نقد و بررسی فیلم Blade Runner (بلید رانر) |
کارگردان : Ridley Scott نویسنده : Hampton Fancher بر اساس رمان آيا اندرويدها خواب گوسفندهاي برقي را ميبينند؟ نوشتة فليپ كٍِي. ديك
تاریخ اکران : 1982
زمان فیلم : 117 دقیقه زبان : English درجه سنی :R مشاهده تریلر این فیلم(کلیک کنید) بازیگران:
بلید رانر از آن گونه فیلم هایی است که تنها در همان بار اول تماشا، داستان فیلم را درک کرده و متوجه می شوید، اما در دفعات بعدی تماشای فیلم، هر بار، نکات جدیدی متوجه می شوید. توجه به همین نکات، که تعدادشان هم اصلا کم نیستند ما را متوجه این موضوع می کند که فیلم بلید رانر، یک شاهکار تمام عیار است. اشتباه نکنید. اگر طرفدار فیلم های علمی تخیلی نیستید، تماشای این فیلم را به این بهانه از دست ندهید. برای کسانی که تحمل تماشای فیلم هایی مانند جنگ ستارگان را حتی برای چند دقیقه ندارند (از جمله خودم) نگاه به ژانر یا حتی عکس های فیلم بلید رانر غلط انداز است. اما این فیلم، به طور کامل متفاوت است با تصوری که ممکن از پیش از تماشا، در ذهن شما باشد . در پایان توصیه می کنم اگر فیلم را تماشا نکرده اید، ابتدا نقد کوتاه آن و سپس تحلیل فیلم را تا «پایان پاراگراف اول بخش خلاصه داستان» بخوانید و سپس فیلم را تماشا کنید. اما اگر فیلم را دیده اید، توصیه می کنم تحلیل زیبای آقای مهرداد تویسرکانی را به هیچ عنوان از دست ندهید. شاید بار دیگر شما را به هوس بیاندازد تا فیلم را از نو تماشا کنید.
نقد و نگاهی کوتاه بر فیلم Blade Runner (بلید رانر) نویسنده: استفان سایتو (ورایتی) اکران نسخه جديد و تدوين نهايي «بليد رانر» در جشنواره ونيز باز هم نام اين فيلم درخشان و دوست داشتني را بر سر زبان ها انداخت. نسخه جديد که به لحاظ کيفيت عرضه و حتي سر و شکل ظاهري در نوع خود بي نظير است در پکيجي پنج ديسکه ارائه مي شود. در اين پکيج علاوه بر نسخه جديد و ضمائم معمول نسخه هاي سال 1982 و 1992 (نسخه رايج در ايران) نيز وجود دارند، به همراه مستندي سه ساعته با نام «روزهاي خطرناک» درباره حواشي و مصائب ساخت فيلم. پيش از اين، مجموعه فيلم هاي «جنگ هاي ستاره يي» و البته نسخه عرضه شده از فيلم «برزيل» توسط شرکت کرايتريون در اين زمينه رکورددار بودند که با ورود بليد رانر به بازار هر دو آنها در حاشيه قرار مي گيرند. استفن سايتو در يادداشت زير اهميت نسخه جديد را به خوبي تشريح کرده است. نویسنده: استفان سایتو (ورایتی) مترجم: هومن نصر منبع : روزنامه اعتماد تحلیل و بررسی کامل فیلم Blade Runner (بلید رانر) تحلیل گر: مهردادد تویسرکانی تحلیل گر: مهردادد تویسرکانی مشاهده تریلر این فیلم(کلیک کنید) منابع: روزنامه اعتماد، مهرداد تویسرکانی
تهیه، عکس و تنظیم: سایت نقد فارسی هر گونه کپی برداری از این مطلب بدون ذکر منابع مخالف قانون بوده و شرعا حرام میباشد. مطالب مرتبط با این موضوع
|
اضافه كردن نظر
- نقد فارسی یک سایت سینمایی آزاد است و نه یک وبسایت سیاسی.لطفا با زبان سینما صحبت کنید!
- لطفا از توهین ، تمسخر و کلمات رکیک استفاده نکنید.
- دسترسی افراد متخلف، بدون اخطار قبلی و با اضافه کردن رنج IP آنها در لیست سیاه،برای همیشه از سایت قطع می گردد و در صورت توهین و فحاشی، IP و مشخصات کامل آنها به مراجع قضایی اعلام می شود.
- برای قرار دادن عکس خودتان می توانید به سایت Gravatar مراجعه کنید.


