Amadeus (آمادئوس)

کارگردان : Milos Forman

نویسنده : Peter Shaffer

بازیگران: F. Murray Abraham, Tom Hulce , Elizabeth Berridge

جوایز :

برنده اسکار:

بهترینبازیگر نقش اصلی مرد، بهترین طراحی صحنه، بهترین طراحی لباس، بهترین کارگردانی، بهترین چهره پردازی، بهترین صدا برداری، بهترین فیلمنامه، بهترین فیلم

نامزد اسکار:

بهترین بازیگر نقش اصلی مرد، بهترین تدوین

خلاصه داستان :

«سالی یری» آهنگ ساز مخصوص دربار امپراتور اتریش، «یوزف دوم» (جونز) است. در همین هنگام او با «ولفگانگ آمادئوس موتسارت» نابغه ی جوان آشنا می شود و بی نزاکتی و مسخره بازی های او را نسبت به موسیقی اش هرگز نمی بخشد و خیلی زود از او متنفر می شود.

[nextpage title=” دو یادداشت کوتاه در معرفی فیلم آمادئوس (شهروند، فیروزه)”] ۲- دو یادداشت کوتاه در معرفی فیلم آمادئوس (شهروند، فیروزه)

مریم زوینی (شهروند):

«آمادئوس”Amadeus” فیلم بی نظیری است. سال ها از ساخت آن می گذرد ولی دیدنش هنوز لذت بخش است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/8/82-Amadeus/82-Amadeus/14-Amadeus.jpgداستان درباره زندگی موتزارت و سالیری است. دو آهنگساز که در نیمه دوم قرن هجدهم در وین زندگی می کردند. سالیری فردی است خداپرست و عاشق موسیقی، تا آن اندازه که با خدا عهد می بندد که اگر بتواند زندگی اش را وقف موسیقی کند، تا آخر عمر مجرد باقی بماند. پدرش اما اصرار داشت که سالیری به دنیای تجارت وارد شود. وقتی پدر سر میز غذا دچار خفگی می شود و می میرد، سالیری این را معجزه ای می داند از طرف خدا که به وی اجازه می دهد که موسیقی را دنبال کند. سرانجام به آرزویش می رسد و در نهایت می شود آهنگساز دربار امپراتور اتریش و باور دارد که موفقیت و استعدادش، نتیجه خداپرستی و تقوایش است. در همین سال هاست که موتزارت وارد وین می شود.

سالیری مجذوب استعداد و هنر او می شود ولی به زودی درمی یابد که خارج از صحنه، موتزارت شخصی بی ادب و هرزه است و از این که خداوند چنان نبوغی را در وجود موجودی به دون مایگی موتزارت نهاده بود، دیوانه می شود، ایمانش را از دست می دهد و حس رقابت و حسادت چنان وجودش را فرا می گیرد که تمام زندگی اش تباه می شود.

آنتونیو سالیری معتقد است که موسیقی موتزارت آوایی الهی است. آو آرزو می کرد همچون موتزارت یک موسیقیدان حرفه ای بود تا می توانست با نوشتن آهنگ، خدا را پرستش کند. اما او نمی تواند درک کند که چرا خدا به چنین موجود مبتذلی این استعداد را عطا کرده تا نماینده ی او باشد. حسادت سالیری به دشمنی با خدایی می انجامد که بزرگی اش را با دادن چنان استعدادی به موتزارت به اثبات رسانده بود. سالیری خود را برای گرفتن انتقام آماده می کند.

فیلم از لحظه ای که شروع می شود تا دقایق پایانی اش می تواند شما را مجذوب، جلوی تلویزیون بنشاند. ولی برای من از همه قسمت ها جالب تر، همان شخصیت ” سالیری ” بود.

آدم هایی که از بالا به همه نگاه می کنند. به راحتی سایرین را قضاوت می کنند. به موفقیت دیگران حسادت می کنند. همه چیز را به رقابت تبدیل می کنند و برای رسیدن به هدفشان حاضرند خیلی کارها بکنند و خیلی چیزها را زیر پا بگذارند.»

منبع: روزنامه شهروند، چاپ آمریکا

[nextpage title=” نگاهی به فیلم آمادئوس و شخصیت سالیری”] ۳- نگاهی به فیلم آمادئوس و شخصیت سالیری

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/8/82-Amadeus/82-Amadeus/13-Amadeus.jpgاغلب فیلم هایی که درباره هنرمندان میسازند اغلب خسته کننده از آب در می آید و معمولا آن طور که باید و شاید جذاب وگیرا نیستند.اما از بین آنها فیلم "آمادئوس" یک استثناست. میلوش فورمن(کارگردان) با خودداری از ساخت کلیشه ای زندگی نامه، تصویری سرگرم کننده و تاثیر گذار از زندگی موسیقیدان بزرگ ولفگانگ آمادئوس موتزارت ساخته است.آمادئوس بی شک یک شاهکار سینمایی است و شایستگی تک تک هشت جایزه ی اسکاری را که برد،دارد.

صحنه اول با خدمتکارانی شروع می‌شود که به طرف اتاق آنتونیو سالیری یکی از آهنگ‌سازان ایتالیایی که نوازنده دربار اتریش بوده می‌روند تا به او شیرینی خامه‌ای بدهند. صدای سالیری در خانه می‌پیچد که می‌گوید: "موتسارت مرا ببخش. من باعث مرگ تو شدم" یا "من تو را کشتم." خدمتکاران به صورت بچه‌گانه ای با سالیری حرف می‌زدند. طوری که انگار کمی عقلش را از دست داده. سپس با شنیدن فریادش از او می‌خواهند که در را باز کند. در را می‌شکنندو… بعد می‌بینیم که او را در سبدی که به اسبی بسته‌اند و این یعنی آمبولانس، به بیمارستان می‌رسانند. با خودکشی او می‌فهمند که روانی شده و به تیمارستان منتقل می‌شود.

بعد از تیتراژ می‌بینیم کشیشی به دیدن سالیری می‌رود و او در باره موتسارت با کشیش صحبت می‌کند و در واقع تمام فیلم می‌شود یک فلش بک و گاهی درست در لحظه‌ای که منتظرش نیستیم به شکل زیبایی برای اینکه یادمان نرود که فیلم فلش بک است کشیش و سالیری را می‌بینیم. البته میلوش فورمن از این بازگشت به زمان حال هم برای تغییر فصل فیلم خیلی خوب استفاده می‌کند.

فیلم به ۱۰ سال آخر زندگی موتزارت می پردازد که بیشتر آن در وین سپری شد:سالهای ۱۷۸۱ تا۱۷۹۱، موفقیت ها و شکست های آهنگساز نابغه از زبان "سالیری" آهنگساز مخصوص امپراتور جوزف دوم نقل می شود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/8/82-Amadeus/82-Amadeus/16-Amadeus.jpgبدون شک پیچیده ترین شخصیت فیلم آمادئوس "آنتونیو سالیری" است. او با اینکه آهنگسازی در حد متوسط است ،اما آنقدر استعداد دارد که بتواند نبوغ موتزارت را به سرعت تشخیص دهد.او با درک این موضوع، به شدت لطمه می خورد و حسادتش تحریک می شود.

در شرایطی که زندگی موتزارت،سرشار از کامجویی است،او در مسیری زاهدانه حرکت می کند.از زنان دوری می کند،مشروب نمی نوشد و معتقد است که خود را وقف انسان و خدا کرده است.با این همه،آن که موسیقی اش ترنمی آسمانی دارد،موتزارت است،نه او . این ها حقایقی است که سالیری را شکنجه میدهد وحسادتش،او را به سمت نابود کردن رقیب می کشاند.

شاید این سوال مطرح باشد که چرا نام فیلم را به جای آمادئوس،موتزارت نگذاشته اند پاسخ آن به معنای واژه ی آمادئوس برمیگردد که به معنای محبوب خداوند است.

فیلم برجسته آمادئوس نه تنها مطالعه ای برجسته روی شخصیت هاست بلکه نوعی تراژدی از جنس شکسپیری نیز هست:مثلثی پیچیده بین موتزارت،سالیری وخدا.

منبع: و، زن

 

*****************************

[nextpage title=” درباره ی فیلم آمادئوس (هادی فخرائیان)”] ۴- درباره ی فیلم آمادئوس (هادی فخرائیان)

این فیلم نگاهی است به زندگی آهنگ ساز مشهور "ولفانگ آمادئوس موتزارت" که از زبان موسیقی دان برجسته دیگری به نام "آنتونیو سالیری" نقل میشود. لازم به ذکر است که این فیلم لزوما منطبق با واقعیات تاریخی نیست.

این فیلم بر اساس نمایشنامه‌ای به همین نام از پیتر شافر ساخته شده است و کمابیش به زندگی دو موسیقیدان ساکن وین اتریش، ولفگانگ آمادئوس موتسارت و آنتونیو سالیه‌ری، در نیمهٔ دوم قرن هجدهم می‌پردازد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/8/82-Amadeus/82-Amadeus/12-Amadeus.jpgآمادئوس نامزد دریافت ۵۳ جایزه شد و توانست ۴۰ جایزه را بدست آورد. این جوایز شامل ۸ جایزه اسکار، ۴ جایزه بافتا، ۴ جایزه گلدن گلوب و یک جایزه دی جی اِی می‌باشد.

فیلمبرداری صحنه های فیلم در در شهرهای وین، پراگ و کرومریز انجام شده است. داستان این فیلم درباره زندگی و مرگ موتسارت و سالیه‌ری آمیخته به اغراق است و از لحاظ تاریخی سندیت ندارد.

