز میان بازه‌هایی از پایداری و بازه‌هایی از ناپایداری در حال نوسان است. تحریک هر نورون می‌تواند به طور متوسط باعث تحریک نورون دیگر شود. نتیجه مانند یک بهمن است. در صورتی که این عدد از یک بیشتر شود، پدیده‌ای نظیر صرع رخ می‌دهد؛ اما زمانی که از یک کمتر است، بهمن مربوطه سریعاً محو خواهد شد. خاطرات ممکن است ناگهانی به ذهن برسند، چون نورون‌ها ممکن است ناگهانی شلیک کنند. اگر حالت نورون‌ها از لبه‌ی آشوب کمی به سمت پایداری بیشتر یا کمی به سمت آشوب بیشتر حرکت کند، نتیجه عارضه‌ای روانی خواهد بود. بر اساس این فرضیه، به طور خلاصه زنجیره‌ای از بهمن‌های عصبی می‌تواند ماده‌ی اصلی حافظه باشد.

جدا از بحث ساختار تشکیل حافظه، ضایعات حافظه را نیز می‌توان به سه دسته تقسیم کرد:

الف) «ضایعه‌ی حافظه‌ی بلافاصله» که در آن صدمات وارد به قشر حسی- حرکتی مغز سبب مختل شدن یا انهدام حافظه‌ی اولیه می‌شود.

ب) «ضایعه‌ی حافظه‌ی نزدیک» که در آن عملکرد ضبط حافظه مختل شده و لذا شخص با آن که حوادث گذشته را به یاد دارد، اما از زمان بروز حادثه توانایی تشکیل حافظه‌اش مختل می‌شود.

پ) «ضایعه‌ی حافظه‌ی دور» که حافظه‌ی ثانویه را مختل می‌کند؛ مانند بیماری آلزایمر و به تناسب ضایعه، دسترسی شخص به کل یا بخشی از خاطراتش ناممکن می‌شود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/3/66-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind/66-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind/2-Eternal-Sunshine-of-the-Spotless-Mind.jpgدر فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک، فرآیندن پاک کردن حافظه توسط سوزاندن نقاطی نورانی در مغز تنها با پذیرش فرضیه‌ی «انهدام سیناپس‌های زائد» امکان‌پذیر است؛ حتا اگر فرضیاتی مانند «میدان شکل‌ساز»، «حافظه‌ی هولوگرافیک» و «حافظه‌ی آشوبی» را بیشتر ترجیح دهید. بر مبنای سه فرضیه‌ی اخیر حافظه‌ یک متغیر گلوبال (global) است، یعنی نقطه یا نقاط مشخصی در مغز یا بدن را نمی‌توان با آن متناظر کرد.

بازگشت ابدی

کریستوفر نولان، کارگردان معروف فیلم «Memento»، در این فیلم پریشان‌حالی مردی با حافظه‌ی به هم ریخته را به تصویر می‌کشد که مدام از ترس فراموش کردن، به نوشتن بر کاغذ و خالکوبی کردن اطلاعات مهم بر بدنش مشغول است. او با همین روش تمام سرنخ‌های قاتل همسرش را که در از بین رفتن حافظه‌ی کوتاه‌مدت او هم نقش داته، دنبال می‌کند و نهایتاً قاتل را از میان می‌برد. گویا نولان هم منظورش این است که فراتر از حافظه، چیز دیگری برای حفظ هویت شخصی موجود است. نیرویی که این آگاهی را به قهرمان فیلم داده که بداند برای مبارزه با فراموشی چه تکنیکی را باید به کار گیرد.

عملکرد کاراکتر «لئونارد سلبی» با بازی گای پیرس در فیلم Memento، به نوعی یادآور پیشنهاد غلبه‌ی ذهن کودک فردریش نیچه و تئوری «بازگشت ابدی» او است. طبق ایده‌ی نیچه، چون در چارچوب زمان بی‌کرانه تمامی عملکردهای ممکن چاره‌ای جز تکرار ندارند، از این رو که اعمال ممکن محدود است و زمان نامحدود، لذا چون قرار است آن چه را که انجام می‌دهیم بی‌نهایت بار دیگر هم تکرار شود، آن هم بی آن که به یاد آوریم، پس بهتر است به سراغ عملکردی برویم که ارزش بی‌نهایت تکرار شدن را داشته باشید.

فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک به شکلی ظریف این بحث را در مقیاس کوچکی از زمان نشان می‌دهد. جوئل و کلمنتاین بی‌نهایت بار دیگر هم که یکدیگر را از حافظه‌ی خود پاک کنند، باز به سوی هم بر می‌گردند. پس به عنوان یک نصیحت همواره باید طوری اندیشید که انتخاب‌ها ابدی باشند. البته انتخاب‌های احمقانه و بی‌ارزش این مزیت را دارند که حداقل به واسطه‌ی فراموشی بشری قابل تحمل خواهند بود.

تجسم اعمال

به عنوان نکته‌ی پایانی در باب فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک، لذت‌ها و رنج‌های به یاد آوردن جای بحث دارد. شخصاً احساس می‌کنم برای پاداش‌ و عذاب نیکوکاران و گناهکاران کافی است هر کس را در سالن نمایشی نشاند و حافظه‌ی کامل زندگی‌اش را مجدداً برایش به نمایش گذاشت. پاداش‌ها و عذاب‌های به یاد آوردن آن اندازه قدرتمند هست که نیکوکاران و گناهکاران جزای خود را منصفانه دریافت کنند.

اثر خاطرات تا اندازه‌ای است که امروزه یکی از تکنیک‌های روان‌درمانی بر مبنای بازیابی یا بلوکه کردن خاطرات در فرآیند هیپنوتیزم بنا شده است. اثر برخی از خاطرات آزار دهنده در انسان‌ها به حدی است که برای درمان راهی جز بلوکه کردن آن خاطره در ذهن توسط هیپنوتیزم وجود ندارد.

در فیلم صحنه‌هایی از به یاد آوردن حقارت‌ها، کج‌روی‌ها و عذاب وجدان ناشی از این به یاد آوردن و همین گونه بازیابی دوباره‌ی خاطرات زیبا و لذت‌های برآمده از آن وجود دارد. شاید پس فرستادن نوار خاطرات پاک شده از حافظه برای اشخاص توسط «مری» در انتهای فیلم، نمادی از آغاز روز رستاخیز باشد. جایی که پرده‌ها فرو می‌افتد و نهان‌ها آشکار می‌شود.

مراجع:

۱- Robert C. Hilborn, Chaos and Nonlinear Dynamics: An Introduction for Scientists and Engineers; New York, Cambridge University Press, 2000.

۲- Mark Rowlands, The Philosopher at the End of the Universe; Ebury, 2003.

۳- کریستوفر فالزن، فلسفه به روایت سینما، برگردان به فارسی: ناصرالدین‌علی تقویان، نشر قصیده‌سرا، تهران، ۱۳۸۲٫

۴- آدام مورتون، فلسفه در عمل، برگردان به فارسی: فریبرز مجیدی، انتشارات مازیار، تهران، ۱۳۸۱٫

۵- افلاطون، جمهوری، برگردان به فارسی: فواد روحانی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، ۱۳۳۵٫

۶- فصل‌نامه‌ی فلسفی ادبی فرهنگی ارغنون، شماره‌ی ۲۳: نظریه‌ی فیلم (مجموعه مقالات)، سازمان چاپ و انتشارات، تهران، ۱۳۸۸٫

۷- مایکل تالبوت، جهان هولوگرافیک، برگردان به فارسی: داریوش مهرجویی، نشر هرمس، تهران، ۱۳۸۵٫

۸- فردریش نیچه، فراسوی نیک و بد، برگردان به فارسی: داریوش آشوری، انتشارات خوارزمی، تهران، ۱۳۶۲٫

۹- ماهنامه‌ی دانشمند، شماره‌ی پیاپی ۵۵۳، آبان ۱۳۸۸٫

۱۰- ماهنامه‌ی دانشمند، شماره‌ی پیاپی ۵۵۶، بهمن ۱۳۸۸٫

۱۱- ماهنامه‌ی سینمایی فیلم، شماره‌ی پیاپی ۳۷۷، اردیبهشت ۱۳۸۷٫

۱۲- فردریش نیچه، چنین گفت زرتشت، برگردان به فارسی: داریوش آشوری، انتشارات آگاه، تهران، ۱۳۴۹٫

۱۳- اس. ای. فراست، درس‌های اساسی فلاسفه‌ی بزرگ، برگردان به فارسی: منوچهر شادان، انتشارات بهجت، تهران، ۱۳۸۴٫