پس از گذشت بيست و پنج سال از اکران «بليد رانر» اکنون ديگر وقت آن بود که بالاخره نسخه مطلوب و مناسبي از اين فيلم محبوب به بازار بيايد. طبق اعلام کمپاني برادران وارنر «تدوين نهايي» اين فيلم که بي شک حسن ختام نسخه هاي متعدد بليد رانر است هجدهم دسامبر امسال در معرض فروش قرار مي گيرد. بليد رانري که آميزه دلنشيني از دو ژانر نوآر و علمي - تخيلي است و به رغم شکست تجاري اش در زمان اکران همواره يک کالت مووي کلاسيک بوده و طرفداران بي شمار و هميشگي خود را داشته است.اگر از خودتان مي پرسيد چرا براي اين فيلم به خصوص اين قدر هزينه و وقت صرف مي شود بايد بگويم بليد رانر فيلمي است که در زمان خودش چندان قدر نديد و به شدت مهجور واقع شد؛ در سال هاي بعد اما چنان ارج و قربي يافت که منتقدان آن را پايه گذار زيبايي شناسي ژانر علمي - تخيلي در سينما دانستند. فيلمي که با خيابان هاي خيس و مه گرفته ، نئون هاي تبليغاتي و لحن بدبينانه يي که متأثر از رمان فيليپ ک. ديک بود نقطه عطفي بس مهم در تاريخ فيلم هاي علمي تخيلي به شمار مي رود.چارلز دو لازيريکا در مقام تهيه کننده نسخه نهايي، کاستي هاي بصري نسخه هاي پيشين را يکي از دلايل وجود نسخه جديد مي داند؛ «ما همه نسخه هاي قبلي را تست کرديم و متوجه شديم به دليل گذشت زمان کيفيت بصري فيلم افت چشمگيري داشته و مخاطبان در مواجهه با فيلم نمي توانند به راحتي مفاهيم مطروحه در آن را درک کنند. صحنه ها بيش از حد تاريک بودند و فيلم حس و حال زمان اکرانش را از دست داده بود.»
البته بليد رانر مشکلاتي فراتر از اين موارد نيز داشته است که به زمان ساخت فيلم باز مي گردد. مي دانيم که اسکات در آن زمان به دليل نوع قراردادش با کمپاني سازنده فيلم حق نداشته در تدوين فيلم دخالت چنداني بکند و نظر نهايي مختص استوديو بوده است. استوديو نيز بي توجه به نظر اسکات نسخه يي را روانه اکران کرده همراه با نريشن هريسون فورد که در پايان هم متأثر از ايده مرسوم «پايان خوش» آن روزها، فورد و شون يانگ را در حالي به تصوير کشيده که به سمت غروب آفتاب مي رانده و از دوربين فاصله مي گرفته اند. با اين حال همين نسخه از بليد رانر نيز طرفداران و هواداران بسياري يافت. تا اينکه اسکات بالاخره در سال 1991 فرصت مي يابد با تغييراتي فيلم را به دلخواه خودش نزديک کند. قضيه از اين قرار بود که استوديوي وارنر در آن سال به طور اتفاقي راف کات هاي به جامانده از اسکات از سال 82 را به صورتي محدود به نمايش گذاشت و وقتي به قابليت هاي جذاب آن پي برد از اسکات دعوت کرد تا بازگشته و نسخه جديدي از فيلم تهيه کند. اما اسکات که در آن زمان مشغول تکميل مراحل پاياني ساخت «تلما و لوئيز» بود و خود را براي پروژه باشکوه بعدي اش (فتح بهشت؛1492) آماده مي کرد پيشنهاد برادران وارنر را رد مي کند. استوديو نيز که بر تصميم خود مبني بر ترميم نسخه پيشين مصر بوده تصميم مي گيرد با موافقت اسکات يکي از کارگردانان تحت استخدام خود به نام مايکل آريک را به کار گرفته تا با تکيه بر راف کات هاي اسکات نسخه جديدي تهيه کند؛ نسخه يي که «فاقد نريشن و پايان خوش» بوده و سکانس روياي دکارد (فورد) نيز به آن اضافه شده باشد؛ روياي مناقشه برانگيز اسب تک شاخ که احتمال انسان نبودن دکارد را در فيلم تقويت مي کند.