معامله با خدا : سالیری که برای کشیش ماجرا را روایت می کند از عشقش در کودکی به موسیقی می گوید و اینکه پدرش مخالف او بوده.پس سالیری کودک و معصوم از خدا می خواهد او را یک نوازنده و آهنگساز بزرگ و معروف کند و در عوض او تا پایان عمر پرهیزگار و باتقوا خواهد بود.اولین حادثه پس از این دعا، خفه شدن اتفاقی پدر سالیری و باز شدن راه او برای یادگیری موسیقی است. سالیری در ادامه به آرزویش می رسد و به عهدش نیز وفادار است تا اینکه سروکله موزارت پیدا می شود نابغه ای که باعث حسادت سالیری می شود.روایتی که از زبان سالیری فرتوت در باب معامله با خدا ، عشق به موسیقی ، نبوغ آسمانی موزارت در موسیقی و مشاهده آن در کنار رفتار احمقانه و انزجار آورش می شنویم بسیار ظریف و زیباست.اوج حسادت او را در جایی درک می کنیم که می گوید انگار خدا به اندازه ای به او درک و استعداد داده بوده تا اوج هنر و زیبایی را در روح آثار موزارت حس کند،فردی که در نظر سالیری پست ترین عشق بازی ممکن بر روی زمین را انجام می داده .دیالوگ های آهنگساز پیر بسیار زیبا و شنیدنیست و زیبایی بیشتر کار در اینجاست که این دیالوگ ها که با ظرافت بسیار نوشته شده اند به خوبی در قالب شخصیت و جایگاه او قرار می گیرند؛ آهنگساز و هنرمندی که سالها در دربار زندگی می کرده باید هم این گونه زیبا و تاثیرگذار حرف بزند( بر خلاف نمونه های وطنی که در فیلمهایشان گاه شاعر و قصاب و دیوانه و کارمند و راننده تاکسی ، همه سخن پرداز و نکته سنج اند) فرض کنید فیلم را به صورت روایت ساده تر و بدون فلش بک و حضور سالیری پیر در مقام راوی می دیدیم،چقدر از زیبایی و تاثیر گذاری فیلم کاسته می شد؟

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/8/82-Amadeus/82-Amadeus/11-Amadeus.jpgمدت زمان قابل توجهی از فیلم اختصاص دارد به اپراهایی که در آن موزارت آهنگساز و رهبر موسیقی بوده و هر کدام از این اجراها فضای بصری و دیداری خاصی را به فیلم تزریق می کنند.( در بینشان آثار تراژدی و اجتماعی- سیاسی داریم تا کارهایی مختص کودکان و عامه پسندتر) یعنی هر اپرا در کنار اینکه گوشه ای از هنر موزارت را بیان می کند و مخاطبی را که ممکن است با اینگونه آثار کلاسیک آشنایی نداشته باشد به فیض می رساند، حال و هوای فیلم را هم عوض می کند و این باعث می شود مدت زمان نسبتا طولانی فیلم اصلا قابل حس نباشد.

بازی دو شخصیت اصلی فیلم واقعا تحسین برانگیز است.در چهره و رفتارسالیری حسادت ، کینه ورزی و تفکر به خوبی قابل مشاهده است و موزارت هم با آن خنده ها و لبخند احمقانه اش ترسیم زیباییست از یک هنرمند بی قیدوبند و خلاص ..

جالب اینکه در مراسم اسکار هر دوی آنها در بخش بهترین بازیگر نقش اول مرد نامزد دریافت جایزه بودند که ایفاگر نقش سالیری موفق به دریافت جایزه شد.

نویسنده: هادی فخرائیان

منبع: فیلمهایی که می بینیم

 

*****************************

[nextpage title=” نقد فیلم آمادئوس: هنر رشك ورزیدن (دلنمک)”] ۵- نقد فیلم آمادئوس: هنر رشك ورزیدن (دلنمک)

نویسنده: هوتن زنگنه پور

بعد از فیلم به یاد ماندنی «پرواز بر فراز آشیانه فاخته» (این فیلم در ایران با نام دیوانه از قفس پرید به نمایش در آمد) كه فیلمساز اهل چكسلواكی بنام میلوش فورمن آن را جلوی دوربین برد، «آمادئوس» دومین قله كارنامه او به شمار می‌رود. فیلمی روان با داستانی جذاب كه ده سال آخر زندگی ولفگانگ آمادئوس موتزارت را به تصویر كشیده است. فیلمی كه برخلاف هم‌پایه‌هایش در ژانر بیوگرافی خوش‌ساخت از كار در آمد و عموم منتقدین و سینماروهای غیرحرفه‌ای را به تحسین واداشت. روایتی كه هرچند برچسب حكایت تاریخ را بر جبین زده بود مختص همه قرون و اعصار است، فیلمی كه اگرچه تنها بر بال موسیقی سوار است به هنر خاصی اختصاص نمی‌یابد، داستانی كه اگر شرح زندگی هنرمندان دوره‌ای از تاریخ اتریش است ویژه زندگینامه هنرمندان نیست و در انتها، فیلمی كه یك انسان را شرح می‌دهد. انسانی كه قهرمان نیست و تنها مائده او استعداد درخشانی است كه تحسین و حسادت اطرافیان را بر می‌انگیزد. مائده‌ای كه بستر ساخت فیلم و كانون توجه شخصی نكته‌سنج و حساس در پشت دوربین، به نام میلوش فورمن می‌گردد و چنان انسان را از كیفیت انسان بودن آگاه می‌كند كه بی‌اختیار لب به بهت می‌گشاییم و انگشت حیرت بر دهان می‌گزیم.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/8/82-Amadeus/82-Amadeus/10-Amadeus.jpgآنچه سرآمد سینمای فورمن است توجه به خصوص به ماهیت و سرشت افعال انسانی است. در سینمای او، نجات افراد و ختم غائله‌ها اهمیت ندارد، آنچه مهم است كیفیت نگرش آدمهای خلق شده توسط اوست. آدمهایی كه ما به ازای بیرونی دارند و در خارج از ذهن وجود خارجی می‌یابند. انسانهایی كه او می‌آفریند تمایل به برون‌ریزی داشته و خود را محبوس نمی‌كنند. غایت آمال ایشان زندگی با روالی معمولی و در قالب كلیشه است و نمی‌توان از آنها انتظار افكار یا اعمال خارق‌العاده داشت هر چند كه با ظرافت تمام، هر تصمیمی كه می‌گیرند یك اتفاق محسوب می‌شود و در حوزه زیبایی‌شناسی می‌توان نرمال‌ترین فعل قهرمانان فورمن را «اتفاق نمایشی» نامگذاری كرد و آن را در قالب یك فیلم نامه تكرار نشدنی گنجاند. سینمای او سهل و ممتنع است و مكاشفتی در رفتار انسانی را طلب می‌كند، رفتاری كه توسط جامعه، عرف، فرهنگ، مادیات و حتی دولت تعریف و بازنگری می‌گردد. جامعه‌شناسی فورمن با توجه به محوریت انسان و هنجارهای او با محیط پیرامونش ساختار سینمای او را تشكیل می‌دهد. این ساختار چارچوب سه فیلم مهم او یعنی پرواز بر فراز آشیانه فاخته، آمادئوس و مردی روی ماه را تشكیل می‌دهد. نگاه او به انسان بدون نگاه او به محیطش عبث به نظر می‌رسد و هرآنچه شخصیتهای او انجام می‌دهند انعكاس رفتارهای بیرونی است و این مطلب داستانهای او را در حوزه روانشناسی نیز پراهمیت جلوه می‌دهد.

آمادئوس اما ویژگیهای دیگری نیز دارد. تقابل انسان و مذهب یكی از ستونهای اساسی تشكیل دهنده ساختمان فیلم است. مردی كه به شدت مذهبی است و از رعایت كوچكترین احكام و موازین الهی سرباز نمی‌زند و از پرهیزكاری به عدم تعادل و یاس دینی و در نهایت تخلیه ایمان می‌رسد و مسیح را برای بار دوم به صلیب می‌كشد، و تمام ادله این روند خطی و بیمارگونه در فیلم به تصویر كشیده می‌شود. انداختن مجسمه مسیح در آتش، تعارضی است كه روح با موازین طبیعت انجام می‌دهد و استعاره‌ایست از سوختن روحیه مذهبی سالیری در آتش گداخته از حسرت، ناكامی و حسادت. سالیری نماینده همه آدمهایی است كه رشك و حسد را جایگزین تدبیر می‌نمایند و از این حیث بر زندگی آرام خویش خط بطلان می‌كشند. حسادتی كه نه تنها مذهب نمی‌تواند از رشد بی‌رویه و سرطانی آن جلوگیری كند بلكه آن را تبدیل به بزرگترین ستیزه درونی با نگرش الهی می‌نماید و با ظرافتی قابل توجه عدم توانایی چنین نگرشی را در مقابل مسخ رفتار انسانی كه از روی غریزه و طبیعت برمی‌خیزد را نمایان می‌سازد. در این نگاه دیالكتیكی ستیزه چیزی نیست جز خواسته‌های انسان كه توسط دین‌باوری سركوب می‌گردد و از انسان هیولایی دهشتناك می‌آفریند. دین به عنوان مایه انسان‌ساز در تقابل با طبیعت سرمایه توحش می‌گردد و این آن زمانی است كه آتش مسیح مصلوب را می‌سوزاند و در خود فرو می‌خورد. این سالیری است كه به جای مسیح مصلوب می‌شود و راهی جز دیوانگی و جنون پیش روی نمی‌بیند. جنونی كه در ذات انسان وجود دارد و تنها برای احراز آن مساعد سازی شرایط كه غالباً به دست انسانهای دیگر انجام می‌گیرد كافی به نظر می‌رسد. بی‌ایمانی سالیری در انتهای ماجرا عدم قدرت علوم الهی را برای توضیح فرایند رفتاری و اجتماعی انسان در قبال انسانهای دیگر فریاد می‌كند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/8/82-Amadeus/82-Amadeus/20-Amadeus.jpgموتزارت از سوی دیگر، در طرف مقابل سالیری قرار دارد. مهم نیست كه او یك هنرمند است، اهمیتی ندارد كه استعداد شگرف او مایه تحسین دیگران است و باز اهمیتی ندارد كه او شهره وین سرآمد هنر و به ویژه هنر موسیقی در اروپای آن دوران است. آنچه مهم است، انسان بودن اوست، كسی كه از گناه عار ندارد، زن‌باره است و خوشگذارنی و شیطنت مهمترین ایده‌های اوست. اما آنچه نقطه عطف و محل توجه و كانون عنایت فیلمساز است فعلی است كه خدا انجام می‌دهد، استعداد را از سالیری با ایمان دریغ می‌كند و آن را در اختیار موتزارت شیطان‌صفت قرار می‌دهد. پارادوكسی كه در اینجا شكل می‌گیرد آغاز كننده عصیان سالیری و خودنگری موتزارت می‌گردد و باعث می‌شود كه رازهای خلقت برای آدمها بیشتر سر به مهر و باز نشدنی باشند و حكمت الهی را بیشتر مورد توجه و اعتنا و یا از سوی دیگر ستیزه‌جویی و كینه قرار بدهد. فیلم داستان زندگی یك هنرمند نیست، بلكه روایتی مرعوب كننده از كیفیت ارتباط مثلث خدا، مذهب و انسان است. این مثلث كه از ابتدای ظهور انسان بر زمین شكل گرفته است در نظر سالیری خدا را قهار، مذهب را بی‌ریشه و انسان را جدا افتاده و معلول تصویر می‌كند.