۱۴- دکتر سیدمحمدرضا گلپایگانی، مهندسی سیداحسان تهامی، مبانی سیستم‌ها و مهندسی سایبرنتیک (مفاهیم و کاربردها)، انتشارات سخن‌گستر، مشهد، ۱۳۸۶٫

۱۵- داود معظمی، مقدمات نوروسایکولوژی، سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاه‌ها (سمت)، تهران، ۱۳۸۴٫

 

منبع: آکادمی فانتزی

 

—-

22
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
22 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
16 Comment authors
sinajjjrezaforrest salim/محمد/امیر شیخی Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
sinajjj
Guest
sinajjj

بین نظرات کسی به مقاله قوی شمااشاره نکرد دست مریزاد جناب نویسنده: ناصر حافظی‌مطلق

sinajjj
Guest
sinajjj

بین نظرات کسی به مقاله قوی شمااشاره نکرد دست مریزاد جناب نویسنده: ناصر حافظی‌مطلق

reza
Member
reza

به نظر من فیلمنامه به حدی غنی هستش که حتی اگر بازیگر های ضعیفتری هم بازی میکردن این فیلم باز جز ۲۵۰فیلم برتر تاریخ سینما بود.البته نمیشه از بازی زیبای جیم کری وکیت وینسلنت به راحتی گذشت.پیام این فیلم واقعا عالی بود و عشق در واقع در عمیقترین قسمت وجود ما هستش که خاطرات نمیتونن از بین ببرنش.وقتی جول با کوله باری از تلخی ها میره و قرار پاک کردن خاطراتش رو میزارهوقتی میخوان خاطراتش رو بگیرن تازه در خاطراتش متوجه اشتباهش میشه و دست به هر تلاشی میزنه تا عشق موجود در این خاطرات ازش گرفته نشن در واقع… ادامه »

forrest salim
Guest
forrest salim

به نظرم نولان این فیلمو دیده بوده و بعد سعی کرده فیلمی بهتر پیچیده تر دارای صحنه های اکشن و ابته فیلمی جامع تر درباره رویا که تلقین روساخت.

/محمد/
Guest
/محمد/

افتضااااااااح آشغاااااااال
بدترین فیلمی بود که دیدم

امیر شیخی
Member
امیر شیخی

amir7:فیلم خیلی خوبی بود قبلا هم با فیلمنامه های چارلی کافمن آشنا بودم یه ویژگی که فیلمنامه هاش داره متفاوت بودن و خلاق بودن داستان هاشه اگرچه به شخصه فیلم "جان ملکوویچ بودن" رو بیشتر دوست داشتم. این فیلم از این مدل فیلم هایی بود که تدوین نا منظم دارن مثل Memento و Pulp Fiction در کل از اینجور فیلما خوشم میاد البته تدوینش به گرد پای اون دو تا هم نمیرسید. از روانشناسی رنگها خیلی خوب استفاده شده بود تو مو های کلمنتاین وقتی از هم جدا شده بودن و هر دو ناراحت و افسرده بودن مو های کلم… ادامه »

Sepehr Akhoundi
Member
Sepehr Akhoundi

خیلی قشنگ عشقو به تصویر کشیده بود
بسیار زیبا ۸)

مراد بیک
Guest
مراد بیک

فیلمی عالی و فوق العاده زیبا.

امیر شیخی
Member
امیر شیخی

فیلم خیلی خوبی بود قبلا هم با فیلمنامه های چارلی کافمن آشنا بودم یه ویژگی که فیلمنامه هاش داره متفاوت بودن و خلاق بودن داستان هاشه اگرچه به شخصه فیلم "جان ملکوویچ بودن" رو بیشتر دوست داشتم. این فیلم از این مدل فیلم هایی بود که تدوین نا منظم دارن مثل Memento و Pulp Fiction در کل از اینجور فیلما خوشم میاد البته تدوینش به گرد پای اون دو تا هم نمیرسید. از روانشناسی رنگها خیلی خوب استفاده شده بود تو مو های کلمنتاین وقتی از هم جدا شده بودن و هر دو ناراحت و افسرده بودن مو های کلم… ادامه »

سامان معظمی گودرزی
Member
سامان معظمی گودرزی

تنها ایرادی که فیلم داشت بعد از گره های زیاد اولش تغریبا ۳۰ درصد فیلم که گذشت همه چی برای من حل شد و به راحتی مشخص بود فیلم به کجا میره و چه پایانی خواهد داشت و خیلی برای من قابل پیش بینی شد
ولی در کل خیلی فیلم خوبی بود

محمد
Member
محمد

یکی از غریب ترین فیلهایی که دیدم.اولین بار که فیلمو دیدم فقط فهمیدم یکی از بهترین فیلمهایه که دیدم با این که چیز زیادی ازش نفهمیدم.