دو زيريکا شخصاً مسووليت پروژه را به عهده مي گيرد و به همين خاطر مجبور مي شود به تنهايي تمام 977 حلقه نگاتيو فيلمبرداري شده را بازبيني کند و حتي به اين نتيجه برسد که برخي صحنه هاي مربوط به مارفروشي عبدل بن حسن را بايد با حضور جوانا کسيدي و پسر هريسون فورد مجدداً فيلمبرداري کنند؛ تصميمي که البته طرفداران فيلم را به شدت عصباني کرد. در نسخه جديد روياي اسب تک شاخ دکارد نيز وجود دارد اما کماکان در ابهام است و نمي توان معناي صريحي از آن برداشت کرد. دو زيريکا از قول اسکات در اين باره مي گويد؛ «در سکانس رويا ابهامي عامدانه وجود دارد و از ابتدا هم قرار بر بيان آشکار و صريح نبوده است. به همين خاطر نتيجه گيري از اين سکانس به برداشت خود مخاطب بستگي دارد.» زيريکا ادامه مي دهد؛ «سکانس رويا در نسخه جديد به لحاظ سبک بياني شباهت بيشتري به رويا پيدا کرده است اما از ابهام موجود در آن کاسته نشده و با نسخه قبلي تفاوتي ندارد». نسخه حاضر که با نظارت مستقيم اسکات توليد شده، بي شک اصلي ترين و کامل ترين نسخه موجود از بليد رانر به شمار مي رود و مطمئناً اتفاقي مهم در سينماي اين روزها است که به قول مدير سايت بليد زون «فقط يک بار براي هميشه اتفاق مي افتد،»
خلاصه داستان: (خطر لو رفتن داستان بعد از پاراگراف اول تا انتهای بخش خلاصه داستان) سال 2019: شش رپليكنت شورشي يك شاتل را در مسير زمين به ماه ميربايند، سرنشينان و خدمهاش را قتل عام ميكنند، و به زمين ميگريزند. اينها از مدل جديد نكسوس 6 هستند، كه تمامي خصايص عقلي و حسي بشري، جز تجربة كودكي و رشد طبيعي را دارا هستند. به همين دليل، كمپاني تايرل براي جلوگيري از برتري مطلقشان نسبت به انسان طول عمر آنها را به چهار سال محدود كرده است. اين رپليكنتها به لوسآنجلس ميآيند تا با دسترسي به طراح اصلي خود، دكتر اِلدون تايرِل ( جو تِركِل) راز افزايش طول عمرشان را كشف كنند. در نخستين تلاش براي نفوذ به ساختمان كمپاني تايرل، دو تن از آنها كشته ميشوند. چهار رپليكنت باقيمانده، ليون (برايون جِيمز)، زورا (جوانا كَسيدي)، پريس (داريل هانا)، و رهبرشان روي بَتي (روتر هووِر) از صحنه ميگريزند. پليس براي يافتن اين افراد، استخدامشدگان جديد كمپاني، از جمله ليون را تحت آزمايش وويت كامپف قرار ميدهد (وويت كامپف نوعي دستگاه دروغسنج است كه بليد رانرها توسط آن رپليكنتها را از انسان تشخيص ميدهند). ليون بازپرس را به قتل ميرساند، و فرار ميكند. بليد رانر سابق، ريك دِكِرد (هريسون فورد) توسط رئيس پليس برايانت (ام. اِمِت والش) و تحت نظارت گَف (ادوارد جيمز اولموس) مأمور تعقيب و شكار رپليكنتها ميشود. گف يك پليس سهرگة آفريقايي ـ ژاپني ـ اسپانيايي است، كه عادت به ساختن اوريگامي[2] دارد.
دكرد با تايرل و دستيارش رِيچِل (شون يانگ) آشنا ميشود. تايرل اصرار ميكند كه ريچل توسط وويت كامپف آزمايش شود. دكرد درمييابد كه ريچل يك مدل آزمايشي است. تايرل به او خاطرات بخشيده، بهطوري كه گذشتهاي را كه وجود نداشته،(كودكي، مادر، خانة دروغين و...) به صورت وقايع حقيقي به ياد ميآورد. ريچل نميداند كه يك رپليكنت است.