سالیری به عنوان كسی كه موتزارت را در عین تحسین مورد حسادت خود قرار می‌دهد در فرایندی قرار می‌گیرد كه تنها نگهداری ایمان باعث توقف آن و بهبود اوضاع روانی او می‌گردد. حسادتی كه باعث بروز رفتارهای خصمانه می‌شود و از تحقیر استنزی همسر موتزارت گرفته تا كارشكنی و بی‌اعتبار كردن موتزارت در دربار را انجام می‌دهد. نكته جالب توجه در فیلم، روند قهقرایی دو شخصیت اصلی است، یكی توسط دینداری به انتها می‌رسد و آن یكی از راه بی‌دینی نابود می‌گردد. این همان پارادوكسی است كه پیشتر بدان اشاره كردیم اما در اینجا كیفیت متفاوتی می‌یابد و در روند یك‌سویه داستان جانشین می‌گردد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/8/82-Amadeus/82-Amadeus/19-Amadeus.jpgفیلم یك مقدمه عجیب و متحیركننده و یك مؤخره تكان‌دهنده دارد. در بین این دو بخش شاهد روایت داستانی در قالب فلاش‌بك هستیم، ماجرایی كه توسط سالیری بیان می‌شود و ما را بیش از پیش بر این امر گوشزد می‌كند كه این داستان زندگی موتزارت نیست، بلكه حكایت مردن در عین زنده بودن سالیری و سالیری‌هاست. ماجرایی كه نام اعتراف به خود می‌گیرد و رسالت آن باید تخلیه روانی سالیری و تصاحب قطعه‌ای از بهشت باشد؛ كسی كه باید كوله گناهانش را بدون طلب آمرزش از خلایق در اختیار یك كشیش قرار بدهد و آسوده به دیار باقی سفر بكند و این طعن نهفته در نگاه حسرت‌آلود سالیری و نواختن موسیقی خودش در كنار موسیقی موتزارت نیز مشهود است. آهنگ موتزارت نهایت اوج آرزوست و موسیقی سالیری امیدها و خواهشهای از دست رفته انسانی. وقتی او موسیقی موتزارت را اجرا می‌كند خود را در آماج تشویق‌ها و تحسین‌ها رویت می‌كند. در انتها، سالیری در بین دیوانه‌ها در حركت است؛ سكانسی كه ما را به یاد فلچر در پرواز بر فراز آشیانه فاخته می‌اندازد، فلچری كه خود را حاكم جمعی دیوانه می‌داند. در اینجا سالیری خود را به جای خدا می‌گذارد و همه دیوانه‌ها را می‌آمرزد؛ به این معنی كه خدای مذهب ساختگی به دست انسان خدای جمعی دیوانه‌ است و كسی كه كوركورانه مؤمن شده است تفاوتی با یك دیوانه ندارد.

شخصیتهای آمادئوس به غایت قهرمان نیستند، آنها به یك اندازه از بینش، عقل، تدبیر، حسادت و طمع برخوردار هستند. هیچ‌كس عمل محیرالعقولی انجام نمی‌دهد و درك آدمها از یكدیگر قابل تامل است. بورژوازی یكی از مسائلی است كه در یكی از لایه‌های این فیلم مستور است. رعایت آداب مخصوص درباری و توجه قشر بالای جامعه به هنر و اپرا، اهمیت به اشراف‌زادگی كه مسائل دسته چندم ادبیات و سینما هستند در گوشه و كنار فیلم تبیین و تعریف می‌گردند. شاه از طرفی، شخصیتی كلاسیك و دمده ندارد، او مشورت می‌كند، تصمیم می‌گیرد، به موقع خشمگین و به موقع خوشحال می‌شود و دهن‌بین نیز هست. شخصیت‌پردازی در كل بی‌نقص و تاثیرگذار از كار درآمده است و بازی قدرتمند اف. موری آبراهام به نقش سالیری از نقاط قوت فیلم محسوب می‌شود. آمادئوس فیلمی است تكرار نشدنی درباره رشك، ایمان و اراده. فیلمی كه هنر حسادت را بیش از هنر موسیقی یا هر هنر دیگری به رخ می‌كشد. آمادئوس داستان هرآن چیزی است كه به آدمی اهدا می‌گردد و همه چیزی كه از او دریغ می‌شود. آمادئوس همین است، هدیه‌ای خدادادی كه تنها یك نفر لایق داشتن آن است.

نویسنده: هوتن زنگنه پور

منبع: دلنمک

*****************************

[nextpage title=” نقد و بررسی فیلم آمادئوس: آشفتگی های درونی یک نابغه ی خودویرانگر(عشاق سینما)”] ۶- نقد و بررسی فیلم آمادئوس: آشفتگی های درونی یک نابغه ی خودویرانگر(عشاق سینما)

نویسنده: سید آریا قریشی

یک ربع قرن از ساخت فیلم آمادئوس می گذرد. ولی تماشای آن هنوز هم لذت بخش است. اخیراً برای بار دوم آمادئوس را دیدم. این که فیلمی سه ساعته، برای بار دوم بیننده را به خود بخواند و جذابیت اولیه اش را حفظ کند، مسئله ی کوچکی نیست. و آمادئوس چنین فیلمی است. تماشای آمادئوس برای بار دوم، حتی بیشتر از بار نخست برایم لذت بخش بود. در این جا شاهد یکی از برترین تقابل های تاریخ سینما هستیم. تقابلی که مشابه آن را چند سال بعد در شاهکار پلیسی-جنایی مایکل مان (مخمصه)، بین وینسنت هانا (پاچینو) و نیل مک کالی (دنیرو) می بینیم، در این جا به صورتی دیگر جلوه گر شده است: تقابل سالیری و موتزارت. تقابلی که در نهایت به تفاهمی جالب، اما قابل پیش بینی منجر می شود. تنها تفاوت بزرگ رابطه ی سالیری و موتزارت با نمونه ی مشابهش در فیلم مخمصه این است که در آمادئوس، بر خلاف مخمصه، این رابطه به صورت یک طرفه روایت می شود. ضمناً بر خلاف مخمصه که هانا و مک کالی را از نظر توانایی های فردی در سطح یکسانی نشان می دهد، در آمادئوس موتزارت به طور آشکاری از نظر استعداد و توانایی برتر از سالیری است و همین مسئله باعث ایجاد حس حسادت و کینه در سالیری می شود. این حسادت سالیری را کور می کند، به طوری که شباهت های بی شمارش را با موتزارت نمی بیند. جالب است که در دیگر شاهکار فورمن (دیوانه از قفس پرید) هم شخصیت مک مورفی و رئیس، شباهت های بسیاری دارند. ولی اگر آن جا این رابطه از همان ابتدا در بستری از تفاهم شکل می گیرد، این جا قضیه متفاوت است. (هر چند باز هم در انتها آن تفاهم جادویی را می بینیم.)

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/8/82-Amadeus/82-Amadeus/18-Amadeus.jpgفیلم با یک نمای گویا و طلایی آغاز می شود. در یک شب تاریک، درشکه ای را زیر برف می بینیم و از جایی خارج از تصویر صدای فریاد سالیری را می شنویم که موتزارت را صدا می زند. استفاده از نمادهایی چون برف و سرما در طول فیلم بسیار هوشمندانه صورت گرفته و ما را هر چه بیشتر به عمق شخصیت سالیری نزدیک می کند. در این سکانس هم وضعیت ظاهری صحنه کاملاً قابل تعمیم به زندگی سالیری است. زندگی او همچون یک شب سرد زمستانی خلوت و خود او همچون درشکه ای است که برف سنگینی بر روی او قرار گرفته و توان حرکت ندارد. بی جهت نیست که در این صحنه صدای سالیری را خارج از تصویر می شنویم. این کار به ما کمک می کند تا هر چه بیشتر توان تعمیم این صحنه را داشته باشیم.