محمد
Member
محمد

اولین بار که فیلم رو دیدم فقط فهمیدم یکی از بهترین فیلمهایی که دیدم با این که چیز زیادی ازش نفهمیدم.

پیام
Guest
پیام

به جرأت می تونم بگم فیلمنامۀ کافمن بین سایر فیلمنامه هایی که پرش زمانی دارند از همه یک سر و گردن بالاتره اگه توجه کرده باشید از دیدن فیلم زجر نمی کشید و بیشتر یک پازل که با کمی حوصله جای خالی توی ذهن باقی نمیذاره…بعضی از فیلمها حوصلۀ آدم سر می برن و نویسنده سعی به رخ کشیدن خودش داره در حالیکه کافمن راحت نوشته…بار مفهومی فیلم هم که خودتون اینکاره اید و متوجه میشید

امير
Guest
امير

شايد بشه خاطرات يك انسان رو پاك كرد يا حافظه ي يك انسان رو.ولي هيچوقت بشر قدرت اين رو پيدا نخواهد كرد كه حتي كوچك ترين تجاوزي به ساحت مقدس عشق بكنه.حتي با پاك كردن خاطرات هم نميشه عشق رو پاك كرد.حتي با دونستن اينكه زندگي كلمنتاين و جول اين پتانسيل رو داره كه مثل قبل به بيراهه بره و از هم متنفر بشن،اما باز هم عشق كار خودش رو ميكنه.
فكر ميكنم همين ها دلايل خوبي بود كه اين شاهكار براي جاودانه بودن احساسات بشري اورد.

iman.a
Guest
iman.a

فیلم پر محتوایی بود,واقعا فیلمنامه فوق العاده ای داشت,پایان بندیش هم خیلی جالب بود

بازی بازیگرا هم خیلی خوب بود مخصوصا kate winslet

به نظر من برای اسکار حداقل باید نامزد کارگردانی میشد

300
Guest
300

فیلمو که میدیدم همش داشتم فکر میکردم که چطور جیم کری برای اسکار کاندیدم نشد 😐 خیلی خوب بود

kingmiladkh
Guest
kingmiladkh

نکته ای شما در نظر نگرفتی در مثال هایی که زدی در سه فیلم ابتدایی کل خاطرات مورد حمله قرار گرفته بود و در فیلم گندی فقط بخشی، اینجا یک بخش از خاطرات بدون جایگزینی حذف میشود در صورتی که در فیلم های اشاره شده، خاطرات حذف شده جایگزین پیدا میکنند

Abe
Member
Abe

یک فیلم نئو رئالیسم عالی بود . فیلنامه اش شاهکار بود. حقا اسکار منصفی بهش دادند. nice

امیل
Guest
امیل

وحیدم:این فیلم در کنار فیلم amelie چقدر زیبا عشق و به معرض نمایش قرار دادن! عشق چیزی نیست که تو ظاهر پیدا شه عشق رو باید در اعماق وجود افراد یافت! همه چیز بهانه ای است برای عاشق شدن و عاشق ماندن!

این دوتا فیلم ربطی به عشق ندارند .

وحیدم
Guest
وحیدم

این فیلم در کنار فیلم amelie چقدر زیبا عشق و به معرض نمایش قرار دادن! عشق چیزی نیست که تو ظاهر پیدا شه عشق رو باید در اعماق وجود افراد یافت! همه چیز بهانه ای است برای عاشق شدن و عاشق ماندن!

sia nem
Member
sia nem

فیلم بسیار پر معنایی هست
با بازیگری بسیار خوب…همه چیز توی این فیلم در جای خودشه….من بیشتر از ایده فیلم خوشم میاد

9
Guest
9

هر سینما دوستی اگه ایئن فیلم رو ندیده بهش پیشنهاد میکنم بره ببینه…بازی جیم ککری باور نکردنیه