به هر صورت، ترديدي نيست كه بليد رانر اگر نه برترين، كه لااقل يكي از برجستهترينهاي تاريخ سينما ، و دست كم از يك نظر يگانه است. اغلب تحليلگران فيلم بر اين اعتقاد استوارندكه سينما همواره يك گام از ادبيات عقب است. به بيا نديگر ، هيچ سبك، شيوه يا گونة روايي در سينما امكان ظهور نمييابد، مگر آنكه پيش از آن توسط داستاننويسان تجربه شده باشد. اما در اينجا ما با فيلمي روبرو هستيم كه خردهگونة ادبي «سايبرپانك» را شكل داد (اصطلاح سايبرپانك ابداع بروس بِتكه[3] نويسندة آمريكايي است، و نخستين بار در داستان كوتاه او تحت همين عنوان در 1983 استفاده شد. اما صاحب نظران آغاز زيرگونة ادبي سايبرپانك را از 1984 با رمان نورومَنسر[4] اثر ويليام گيبسون[5] ميدانند). طي دو دهة اخير سايبرپانك ظرفيت خود را براي تحليل آيندة نزديك به نمايش گذاشت؛ آيندهاي كه در آن تفكر انسان و رايانه ـ خوب يا بد ـ چنان در هم ادغام ميشوند كه تفكيكشان از يكديگر ناممكن بهنظر خواهد رسيد. هر چه فاصلة ما با اين آيندة تخيلي كمتر ميشود، توانش در پيوستن به حقيقت آشكارتر ميگردد. سازندگان بليد رانر با به تصوير كشيدن گونهاي فضاي سايبرنتيك در راه پاسخ دادن به سؤالهايي گام برداشتند كه نه تنها سايبرپانك را شكل داد، بلكه همواره از بنياديترين و كهنترين پرسشهاي بشر بوده؛ دو پرسشي كه در عين حال، موضوع اصلي بسياري از داستانهاي نويسندة رمان فيلم، فيليپ كي. ديك[6] بوده است: من كه هستم؟ و حقيقت چيست؟
جاي آن است كه به تغيير نام فيلم مورد بحثمان، و دليل آن نيز اشاره شود. به كرّات ديده شده كه «بليد رانر» را در متون فارسي «دوندة روي تيغ» ترجمه كردهاند، كه برگرداني سراسر نادرست است. قضيه از اين قرار است كه اَلن ئي. نورس[13] در 1978 رماني جنايي به همين نام منتشر كرد و سال بعد ويليام اس. بوروز[14] بر همين اساس فيلمنامهاي نوشت، و آن را به ريدلي اسكات پيشنهاد كرد. داستان رمان نورس در مورد افرادي بود كه تجهيزات و داروهاي پيشرفتة پزشكي را به پزشكان عضو شبكههاي غير قانوني ميفروختند. به اين ترتيب، آن را بايد قاچاقچي چاقوي جراحي يا چيزي در اين حدود ترجمه كرد. فيلمنامة مورد بحث هرگز به مرحلة توليد نرسيد. اما حق استفاده از عنوان آن براي اسكات محفوظ ماند. از طرف ديگر، شخصيت گوسفند الكتريكي داستان فيليپ ديك نيز در فيلمنامه جايي نداشت و به همين جهت، تغيير عنوان فيلم اجتناب ناپذير مينمود. كارگردان تشخيص داد كه عنوان رمان نورس ميتواند اسم رمز خوبي براي شكارچيان رپليكنتها باشد. از اين رو عبارت «بليد رانر» اسم خاص است، و شايسته است كه ترجمه نشود؛ همان گونه كه در سراسر دنيا به همين نام شناخته شده است.
اگرچه هر بار كه نام بليد رانر بر زبان ميآيد، دوستداران تخيّل علمي فيليپ ديك را، و عشاق سينما ريدلي اسكات را به ياد ميآورند، اما فيلم مذكور يكي از دلايل اثبات اين مدعا است كه ساختار فيلم ـ در مقام يك محصول زيبا ـ هر روز بيشتر به يك اثر هنري مشترك تبديل ميشود. ذهنهايي هنرمند و خلاق در اين پروژه شركت داشتند كه هر يك به تنهايي ميتوانند موجب اعتبار و حيثيت يك فيلم باشند. از طراح توليد وكارگردان هنري آن، لارنس جي. پُل آغاز ميكنيم كه طراح معمار، شهرساز، و يكي از نظريهپردازان پسامدرنيسم است. وجود او بيترديد يكي از برجستهترين امتيازهاي فيلم است. پل بود كه با تلفيق سه سبك معماري گوتيك، اسلامي، و آمريكاي مركزي و جنوبي براي نخستين بار معماري پسامدرن را وارد سينما كرد، چنان كه اكنون بليد رانر را (لااقل از جنبة بصري) نخستين فيلم پسامدرن تاريخ سينما قلمداد ميكنند. آنچه كه در تاريخ معماري نيمة دوّم قرن بيستم تحت عنوان سبك اينكا شهرت يافته، به نام او ثبت شده و نخستين مرتبه در اين فيلم محك خورده است.