فیلم به سرعت ما را وارد ماجرای اصلی می کند. نکته ی جالب این جاست که ما عملاً پایان ماجرا را در همین ابتدای فیلم می بینیم. (البته نه پایان داستان را). سالیری برای کشیش چند قطعه ی خودش را می نوازد. هیچ کدام برای کشیش آشنا نیست. ولی تنها قطعه ای که برای کشیش آشنا است، قطعه ای از موتزارت است که سالیری می نوازد. این جاست که می فهمیم استعداد بر جذابیت غلبه کرده است. (یکی از مهم ترین مفاهیم فیلم که جلوتر هم درباره ی آن صحبت خواهیم کرد). موتزارت جاودانه است و سالیری علی رغم تمام حقه ها و تلاش هایش، در عین زندگی مرده است. با این وجود، اعترافات سالیری در این صحنه در حکم تطهیر او هستند. این مسئله که سالیری از کودکی تمایل به آهنگ ساز شدن داشت و این که برخلاف موتزارت، او این شانس را نداشت تا پدرش مشوق او باشد. همین مسئله ی ساده، دیدگاه ما را نسبت به سالیری دستخوش تغییر می کند. به طور کل، در این فیلم شخصیت پردازی ها بسیار پیچیده هستند. انتخاب بین سالیری و موتزارت بسیار دشوار است. قاعدتاً از دیدگاه کلاسیک، باید سالیری را نقش منفی و موتزارت را نقش مثبت تلقی کرد. ولی فورمن دیدگاه جدیدی را پیش روی ما قرار می دهد. دیدگاهی که بیش از این که مبتنی بر احساسات باشد، مبتنی بر نحوه ی انتخاب ها و ایدئولوژی افراد است. از این دیدگاه که به ماجرا بنگریم، سالیری را حتی برتر از موتزارت می یابیم. ما از یک سو موتزارت را داریم که نابغه است و استعداد عجیبی در نواختن ساز و نگاشتن آهنگ دارد، ولی در عوض متفکر نیست، مغرور است، ولخرجی می کند، ظاهربین و سطحی نگر است و در جمع رفتار و برخورد شایسته و مناسبی ندارد. در فیلم بارها موتزارت به صورت یک آدم دست و پاچلفتی که حتی توان اداره ی زندگی خودش را هم ندارد، تصویر می شود. در حالی که رو در روی او سالیری را می بینیم. کسی که (حداقل در ظاهر) رفتار و شخصیت مناسبش را حفظ می کند. قابلیت کنترل احساساتش را دارد. آرام و متفکر است و مرد عمل. در مقابل نفسش مقاوم تر از موتزارت است و در مقابل موتزارت باهوش و زیرک جلوه می کند. در عین حال مکار و حیله گر و دورو است و فقط به خاطر استعداد کمترش نسبت به موتزارت در حاشیه می ماند. زیرکی پیتر شفر (نویسنده ی فیلم نامه) این جا مشخص می شود. او به جای این که ریشه ی مشکلات و روحیه ی سالیری را (طبق کلیشه های مرسوم) صرفاً در کودکی او بجوید، این مشکل را به طور ممتد در زندگی او نشان می دهد تا ما با دیدی عمیق تر به قضایا بنگریم.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/8/82-Amadeus/82-Amadeus/17-Amadeus.jpgمسئله ی دیگری که در فیلم مطرح می شود، تغییر دیدگاه موتزارت پس از مرگ پدرش است. نشانه ی این تغییر، اپراهایی است که موتزارت اجرا می کند. جدا از لحن م.سیقی اپراها که در ابتدا در گام ماژور و به نوعی شوخ و شنگ است و در انتها به تلخی می گراید، طراحی صحنه و لباس فوق العاده ی فیلم هم در درک این تغییرات موثرند. در اپراهای اولیه ی موتزارت، نمای عمومی پشت سر او، پر از رنگ سبز تند به همراه چلچراغ های عظیم و روشن است. ولی در اپرای پایانی، تعداد افراد پشت سر موتزارت کم تر شده است، نورپردازی با نور کم تر انجام می گیرد و رنگ نمای پشت سر او هم مرده و خفه است. در ضمن در اپرای اولی، موتزارت لباس سفیدی با نقش گل های سبز و نارنجی بر تن کرده است. اما لباسی که در اپرای پایانی می پوشد، قهوه ای تیره ی یکدست است. می توان گفت شاید همین دیدگاه بدبینانه ای که در عمق وجود موتزارت و سالیری وجود دارد، در انتهای فیلم باعث پیوند آن ها می شود. در همین اپراها است که با گوشه ای از شخصیت سالیری هم آشنا می شویم. در طول اپراها چندین بار چهره ی او را می بینیم که در پس زمینه ای قرمز قرار گرفته، اطرافش هیچ کس نیست و دور و برش تاریک به نظر می آید.

سکانس پایانی نشان دهنده ی این است که سالیری و موتزارت چقدر به هم نزدیکند. هر دو مکمل همند و به تفاهمی عجیب می رسند. گویی سالیری مرثیه ی مرگ خود را می نویسد. سالیری خودش سفارش این مرثیه ی حجم مرگ را به موتزارت می دهد تا بخش تدفین این مرثیه با تدفیلن خود موتزارت همزمان شود. ولی در نهایت خودش آن قسمت را به کمک موتزارت می نویسد. چرا که بعد از موتزارت، زندگی برای او جهنمی خواهد بود.

سطح بازی ها در فیلم بسیار بالاست. اف موری آبراهام گویی خود سالیری است. منتقل کردن احساسات متناقض سالیری (تحسین در عین کینه، بی دینی در عین دین داری، خشم در عین آرامش و…) کار ساده ای نیست. ولی آبراهام به خوبی از پس این کار برمی آید. تام هالس هم با خنده های بلند و معصومیت چهره اش، گزینه ی بسیار مناسبی برای موتزارت است. هوشمندانه بود که داوران هر دو را به عنوان بازیگران نقش اصلی انتخاب کردند می توانم تصور کنم که چقدر برای داوران آکادمی دشوار بود که یکی از آن ها را به عنوان برنده ی اسکار بهترین بازیگر مرد انتخاب کنند و در نهایت این سالیری بود که در این جا موتزارت را شکست داد!

یکی از مهم ترین پیام های فیلم، جایی است که سالیری به مادام کاوالیری (که از رفتار موتزارت با تعجب یاد می کند) می گوید: "جذابیت و استعداد همیشه با هم نیستند" و بلافاصله کاوالیری را در اپرایی از موتزارت در حال خواندن می بینیم. استعداد بر جذابیت غلبه کرده است.

نویسنده: سید آریا قریشی

منبع: عشاق سینما

 

*****************************

[nextpage title=” نقد فیلم آمادئوس و داستان کامل فیلم (زیرنویس. کام)”] ۷- نقد فیلم آمادئوس و داستان کامل فیلم (زیرنویس. کام)

آمادئوس که در یک کلام می توان آن را با شکوه خواند، از اثری سرگذشت نامه ای فراتر می رود و به فیلمی درباره ی درونی ترین احساسات بشری بدل می شود. در تصویر کردن لحظه های خلق اثر توسط هنرمند نیز کاملا موفق است. بازی های هالسی و ایبراهم، هر دو، درخشان است.

این فیلم که در بین آثار برجسته سینمایی دنیا قرار دارد. توانست در زمان نمایش خود صاحب ۸ جایزه اسکار شود. فیلم در سال ۱۹۸۴ ساخته شده و کارگردان فیلم متولد ۱۹۳۲ میباشد. با وجود اینکه تقریبا ۲۰ سال از تاریخ تولید این فیلم میگذرد اما همچنان زنده است و هر بیننده و منتقدی را به تحسین وا میدارد.این فیلم در دو ورژن تهیه شده نسخه اول بر طبق نمایش نامه "پیتر شافر" که ۱۶۰ دقیقه میباشد و نسخه دوم که نسخه کارگردان است ۱۸۰ دقیقه است.

این فیلم نگاهی است به زندگی آهنگ ساز مشهور "ولفانگ آمادئوس موتزارت" که از زبان موسیقی دان برجسته دیگری به نام "آنتونیو سالیری" نقل میشود. لازم به ذکر است که این فیلم لزوما منطبق با واقعیات تاریخی نمیباشد. اتفاقات این فیلم تماما در قرن ۱۸ اروپا در شهر وین مرکز اصلی موسیقی اروپا در آن زمان رخ میدهد.