اما اين نيز پايان داستان نيست. سرنوشت چنان رقم خورده بود كه تمامي دستاندركاران بليد رانر سنگ تمام بگذارند، و اغلب آنها بهترين كار دوران حرفهاي خود را ارائه دهند. اين نكته بخصوص در مورد بازيگران اصلي بيشتر صادق است. بازي كه هريسون فورد به نقش دكرد ارائه ميدهد، يك دنيا با شخصيتهاي بزنبهادر هان سولو و اينديانا جونز فاصله دارد (به خاطر همين نقشآفريني بود كه پيتر وِيِر او را براي ايفاي نقش اول شاهد برگزيد). شون يانگ، روتر هووِر، برايون جيمز و داريل هانا نه تنها با بازي در اين فيلم يكشبه از افرادي گمنام به ستارگان سينما بدل شدند، بلكه ديگر هرگز نتوانستند چنين بازيهاي توانمندي را به نمايش بگذارند. فيليپ ديك در اين مورد ميگويد: «تماشاي روتر هوور به نقش بَتي من را تا سرحد مرگ ترساند، زيرا دقيقاً همان بود كه در تصورم ساخته بودم. در مورد شون يانگ بايد بگويم كه خودم هم از بين يكصد بازيگر زن، او را براي نقش ريچل انتخاب ميكردم. يانگ جداً شبيه ريچل است. اما هريسون فورد به مراتب بيشتر از حد تصورم به دكرد شباهت يافته. منظورم اين است كه او صرفاً خارقالعاده است»[19]. و ادامه ميدهد: « وقتي به چند تن از دوستانم كه رمان را خوانده بودند، عكسهاي فيلم را نشان دادم، پرسيدند: ”متوجه هستي كه اگر تو اين داستان را ننوشته بودي، هريسون فورد آن كراوات را نميبست و آن كفشها را نميپوشيد؟“ من در جواب گفتم: “اين درست است. اما جنبة هيجانانگيز قضيه در آن است كه اگر هريسون فورد اين نقش را بازي نكرده بود، دكرد هرگز به يك شخصيت واقعي تبديل نميشد.“ در واقع من هرگز نميتوانستم تصور كنم كه فورد تا اين حد شبيه ريك دكرد شود. نخستين مرتبه كه چند قطعه از فيلم را ديدم، پيش خودم فكر كردم كه حالا اين شخصيت، دكرد، واقعاً موجوديت دارد. زماني او وجود نداشت، اما حالا چرا. اما در عين حال، او حاصل كار يك نفر نيست، مجموعهاي وسيع از زحمات و تلاشهاست، كه در وجود هريسون فورد گرد آمدهاند. به همين دليل، حالا اين شخصيت به يك دكرد واقعي و ملموس تبديل شده است.»[20]
واقعيت اين است كه تا ميانة دهة 1970 كمتر فيلمسازي در هاليوود ميتوانست ادعا كند كه يك كارگردان مستقل است. حتي اگر تهيهكننده هم با او راه ميآمد، صاحبان استوديو و توزيعكنندگان فيلم به اصطلاح موي دماغش ميشدند و به بهانة حمايت از گيشه و بازگشت سرمايه، هر جور بلايي را بر سر كارگردان و اثرش نازل ميكردند. به سبب همين ديدگاههاي صرفاً تجاري و گاه عقيدتي بود كه برخي از شاهكارهاي تاريخ سينما (براي مثال، آمبروسونهاي باشكوه ساختة اورسون ولز) به طرزي جبران ناپذير آسيب ديدند و همين سينماگران داغديده بودند كه در نيمة دوم دهة 70 شركتهايي همچون فِرست آرتيستز و ميرامكس را براي حمايت از امثال خود ايجاد كردند. طي دهههاي 80 و 90 از سويي با فراگير شدن سيستمهاي ويدئوي خانگي اين امكان براي فيلمسازان مهيا شد كه بتوانند نسخة مورد علاقة خود را بر روي نوار و بعد، در قالب ديسكهاي ليزر و دي وي دي به بازار عرضه كنند و از سوي ديگر، استقلال رأي ايشان بيشتر به رسميت شناخته شد و برخي توانستند نسخة مطلوب را در سينما (با عباراتي از جمله «تدوين كارگردان» يا «تدوين ويژه») نيز به نمايش بگذارند. بليد رانر نيز درگير چنين وضعيتي شد، زيرا ذاتاً در ردة فيلمنوار (فيلم سياه) قرار ميگيرد و قاعدتاً نميتواند پايان خوشي داشته باشد. توزيع كنندگان فيلم در نمايش خصوصي چنين پاياني را نپذيرفتند. در نتيجه، اسكات و مايكل ديلي را واداشتند كه عليرغم ميل باطني