این فیلم بدون شک یکی از بهترین آثار سینمایی دنیا محسوب میشود. علی رغم طولانی بودن زمان فیلم بیننده احساس خستگی نمیکند. به حیث داستان میتوان گفت به دلیل برگرفتگی از ماجرای زندگی آهنگ ساز معروف "موتزارت"، بسیار پر محتوا و به هیچ وجه مشکل ساختگی بودن را پیدا نمیکند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/8/82-Amadeus/82-Amadeus/6-Amadeus.jpgفیلم به زیبایی هر چه تمام تر با پرداختی عالی ماجرای زندگی "موتزارت" را ورق زده و پله پله زوال این نابغه خودپسند و مغرور را نمایش میدهد. فردی که خود پسندی اش بالاخره او را از پای در می آورد. و چه جالب اینکه در قصه فیلم "موتزارت" هرگز تا آخرین لحظه متوجه دشمنی های "سالیاری" نمیشود. اما فلسفه دشمنی های "سالیاری" طبق بیان داستان، خودپسندی و غرور "موتزارت" است که به واسطه نبوغ بیش از حد او در این شخصیت به وجود آمده و "سالیاری" که خود موسیقی دانی برجسته است با تمام وجود احساس حقارت میکند. و برای فرار از این حس به کینه توزی و دشمنی توسل میجوید. "موتزارت" این قدر مغرور و مشغول است که این احساس خطر ناک را هرگز جدی نمیگیرد و زمانی متوجه میشود که بسیار دیر شده است. در یکی از صحنه های پایانی "موتزارت" از "سالیاری" عذر خواهی میکند. در آن لحظه کاملا مشهود است که "سالیاری" نیز احساسش نسبت به "موتزارت" عوض میشود. اما کار از کار گذشته. شاید هر بیننده ای که این نکات را در شخصیت پردازی متوجه شده است. آرزو کرده که ای کاش "موتزارت" زود تر عذر خواهی کرده بود. در مورد شخصیت پردازی نکات بسیاری است که از حوصله این نقد کوتاه خارج است اما از نکاتی که برای خودم جالب بود این که در فیلم "سالیاری" عاشق شیرینی است و تا زمان پیری هم این عشق با او باقی مانده. توجه به این نکات ریز نشانه دقت کار نویسنده و کارگردان میباشد. موسیقی در این فیلم به راستی موج میزند. از آثار خود "موتزارت" و "سالیاری" گرفته تا دیگر قطعات و فیلم از این حیث واقعا کامل است.

از دیگر نکات جالب فیلم سبک کمیکی است که با فیلم همراه شده. و بازیگری خوب شخصیت های "موتزارت" و "سالیاری" به راستی آنرا تکمیل میکند.

فیلم حاوی نکات جالبی نیز است، که مخصوصا برای بیننده هایی که حوصله و وقت خواندن تاریخ معاصر اروپا را ندارند میتوانند به راستی مفید باشد. برای مثال خود نمایش دادن اپرا، که قبل از این فیلم خود من ذهنیت خوبی نسبت به آن نداشتم، یا فرم لباسها و تاریخ موسیقی که در فیلم در حاشیه بیان میشود.

در پایان باید گفت این فیلم به راستی ارزش چند بار دیدن را دارد.

شرح کامل ماجرای فیلم:

شروع فیلم با یک قطعه کوتاه موسیقی است. و نمایی از یک کالسکه، تصاویری از برف و یخ و کوچه های پیچ در پیچ. ناگهان فریادهای کوتا "موتزارت موتزات" "سالیاری" به گوش میرسد. "سالیاری" در حالی که فریاد میزند و اعتراف میکند که "موتزارت" را کشته توسط خدمه اش خونین و مالین پیدا میشود. "سالیاری" خودکشی کرده است و توسط خدمه اش به یک بیمارستان که در واقع یک آسایش گاه روانی وحشتناک است برده میشود.

در صحنه بعد کشیشی به آسایشگاه روانی وارد میشود و به پیش "سالیاری" میرود. در ابتدا "سالیاری" قصد دیدن کشیش را ندارد اما بعد نظرش عوش میشود.

"سالیاری" قطعاتی از آهنگهایی که در دوران جوانی و شهرت خود ساخته برای کشیش مینوازد. اما کشیش هیچ کدام از آنها را نمیشناسد و آنگاه "سالیاری" قطعه ای از "موتزارت" را مینوازد و کشیش فورا آنرا ادامه میدهد.

از اینجا فیلم وارد مرحله دیگری میشود کشیش از "سالیاری" میخواهد که اعتراف کند. و سالیاری با مرور دوران بچگی خود شروع میکند و آن دوران را با دوران بچگی "موتزارت" مقایسه میکند. در همین حال صحنه هایی از بچگی هر دو نمایش داده میشود که "موتزارت" در حال نواختن موسیقی است ولی "سالیاری" در حال بازی کردن با بچه های هم سن و سال خود. روزی "سالیاری" در ایام کودکی دعا میکند و از خدا میخواهد که یک نوازنده و آهنگ ساز بزرگ شود و دیری نمیگذرد که پدر "سالیاری" در هنگام غذا خوردن میمیرد و بدین ترتیب مشکل اصلی آرزوی "سالیاری" برای آهنگ ساز شدن برطرف میشود و او به شهر "وین" میرود و تبدیل به آهنگ سازی بزرگ میشود.

از اینجا فیلم مجدد به زمان گذشته برمیگردد اما اینبار به دورانی که "سالیاری" تقریبا مردی ۴۰ ساله است و تبدیل به آهنگ سازی بزرگ در کل اروپا شده است.

فیلم به شبی رجوع میکند که قرار است "موتزات" به وین بیاید و در یک میهمانی قطعاتی از او نواخته شود. "سالیاری" مشتاقانه در آن شب خود را به میهمانی رسانده تا "موتزارت" معروف را ملاقات کند. او در سالنهای مختلف به دنبال "موتزارت" است. اما او را پیدا نمیکند و ناگهان به طور غیر منتظره ای در سالن غذا خوری که خالی است با "موتزارت" مواجه میشود. آنهم در هنگامی که "موتزات" مشغول عشق بازی و سر به سر گذاشتن نامزد خود "کنستانزه" است.

در همین هنگاه قطعه ای از "موتزارت" پخش میشود و ناگهان او از جا بلند شده و سریعا خود را به سالن اصلی میرساند. اینجا است که "سالیاری" متوجه میشود آن مرد سبک سر و بی ادبی که مشغول عشق بازی بود، کسی نیست جز "موتزارت". "سالیاری" از کشف این حقیقت بسیار بهت زده میشود چون او انتظار شخصیتی دیگر را داشته است. "موتزارت" قطعه موسیقی خود را در جلوی اسقف اعظم اجرا میکند و قرار میشود که در "وین" بماند. موسیقی او بی نظیر است و همگان را مجذوب میکند و بیشتر از همه "سالیاری" را که از همان هنگام حس حسادت او نسبت به "موتزارت" تحریک شده است.

امپراطور اطریش تمایل پیدا میکند "موتزارت" را ملاقات کند. "سالیاری" که از آهنگ ساز دربار است، از یک طرف برای اینکه موقعیت خود را حفظ کند و از طرف دیگر برای اینکه خودی جلوی "موتزارت" نشان دهد، قطعه ای کوتاه به منظور خوشامد گویی "موتزارت" نزد امپراطور میسازد. جلسه ملاقات برگزار میشود. "موتزارت" کاملا نبوغ خودش را نشان میدهد و با تعییر دادن و نواختن مجدد قطعه ای که "سالیاری" ساخته مجدد حسادت او دیگر بزرگان موسیقی حاضر در جلسه را که عموما ایتالیایی هستند بر می انگیزد. در انتهای ملاقات قرار میشود که "موتزارت" یک اپرای به زبان آلمانی در وین اجرا کند که در نوع خود بدعتی تازه به حساب میاید.

"سالیاری" عاشق و شیفته خواننده زن جوان اپرا "کاوالیری" است. که از قضا شاگرد خصوصی "سالیاری" نیز میباشد. وقتی "کاوالیری" برای تمرین موسیقی به نزد "سالیاری" میرود از علاقه خود برای دیدن "موتزارت" و کار کردن با او صحبت میکند. و "سالیاری" که حسادتش بار دیگر و تحریک شده سعی میکند از "موتزارت" بد گویی کند.

در صحنه بعد "موتزارت" مشغول نواختن اپرای خود در سالن اپرای سلطنتی است. "سالیاری" در گوشه ای نشسته و در حالی که مجذوب موسیقی "موتزارت" شده با کینه به او نگاه میکند. بدین دلیل که "کاوالیری" یعنی زن مورد علاقه اش در اپرای "موتزارت" مشغول خواندن است. اپرا تمام میشود. امپراطور کاملا به وجد آمده و حضار همه "موتزارت" را تشویق میکنند. "سالیاری" نیز فورا خود را میرساند.

امپراطور به "موتزارت" تبریک میگوید. اما از انجا که او به شنیدن اپرا های قدیمی عادت کرده، طبیعتا عمق شاهکار بدیع "موتزارت" را درک نمیکند و به همین دلیل سعی میکند از کار او ایراد های کوچکی بگیرد. "موتزارت" خودپسند، ناراحت میشود و در صدد توجیه و بگو و مگو با امپراطور بر میاید. در همین حین صدای مادر نامزد "موتزارت"، "کنستانزه" به گوش میرسد، امپراطور مادر و دختر را به حضور میطلبد و ضمن آشنایی با انها از "موتزارت" میخواهد که در وین بماند و بدون اجازه گرفتن از پدر با "کنستانزه" ازدواج کند. "کاوالیری" که نسبت به "موتزارت" عشق پیدا کرده از دیدن این صحنه رنجیده میشود. و "سالیاری" نیز دشمنی شدید با "موتزارت" پیدا میکند، زیرا فهمیده که زن مورد علاقه اش به "موترازت" تمایل دارد. "سالیاری" در تنهایی خود مدام مشغول دعا و نیایش میشود. و از خدا میخواهد که "موتزارت" از وین برود. از طرفی پدر "موتزارت" برای او نامه مینویسد که در حال آمدن به وین برای برگردادندن وی است. اما "موتزارت" با "کنستانزه" ازدواج میکند و در وین میماند.

امپراطور برای یکی از اقوام نزدیک خود که دختری جوان است، به دنبال یک تعلیم دهنده موسیقی میگردد. او که به "موتزارت" تمایل دارد از "سالیاری" مشورت میخواهد. از طرفی "موتزارت" در حال ورشکستگی است و برای اینکه بتواند جز آهنگ سازان سلطنتی شود و از حقوق و مزایا بر خوردار شود، نیاز به بررسی آهنگ های خود توسط کمیته آهنگ سازان سلطنتی دارد. او از این وضعیت بسیار ناراضی است و تصمیم میگیرد که آثار خود را به آنها ارئه ندهد.

"کنستانزه" نگران وضعین مالی خودشان است. بنابر این تصمیم میگیرد آثار شوهرش را بدون اطلاع او به نزد "سالیاری" ببرد، تا او سفارش "موتزارت" را نزد امپراطور بکند. "سالیاری" آثار را یک وارسی سریع میکند و انچنان مجذوب آنها میشود که به نوعی جنون آنی دچار میگردد. در واقع تا انتهای فیلم "سالیاری" تنها کسی است که عمق هنر "موتزارت" را درک میکند. "سالیاری" از آثار "موتزارت" پیش "کنستانزه" تمجید میکند ولی میگوید در عوض سفارش کردن "موتزارت" پیش امپراطور باید با او معاشقه کند و از "کنستانزه" میخواهد که شب تنها نزد او بیاید. در واقع "سالیاری" به نوعی قصد گرفتن انتقام از "موتزارت" را با این کار دارد. شب هنگام "کنستانزه" مجدد به خانه "سالیاری" میرود و لباسهای خود را در می آورد در همین حین "سالیاری" بی شرمانه برای تحقیر او مستخدم خود را خبر میکند و از او میخواهد که "کنستانزه" را به بیرون هدایت کند.

"کنستانزه" که بسیار ناراحت است تمام شب را میگرید و "سالیاری" که دیوانه وارنسبت به "موتزارت" کینه پیدا کرده مجسمه مسیح را را میسوزاند و خدا را متهم به بی عدالتی میکند. زیرا معتقد است که خداوند "موتزارت" را که فردی خودپسند و هرزه است را به عنوان ساز خود برگزیده است.

بد گویی های "سالیاری" در مورد "موتزارت" ادامه پیدا میکند. "موتزارت" که از دشمنی های "سالیاری" کاملا بی خبر است به سراغ او میرود. در واقع "موتزارت" هرگز تا انتهای فیلم متوجه دشمنی ها و کینه جویی " سالیاری" نمی شود.

"موتزارت" به "سالیاری" می گوید که نیاز به وام دارد و مشغول ساختن یک اپرای استثنایی میباشد، اما به جزئیات اشاره ای نمیکند. "سالیاری" تقاضای وام را رد میکند و در عوض او را نزد یک مرد ثروتمند میفرستد که از هنر چیزی نمیداند.

"موتزارت" به خانه آن مرد میرود و که به دختر او موسیقی تعلیم دهد اما انجا احساس میکند به او توهین شده و منزل را با عصبانیت ترک میکند.

"موتزات" عصبی و مست به سمت خانه میرود و ناگهان در راه پله خانه اش با پدر خود که تازه از راه رسیده مواجه میشود. با هم به درون خانه میروند و پدر که وضع و حال به هم ریخته خانه را دیده از اوضاع و احوال مالی آنها جویا میشود. "موتزارت" به او میگوید که اوضاع خوب نیست و او شاگرد خصوصی هم ندارد اما در عوض مشغول نوشتن اپرایی است که میتواند شرایط را عوض کند. اما از نشان دادن ان حتی به پدر هم امنتاع میکند. در همین حین "کنستانزه" نیز به آنها ملحق میشود و "موتزارت" پیشنهاد میکند که به یک میهمانی بروند و برقصند.

میهمانی که بیشتر شبیه به مراسم بالماسکه است در حال برگزاری است. "سالیاری" هم بر حسب اتفاق در آنجا حضور دارد. حضار از "موتزارت" میخواهند که چند شیرین کار نوازندگی انجام دهد و او این کار را با پیانو انجام میدهد. در ادامه به تقلید کردن و مسخرگی چند آهنگ ساز دیگر میپردازد که یکی از آنها "سالیاری" است. و او که از نزدیک شاهد مسخره شدن خود است کینه بیشتر و بیشتری نسبت به "موتزارت" پیدا میکند. و مجدد این را هم مجازاتی از طرف خداوند میبیند.

"سالیاری" که میداند "موتزارت" توان مالی گرفتن مستخدم را ندارد برای اینکه جاسوسی در منزل "موتزارت" داشته باشد برای او به طور مخفیانه مستخدمی میفرستد. پدر "موتزارت" از آمدن مستخدم به درون منزل امتتاع میکند و بین او "کنستانزه" مشاجره صورت میگیرد و پدر تهدید به ترک منزل را میکند. "موتزارت" در این هنگام شبانه روز روی اپرای خود کار میکند. "سالیاری" از مستخدم میخواهد که هر موقع انها بیرون رفنتد او را خبر کند.

"سالیاری" به درون منزل میرود و از ماجرای نوشتن اپرا آن هم به زبان ایتالیایی توسط "موتزارت" با خبر شده و آن را سریعا با دیگر دوستان خود در دربار مطرح میکند. آنها متوجه میشوند موضوع اپرای "موتزارت" قبلا توسط امپراطور ممنوع اعلام شده، بنا براین به سراغ امپراطور میروند و به او اطلاع میدهند. امپراطور "موتزارت" را خواسته و از او سوال میکند. "موتزارت" شکه میشود اما با تما وجود با امپراطور اطمینان میدهد که اپرای او مضمون سیاسی نداشته و راجع به عشق است. و قسمتهایی از آن را اجرا میکند، و نهایتا مجوز اجرا آن را میگیرد.

اینبار "موتزارت" در حال تمرین اپرای خود است. که "سالیاری" متوجه میشود در اپرای او رقص وجود دارد و رقص نیز جزء ممنوعیت ها محسوب میشود. بنابر این "موتزارت" دو مرتبه به دردسر می افتد. و اینبار نیز از همه جا بی خبر به سراغ "سالیاری" برای میانجیگری میرود. "سالیاری" موزیانه به او قول همکاری میدهد.

اما یک اتفاق به نفع "موتزارت" تمام میشود در یکی از جلسات تمرین خود امپراطور حاضر میشود و شخصا مجوز اجرای رقص را میدهد.

"موتزارت" اپرای خود را اجرا میکند. کاری کاملا جدید است. در نظر "سالیاری" یک شاهکار، اما امپراطور که یک موسیقی دان نیست از دیدن یک اپرای طولانی کمی خسته میشود و خمیازه ای سر میدهد. این اتفاق موجب میشود که اپرا موفقیت خوبی به دست نیاورد. "موتزارت" مجدد پیش "سالیاری" میرود. و با او صحبت میکند. و "سالیاری" اینبار نیز موزیانه به او قول کمک میدهد.

اینبار نوبت به "سالیاری" رسیده است. او مشغول اجرای اپرای خود است. کار "سالیاری" این بار یک شاهکار از آب در آمده. امپراطور اذعان میکند که این بهترین اپرایی است که تا به حال ساخته شده. اما "سالیاری" منتظر عکس العمل "موتزارت" است و نظر او برایش بالا ترین اهمیت را دارد. و "موتزارت" نیز از او تمجید میکند.

"موتزارت" سرخورده، دوستان تازه ای برای خود پیدا کرده است. آنها چند بازیگر اپرا هستند که نه در سالنهای سلطنتی بلکه برای مردم کوچه و بازار برنامه اجرا میکنند. "موتزارت" مست همراه رفقایش به خانه میاید و "کنستانزه" به همراه بچه ای که تازه به دنیا آورده در گوشه ای غمگین نشسته و به "موتزارت" اطلاع میدهد که پدرش مرده است.

مرگ پدر روی "موتزارت" تاثیر بسیار عمیقی دارد. و او مشغول به ساخت و اجرای اپرا های سوزناک و سیاه و میشود. "سالیاری" که از تاثیر مرگ پدر با خبر شده. و میداند که "موتزارت" بر این باور است که پدرش همچنان حتی بعد از مرگ هم بر او نظارت دارد. حیله ای شیطانی به ذهنش میرسد. او که میداند "موتزارت" به شدت فقیر است، کسی را به سراغ او میفرستد و سفارش ساخت یک موسیقی مراسم عشای ربانی(مراسم به خاک سپاری) را میدهد، و پول خوبی را نیز به "موتزارت" میدهد. "سالیاری" به خوبی میداند که برداشت "موتزارت" از این سفارش نتیجه ای جز مرگ او ندارد. و در واقع این موسیقی مرگ خود "موتزارت" است.

"موتزارت" به همراه همسر و فرزندش به یکی از سالنهای نمایش معمولی در شهر میروند و او جذب فانتزی و سادگی محیط انجا میشود. و پیشنهاد دوست بازیگرش مبنی بر نواختن و ساختن قطعات موسیقی برای اجرای عمومی را میپذیرد. او که به شدت فقیر شده از طرفی توان پرداخت بدهی های خود را ندارد و از طرفی نوشتن موسیقی مراسم سوگواری او را به کام مرگ میکشاند، و از طرفی باوری به موفقیت موسیقی عامه پسند ندارد. مجموعه این عوامل "موتزارت" را تبدیل به دیوانه ای ترسناک کرده است. که حتی مستخدم خانه نیز دیگر تمایلی به کار در آن منزل از ترس "موتزارت" ندارد. اما بالاخره تصمیم میگیرد که یک اپرای عامه پسند بسازد و فعلا سفارش پر سود موسیقی سوگواری را، به عقب بیاندازد.

"سالیاری" که از این ماجرا اطلاع پیدا کرده مجدد کسی را به سراغ "موتزارت" میفرستد تا سفارش را یاد اوری کند. "کنستانزه" که از خطر این سفارش بی اطلاع است، به خاطر پول به "موتزارت" فشار میاورد که سفارش را تمام کند. "موتزارت" به مستی پناه میبرد و صبح روز بعد همسر و فرزندش او را ترک میکنند.