خود، در فيلم حذف و اضافاتي را اعمال كنند. از جمله مهمترين اين تغييرات، اضافهكردن صداي هريسون فورد به عنوان راوي در سرتاسر فيلم، حذف كامل صحنة تكشاخ و افزودن يك پايان خوش بر فيلم بود. نتيجه اين شد كه اكنون 8 ويرايش مختلف از فيلمنامة پيپلز/فنچر، و 5 نسخة تدوين متفاوت از فيلم (به روايتي، 7 نسخه) موجود است. آنچه در اينجا مورد توجه قرار دارد، نسخة 115 دقيقهاي فيلم است كه به مناسبت دهمين سالگرد نمايش آن در سال 1992 با عنوان بليد رانرـ تدوين كارگردان اكران شد و اكنون تنها نسخة موجود در بازار بر روي ديويدي است. خلاصة داستان نيز بر اساس همين نسخه در اين متن درج شده است. در اين ميان، سه نسخه فقط داراي تفاوتهاي جزئي هستند. بطور مثال در نسخة اولية سال 1982 (معروف به نسخة نمايش عمومي دِنوِر/ دالاس كه با اعتراض توزيع كنندگان مواجه شد) دكرد سه مرتبه پريس را مورد هدف گلوله قرار ميدهد، در حالي كه در بقية نسخهها فقط دوبار شليك ميكند. اما نسخة نهايي سال 1982 (معروف به نسخة سينمايي به مدت 117 دقيقه) نيز حائز اهميت است، چرا كه به سبب تحميل صحنة غير منطقي پاياني، فيلم بطور كلي مغشوش شد. دو نسخة مورد اشارة ديگر نيز هر دو در سال 82 نمايش داده شدند؛ نسخة معروف به نمايش خصوصي سن ديهگو كه جز چند اختلاف جزئي مشابه نسخة سينمايي است و نسخة نمايش عمومي اروپا (كه نخستين بار در جشنوارة كَن 1982 نمايش داده شد) كه آن هم شباهت بسياري به نسخة تدوين كارگردان دارد. شايعاتي هم مبني بر وجود يك تدوين سه ساعته (به قولي، 167 دقيقهاي) بر سر زبانهاست، كه از حد شايعه فراتر نميرود، زيرا اصولاً هيچيك از ويرايشهاي هشتگانة فيلمنامه آن قدر طولاني نيست كه بتوان بر اساسش فيلمي با مدت بيش از 120 دقيقه تدوين كرد.
يكي از مشكلات سينماي علمي ـ تخيّلي تا پيش از بليد رانر اين بود كه كمتر كسي توان و جرأت ساخت يك فيلم علميـ تخيلي سخت[22] را داشت. حتي اگر كارگردان به شعور مخاطب خود اعتماد ميكرد، صاحبان استوديوها حاضر به مخاطره نميشدند. امثال چنين آثاري انگشت شمار و نمونههاي موفق، نادر بودند. از همين روست كه فيلمهايي همچون آنها! يا 2001: اوديسهاي فضايي سالها به عنوان آثاري يگانه تلقي شدند. برخي از فيلمهاي بسيار خوب از اين دست همچون فرار صامت (داگلاس ترامبول/1973) نيز بايد چندين دهه بياعتنايي را تحمل ميكردند، تا به ارزش واقعيشان پي برده شود. مشكل اساسي براي سينماگري كه به وادي تخيّل علمي سخت گام مينهد آن است كه نميتواند همچون يك نويسنده براي تشريح مطالب علمي و منطقي، فقط از كلام استفاده كند. چنين روشي اغلب محكوم به شكست است و حاصلش چيزي جز يك فيلم كسلكننده نخواهد بود. نمونة عبرت انگيز اين گروه، سولاريس (آندرهيي تاركوفسكي/1973) است كه تنها عشاق فيلمساز ياغي روس تحسينش ميكنند، ولي براي مخاطب عام سينماي علمي ـ تخيلي اثري گنگ است، در حالي كه همان مخاطب با رمان تحسين برانگيز استانيسلاو لِم ارتباط بهتري برقرار ميكند. به همين جهت و به خاطر ذات بصري سينما، فيلمساز علمي ـ تخيلي ناگزير است كه بسياري از نكات پيچيدة علمي، فني يا منطقي داستان را صرفاً از طريق تصوير بيان كند. بليد رانر در اين راه موفقيتي كم نظير كسب كرد. اين يكي از دلايل آن است كه اروپاييها بهتر از آمريكاييها و جوانان بهتر از افراد مسن با فيلم ارتباط برقرار كردند. سرتاسر اين اثر پوشيده از نكاتي است كه در ساختار روايي آن نقش تعيين كننده دارند، ولي يا توسط تصوير منتقل ميشوند، يا در پس ديالوگها مخفي شدهاند.
بنياديترين مضمون بصري علمي ـ تخيّلي در بليد رانر نابودي محيط زيست است. در سرتاسر داستان هوا تاريك و آسمان خاكستري است و باراني بيوقفه جريان دارد. باران سيلآساي دائمي در لوسآنجلس؟ چه چيزي جز پديدة گلخانهاي ميتواند عامل چنين وضعيت جوي باشد؟ تخلية انفجارمانند دودكش بناهاي صنعتي شهر به اين نكته تأكيد ميورزند. در هيچيك از شاتهاي فيلم حتي يك شاخه علف نيز وجود ندارد، چه رسد به يك اصله درخت. همچنين با چند ديالوگ مشخص ميشودكه هيچيك از حيواناتي كه در فيلم ميبينيم، طبيعي نيستند، بلكه همه رپليكنتاند. در واقع نسل اكثر موجودات زنده نابود منقرض شده، يا در مرز انقراض مطلق قرار گرفته است. به گفتگوي رد و بدل شده در نخستين ملاقات بين دكرد و ريچل توجه توجه كنيد:
نابودي منابع غذايي بايد به معني قحطي و كاهش جمعيت كرة زمين باشد. اين نكته نيز با ظرافت در فيلم جاي داده شده است. جز اماكن عمومي همچون خيابان اصلي و منطقة بازار رپليكنتفروشها، بقية محيط شهر تقريباً عاري از جمعيت است. در واقع، مردم در حال فرار از كرة زمين هستند. شيئي پرندة زيپلنمانندي كه در آسمان شهر گشت ميزند و بهجاي تابلوي تبليغاتي استفاده ميشود، مرتب يك پيام آگهي پخش ميكند كه مضمون آن تشويق مردم به ترك زمين به سوي سيارات مهاجرنشين خارجي است؛ مهاجرنشينهايي كه «اقبال، آيندة روشن و زندگي سرشار از ماجرا و هيجان» را نويد ميدهند. نگاه حسرتبار دكرد به اين شي، نشان از واقعي بودن محتواي آگهي (لااقل به نسبت وضعيت زمين) دارد. لوسآنجلس تقريباً از اتباع آمريكايي خالي شده و مهاجران ژاپني جايشان را گرفتهاند؛ به نحوي كه حتي روي اسپينرها و لباسهاي نيروهاي امنيتي واژة «پليس» به خط ژاپني و درشتتر از خط انگليسي درج شده است. سباستين، نابغة مهندسي ژنتيك، تنها ساكن يك مجتمع آپارتماني غول آساست. اما او هم با دلخوري به پريس اعتراف ميكند كه به علت ابتلا به سندروم متوشلَح (بيماري تقسيم سريع سلولي كه منجر به پيري زودرس ميشود) به او اجازة مهاجرت داده نميدهند.
به ريدلي اسكات ايراد گرفتهاند كه چرا آدمها، طراحي داخلي، و خودروهاي شخصي تا اين حد به زمان حال شباهت دارند. اما اين ايراد مردود است. اگر دقت كنيد، متوجه ميشويد كه جز دوچرخههاي مورد استفادة ژاپنيها و اتومبيلهاي قديمي و مستهلك فيلم، ديگر هيچيك از جزئيات عيناً با جهان ما مطابقت ندارند. لباسهاي افراد با مدلهاي مرسوم سال 82 تفاوت دارند (مثل كت آجري رنگ دكرد، يا پالتو پوست باشكوه ريچل)، حتي ليوانها مكعب شكل هستند. پاية گيلاس شامپاين دكرد (در صحنة كلوپ شبانة تفي لوييس) هم توخالي است. خودروهاي مستهلك نيز (مانند آن كه در نخستين صحنة پرواز اسپينر وارد صحنه ميشود) نمادي از استفادة سوخت فسيلي و آلودگي فزايندة محيط زيست است. به علاوه، مگر از سال 1982 تا تاكنون ظاهر كلي دنيا چقدر تغيير كرده كه از سال 2003 تا 2019 زير و رو شود؟ آيا منطقي است بپذيريم كه تا بيست سال ديگر نسل كلاه شاپو كاملاً برافتد، يا هيچ راهب بودايي در لوسآنجلس يافت نشود؟ طراحي توليد و كارگرداني هنري فضاي تمدن ابتداي قرن 21 بايد با فيلمي همچون بيگانه كه در دو يا سه قرن پس از زمان ما رخ ميدهد، تفاوت داشته باشد.