"موتزارت" به هر شکلی هست اپرای عامه پسند خود را به پایان میرساند و آن را اجرا میکند. در حین اجرا از شدت ضعف و خستگی از هوش میرود و "سالیاری" کسی است که او را به منزل میرساند. "سالیاری" در خانه اعتراف میکند که "موتزارت" بهترین آهنگ ساز است. در همی حین دوست بازیگر "موتزارت" در میزند. اپرا با موفقیت روبرو شده و او سهم "موتزارت" را از فروش آورده. "موتزارت" از "سالیاری" تقاضا میکند که در را باز کند. "سالیاری" پول را از بازیگر تحویل میگیرد اما با نهایت سنگدلی ماجرا را به "موتزارت" نمیگوید و به جای آن به او میگوید که. مرد سفارش دهنده موسیقی سوگواری پشت در بوده و پیشنهاد داده که "موتزات" بهتر است برای دریافت پول بیشتر سفارش را تا فردا شب به اتمام برساند.

"موتزارت" معتقد است که تا فردا نمیتواند آن را تمام کند. اما "سالیاری" پیشنهاد کمک میدهد. آنها شروع به اتمام قطعه میکنند. در همین حین "کنستانزه" هم تصمیم به برگشتن میگیرد. آندو تا صبح کار میکنند و موسیقی به پایان میرسد.

"موتزارت" که تا آن لحظه فکر میکرده "سالیاری" به او توجهی ندارد، متوجه میشود که اشتباه کرده، و از "سالیاری" معذرت خواهی میکند. این عذر خواهی روی "سالیاری" تاثیر میگذارد اما کار از کار گذشته است. "موتزارت" با اتمام آن موسیقی سوگواری سند مرگ خودش را امضا کرده است.

"کنستانزه" از راه میرسد و وارد خانه میشود. "موتزارت" و "سالیاری" در اتاق خوابیده اند. "موتزارت" از سر و صدا بلند میشود و همسر و فرزندش را میبیند. این آخرین دیداراست. "کنستانزه" از "سالیاری" میخوهاد که خانه را ترک کند. و به "موتزارت" میگوید که دیگر رو ی آن مویسیقی سوگواری کار نکند. "سالیاری" از رفتن امتناع میکند و میگوید که فقط به گفته "موتزارت" آنجا را ترک خواهد کرد. "کنستانزه" رو به "موتزارت" میکند تا نظر او را جویا شود. اما "موتزارت" برای همیشه به خواب ابدی فرو رفته است. جسد "موتزارت" به قبرستان برده میشود و "سالیاری" به آرزوی خود رسیده است. جنازه او با حالت دردناکی به روی چند جنازه دیگر پرتاب میشود روی آنها آهک ریخنه میشود. هیچ فرقی دیگر بین نابغه موسیقی با افراد دیگر نیست!

از اینجا فیلم به زمان حال باز میگردد. "سالیاری" پیر مشغول اعتراف به کشیش است. او به کشیش میگوید که خداوند تمام این بلا ها را به سر او آورده است، و اینکه در طول این ۳۲ سال او چه رنجی را متحمل شده است. موسیقی او هر روز ضعیفتر و نا توان تر و نام "موتزارت" هر روز جاودانه تر شده است. در این هنگام فردی وارد میشود و "سالیاری" را برای غذا خوردن به بیرون میبرد. و او در حین عبور از بین بیماران روانی و زنجیری به آنها میگوید که "من برای شما طلب آمرزش میکنم"

منبع: زیرنویس. کام

*****************************

[nextpage title=” مروری بر زندگی و نبوغ موتسارت: با نظر به فیلم آمادئوس (ماهنامه ایرانیان ادمونتون)”] ۸- مروری بر زندگی و نبوغ موتسارت: با نظر به فیلم آمادئوس (ماهنامه ایرانیان ادمونتون)

نویسنده: سیاوش رضازاده

«خواستها، خواه شدید باشد خواه نه، هرگز نباید طوری بیان شود که نفرت‌آور گردد. موسیقی نیز، حتا در سهمناکترین حالت خود، نباید گوش را آزاردهد؛ بل‌که آن‌جا هم باید گوش‌نواز باشد و پیوسته موسیقی بماند» – موتسارت

تا اواخر قرن بیستم، بتهوون، بی‌چون‌وچرا برترین آهنگ‌ساز تاریخ قلم‌داد می‌شد. سمفونیهای توفانی شماره‌ی فرد او به خصوص با آغازهای کوبنده‌شان، و نیز نوآوریهای بسیار او در ژانرهای مختلف سبب می‌شد که کمتر کسی به این شک کند. اما از دهه‌ی هفتاد بود که موتسارت بار دیگر سر برآورد…

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/8/82-Amadeus/82-Amadeus/5-Amadeus.jpgموتسارت به معنای کامل واژه، یک نابغه بود. آن را که در هشت سالگی سمفونی می‌نویسد و در سیزده سالگی اپرا، جز این چه می‌توان خواند؟ (بتهوون نخستین سمفونیش را در سی سالگی نوشت). موسیقی موتسارت، و به خصوص ملودیهایش به طرز حیرت‌انگیزی ساده و آشنا، و در عین حال پیچیده و دور از دست است. تواناییش در بداهه‌سازی و بداهه‌نوازی شگرف بود و به مدد حافظه‌ی فوق‌انسانیش، می‌توانست هر قطعه‌ی موسیقی را به ذهن بسپارد و هر اثر جدیدش را در ذهن بیافریند و تنها برای ثبت روی کاغذ بیاورد، با تمامی جزییات، بی یک نت اضافه یا کم. بتهوون اما بیش از آن که از نبوغی چنین فراانسانی بهره گیرد، جست‌وجوگری کوشا بود. این را از تفاوت دست‌نوشته‌های آثاری که ازاین دو بر جا مانده می‌توان دریافت: دست‌نویسهای موتسارت به ندرت تصحیح شده‌، در حالی که یادداشتهای قطعات بازمانده از بتهوون بارها و بارها در جست‌وجوی کمال موسیقایی توسط او تغییر یافته است.

موسیقی موتسارت چنان گوش‌نواز است که در روان‌شناسی مبحثی با نام «اثر موتسارت» گشوده شده است. اثر مثبت موسیقی بر مغز، چندان جدید نیست؛ اما نتیجه‌ی حیرت‌انگیزی که در سال ۱۹۹۳ در ژورنال نیچر از آزمونی در دانشگاه ویسکانسین چاپ شد بر این دلالت داشت که موسیقی موتسارت بیش از همه بر افزایش قدرت مغز تاثیر دارد. از آن زمان تحقیقات بسیاری در این زمینه انجام شده، و تاثیر موسیقی موتسارت بیشتر به الگوهای خاص ملودیک و فرکانسهای تکرارهای آنها ارتباط داده شده است. بی‌هوده نبود که آوای موسیقی موتسارت را صدای خود خداوند می‌دانستند. نبوغ موتسارت آشناترین به زوایای تاریک روح آدمی بود. اگر چه تاثیر ژرف موتسارت بر تمام موسیقی‌دانان هم‌عصر و پس از خود انکارنشدنی‌ست[۴] به گمانم مشهورتر از همه عشق چایکوفسکی به موسیقی اوست: «می‌گویی که عشقم به موتسارت چندان با طبیعت موسیقی من هم‌خوان نیست. اما این شاید به دلیل این باشد که با گذشتن کودکیم در آن دوران خاص به فردی شکسته و افسرده تبدیل شده‌ام که تسکین و آسودن خویش را در موسیقی موتسارت می‌جوید؛ موسیقی‌ای که آهنگ‌ساز در آن لذت زندگی را که خود بخشی از وجود کامل و سالم خود اوست منعکس می‌کند… باور نخواهی کرد، دوست عزیزم، که وقتی خود را به موسیقی موتسارت می‌سپارم چه احساس وصف‌ناشدنی مرا در بر می‌گیرد. این چیزی کاملا متفاوت از شور تنش‌زایی است که از موسیقی بتهوون، شومان، یا شوپن در من بیدار می‌شود… خوش‌حالم که سرنوشت چنین خواسته بود که کودکی من در خانه‌ای تهی از آوای موسیقی سپری شود و گوشهای کودکیم با زهر موسیقی بعد از بتهوون آلوده نشود… نمی‌دانی که وقتی موسیقی موتسارت را می‌نوازم چه‌گونه احساس جوانی و سرزندگی می‌کنم، پنداری که باز مردی شده‌ام در عنفوان جوانی»…

عظمت موسیقی موتسارت اما البته تنها در این ظرافت و گوش‌نوازی نیست. اگر از تقارنهای زیبا در اوورتورهایش و سرزندگی ظاهری کنسرتوهایش بگذریم و به تفاوت واریاسیونهای در ظاهر مشابه توجه کنیم؛ اگر از پوسته‌ی بیرونی شاداب آثارش عبور کنیم و به درون آن برسیم… آن گاه است که هارمونی زندگی را در موسیقی نابغه‌ی بزرگ بازخواهیم یافت. با همه‌ی افت‌وخیزهایش، با همه‌ی فرازونشیبهایش، که سرانجام در رکوییم مشهور مرگش به انفجار می‌رسد. شاید بهتر از همه آرتور اشنابل جادوی موسیقی موتسارت را توصیف کرده باشد، آن‌جا که سوناتهای پیانویش را «بیش از حد ساده برای کودکان و بیش از حد دشوار برای هنرمندان» می‌خواند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/8/82-Amadeus/82-Amadeus/3-Amadeus.jpgتوجه دوباره به موتسارت در نیمه‌ی دوم سده‌ی بیستم و نیز مرگ تراژیک و مرموزش در جوانی دست‌مایه‌ی پیتر شافر شد تا نمایش‌نامه‌ای کوتاه از پوشکین (که ریمسکی-کرساکف بر اساس آن اپرایی هم ساخته بود) را از فراموشی بیرون بکشد و بر پایه‌ی آن نمایش‌نامه‌ای جدید بنویسد.