اگرچه مضمون عقدة فرانكنشتاين در سرتاسر فيلم حس ميشود، اما موضوع داستان اين نيست. مخلوق فرانكنشتاين همواره موجودي منفي، بدطينت، مرگبار و مهارناپذير است. البته دكتر تايرل شخصيتي فرانكنشتاينمانند دارد. او رپليكنتها را خلق كرده، و حالا از ترس عدم كنترلشان، عمر آنها را به چهار سال محدود ساخته است. اما رپليكنتها با مخلوق فرانكنشتيان فاصلة بسياري دارند. تمام آن چيزي كه آنها ميخواهند، عمر كافي و رهايي از بردگي است؛ يعني آنچه كه هر انساني آرزو دارد. با اين حال، آنها به يك حقيقت واقفند: اينكه چه از نظر جسمي، و چه عقلي، از سازندگان خود برترند. حتي در پايان فيلم اين پرسش براي بيننده مطرح ميشود كه آيا لياقت آنها براي زندگي بيش از انسان نيست؟
از سوي ديگر، انسانها بر اين نكته اصرار دارند كه گرچه رپليكنتها هوش، ادراك، شعور و خودآگاهي دارند، اما فاقد احساسات هستند. ريدلي اسكات در اين مورد نيز بيننده را قاضي قرار ميدهد. بگذاريد در اين مورد فيلم را جستجو كنيم. پس از صحنهاي كه دكرد اتاق ليون را تفتيش ميكند، ليون نزد روي بتي ميرود. روي از او ميپرسد: «عكسهاي با ارزشت را پيدا كردي؟» و ليون با حركت سر پاسخ منفي ميدهد. اين عكسهاي باارزش نه براي ما، و نه براي دكرد هيچ مفهوم خاصي ندارند. آنها فقط براي ليون ارزش دارند، زيرا يادگاري هستند؛ خاطرات خوش گذشته. پس رپليكنتها علاقه به خاطرات را درك ميكنند. آنها ترس را نيز ميفهمند، چرا كه محرك اصليشان براي ورود به زمين چيزي نيست، جز ترس از مرگ، و مبارزه با آن. حملة زورا به دكرد در كلوب تفي لوييس پيش از آن كه عملي خشونتطلبانه باشد، دفاع از خود است. او فرصت دارد دكرد را بكشد، اما ترجيح ميدهد كه فرار كند. همچنين در چهرة ليون كه شاهد از پا در آمدن زورا توسط دكرد است، احساسي جز تأسف ناشي از مرگ يك همقطار ديده نميشود؛ حسي كه با نالههاي سوزناك موسيقي ونجليس تشديد ميشود.
رپليكنتها حس از خودگذشتگي در راه محبوب را نيز دارا هستند. كاملاً در فيلم آشكار است كه روي و پريس عاشق يكديگر هستند. حتي وقتي كه از سباستين ميخواهند تا آنها را به نزد تايلر ببرد و سباستين ترديد ميكند، روي تأكيد ميكند كه اگر اين كار انجام نشود، پريس به زودي خواهد مرد. اين صحنه يك نقطة عطف است، چرا كه بيننده با توجه به اطلاعاتي كه برايانت به دكرد داده، ميداند كه روي تنها حداكثر چند روز ديگر وقت دارد، در حالي كه از عمر پريس حدود يك سال باقي مانده است. با اين حال، روي نخست به فكر پريس است، تا خود.
صحنة دوئل نابرابر دكرد و روي بتي به يكي از نامتعارفترين پايانها تا آن زمان ختم ميشود. روي دكرد را ميترساند، تهديد ميكند، و در عين حال مرتب ضربههاي كاري دريافت ميكند. وقتي دكرد با گلوله سرش را هدف قرار ميدهد، روي تنها در جواب ميگويد: «آنقدرها كه فكر ميكردم، سريع نيستي.» و وقتي در يكي از خشنترين صحنههاي فيلم دكرد چندين بار با يك لولة فولادي به سر و گردنش ضربه ميزند، فقط به اين اكتفا ميكند كه فرياد بزند: «ها! اين را ميگويند روحيه.» با اين حال، دكرد وحشتزده ميگريزد، و در آستانة سقوطي قرار ميگيرد كه به مرگ حتمي منجر ميشود. روي كه شاهد دست و پنجه نرم كردن دكرد با مرگ است، جملة بنيادي خود را ادا ميكند: «زندگي همراه با ترس براي خودش تجربهاي است، مگر نه؟ برده بودن چنين حالي دارد.»
نظرات  
p.m : هنوز فیلمو ندیدم
همینو بگو به خصوص اون آهنگ end title ساند تراک این فیلم واقعا بی نظیره.
ولی هنوز هم بعد از چندین سال سکانس برخورد روی و تایلر و دیالوگ هایی که بینشون رد و بدل شد توی ذهنم حک شده.
ممنون از مطلب خوبتون و ایجاد انگیزه برای دوباره دیدن این شاهکار
فيد RSS براي نظرات اين مطلب