نمایش‌نامه‌ی پوشکین درباره‌ی رابطه‌ی موتسارت با آنتونیو سالیری، آهنگ‌ساز ایتالیایی مقیم وین و دربار امپراتوری، نوشته شده بود. سالها بعد از مرگ موتسارت، وقتی که سالیری روزهای پایانی عمر خود را در یک آسایشگاه به سر می‌آورد، ناگهان در وین شایع شده بود که سالیری اعتراف کرده است که او بود که موتسارت را مسموم کرده بود. هر چند که این شایعه هرگز تایید نشد، اما می‌توان تصور کرد که به روسیه و پوشکین هم رسیده باشد و موضوعی ناب را در اختیار نویسنده‌ و شاعر بزرگ قرار داده باشد.

موفقیت نمایش‌نامه‌ی شافر در لندن و سپس نیویورک و لوس‌آنجلس چنان بود که به سرعت به فیلم هم درآمد. درست در سال ۱۹۸۴، همان سالی که روزی روزگاری در آمریکا هم ساخته شد. و البته آمادئوس بخت آن داشت که با تکه‌تکه شدن شاه‌کار لیونه توسط هالیوود، هشت اسکار را برای سازندگانش ببرد.

آمادئوس روایتگر کینه‌ی حسادت است. این بار حکایت وادی موسیقی‌ست و کینه‌ای که به همان ظرافت این وادی‌ست. کینه‌ی حسادت به آن که نبوغی فراانسانی دارد و این نبوغ را بهتر از درباریان امپراتور، سالیری می‌فهمد که خود موسیقی‌دانی برجسته است. و بدین سان هم‌کاری یک گروه، از آنان که شایعه را ساختند تا پوشکین و شافر و میلوس فورمن، منجر به آن شد که حسادت به عمیقترین وجه خود، در قالب یک داستان با شخصیتهای تاریخی به تصویر کشیده شود.

شخصیت اصلی این داستان نه موتسارت، که سالیری است. موتسارت آن قدر بزرگ و آن قدر آشناست که ساختن فیلمی درباره‌ی او چیز جدیدی نخواهد داشت. اما شخصیت خلق شده برای سالیری (اگر چه نامنطبق با تاریخ) بسیار برای گفتن خواهد داشت. او که با آمدن موتسارت به وین اگر چه جایگاهش متزلزل نشده، اما چیزی درونش فروشکسته است. عظمت موتسارت و شکوه موسیقی او سرانجام او را به این می‌رساند که این موتسارت نیست که او و استعداد فرودستش را تحقیر می‌کند؛ بل‌که خودِ خداست که از این راه به او می‌خندد. و او هم مصمم می‌شود که مبارزه کند؛ با موتسارت و با خدا.

آن که سرانجام موتسارت را در سی‌وپنج سالگی به نابودی می‌کشاند سالیری هست و سالیری نیست. نبوغ آسمانی موتسارت بیش از این تاب زندگی را نداشت. نمی‌توان تصور کرد که اگر موتسارت همان گونه رشد می‌کرد به کجاها می‌رسید. عظمت نبوغ او دیگر در این جهان گنجایی نداشت. سالیری همان گونه که خود می‌گوید نماینده‌ی میان‌مایگان است. نماینده‌ی آنان که از نبوغ بهره ندارند؛ چنان که به کشیش می‌گوید: «خداوند بخشاینده‌ی شما ترجیح داد آن را که بیش از همه دوست می‌داشت نابود کند اما اجازه‌ی آن ندهد که یک میان‌مایه در کوچکترین سهمی از بزرگی او شریک شود. او موتسارت را کشت و مرا نگاه داشت تا شکنجه کند. سی‌ودو سال شکنجه… سی‌ودو سال تماشای فنا شدنم. موسیقیم… پژمرده شدن موسیقیم… هر روز پژمرده شدنش تا زمانی که دیگر هیچ کس آن را اجرا نمی‌کند. و موسیقی او… من به جای تو هم حرف می‌زنم، پدر روحانی. من به جای همه‌ی میان‌مایگان جهان حرف می‌زنم. من قدیس حامی آنها هستم. همه‌‌ی میان‌مایگانی که جهان را پر کرده‌اند»

سالیری انتقام همه‌ی میان‌مایگان جهان از موتسارت و از نبوغ است.

«آمادئوس» به معنای محبوب خداوند است و به خاطر همین معنی، پیتر شافر عنوان نمایشش را از نام وسط موتسارت گرفت. اما: «اگر خدا مرا دوست دارد، باید گفت سالیری را بغل کرده است». موتسارت چنین گفته بود.

سالیری در لباس مبدل، در هیبت مردی سیاه‌پوش از موتسارت خواسته بود که رکوییمی برای مرگ بنویسد تا موتسارت باور کند که مرگ خودش نزدیک است.

نویسنده: سیاوش رضازاده

منبع: ماهنامه ایرانیان ادمونتون

*****************************

[nextpage title=” زایش مرگ از روح هنر! (فیروزه):”]

۹- زایش مرگ از روح هنر! (فیروزه):

«فیلم «آمادئوس» برای من مصداق بی و کم و کاست نظریه فرانمایی (Expressive ) است. طبق این نظریه، هنر، حاصل فرانمایی و انعکاس عواطفی است که هنرمند تجربه کرده و با خلق اثر هنریش آن ها را با مخاطبین به اشتراک می گذارد. این همان شکل نظام یافته تر یک دیدگاه سنتی و شناخته شده در باب سخن و سخنوری است که بر ضرورتِ باور گوینده و تاثیر اجتناب ناپذیر سوز دل و نَفَس حق تاکید دارد:

«تا نسوزد قلب ما در دل نشیند حرف ما»

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/8/82-Amadeus/82-Amadeus/8-Amadeus.jpgدر فیلم آمادئوس با دو هنرمند و به تبع آن با دو روش هنرورزی آشنا می شویم: یکی از آن ها که پیش کسوتِ آن دیگری در عالم موسیقی است، شیوه ای شبیه بساز بفروش ها دارد؛ هنرورزی می کند و شیء مصنوعش را به شکل تحسین برانگیزی به مخاطب عرضه می دارد و اصلا نیازی نمی بیند که خودش هم وارد فضایی شود که آن را برای شنوندگان می نوازد. او فقط نت می نویسد و آن را می نوازد و منزلتی میان عوام و اشراف به دست می آورد.

اما در سمت دیگر این فیلم هنرمندی را می بینیم که نت های آهنگش را در تار و پود وجودش می دمد و بعد از چند بار رفت و برگشتِ میان ذهن و دل و دست و کاغذ، آن ها را می نوازد و با هر گام از نواختنش یک قدم به درونمایۀ آهنگ هایش نزدیک تر می شود.

استاد صنعتگر برای از میان به در کردن این هنرمند پاکباخته چه می کند؟ ساده ترین کار! از او می خواهد که نت «مرگ» را بنویسد. پیداست که برای این هنرمند جوان، هر کلید این نت گامی است به سوی مرگ؛ آمادئوس وارد نت ها می شود، نت ها هم که بیکار نمی نشینند؛ به شکلی بدخیم در همه سلول های او منتشر می شوند و…»

منبع: فیروزه

 

*****************************

18
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
18 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
16 Comment authors
مصیب.....مهشیدmcomplicatedAKمهرداد 2014 Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
مصیب.....
Guest
مصیب.....

خیلی فیلم جالبی بود نمیدونید کجا میتونیم فیلم ا پرا دانلود کنیم؟

مصیب.....
Guest
مصیب.....

خیلی فیلم جالبی بود نمیدونید کجا میتونیم فیلم ا پرا دانلود کنیم؟

مهشیدm
Guest
مهشیدm

واقعا عالی بود۳ ساعت فیلم که حتی ثانیه ای هم از دست ندادم منکه تحت تاثیر قرار گرفتم مخصوصا موسیقی ک چاشنی فیلم بود واقعا مو ب تن ادم سیخ میکرد .. البته ناگفته نماند که خنده های جالب تام ( موتزارت ) هم همینطور ..
هنوز صدای خندش توی سرم هست 🙂

complicated man
Member
complicated man

یکی از بهترین فیلم هایی که دیدم… اصلا متوجه گذر زمان و سه ساعت نمیشه بیننده…

AK
Guest
AK

خیلییییییی عالی بوود. واقعا میگم. به همه پیشنهادش میکنم نگاش کنین. دست سایتتون درد نکنه.

مهرداد 2014
Guest
مهرداد 2014

سالیری به هیچ عنوان یک موسیقیدان متوسط نبوده و شاگردانی مثل بتهوون و شوبرت تربیت کرده.افسانه کشته شدن موتزات توسط سالیری هم به هیچ عنوان تایید نشده.

پیام1
Guest
پیام1

خیلی باحال بود…بخصوص بازیگر نقش موزارت یه خنده هایی چاشنی کار کرده خیلی جالبه
زنده باد موزارت زنده باد موسیقی کلاسیک

javad fayaz
Member
javad fayaz

فيلم خيلي عالي بود و از ميلوش فورمن هم غير از اين انتظار نمي ره نقد جالبي هم داشت

حمیدرضا
Member
حمیدرضا

چند نکته در مورد فیلم: اول ژانر این فیلم "موزیک" هست نه "موزیکال" …به فیلمی که توش آواز خونده بشه یا مثلا در مورد رقص باشه میگن موزیکال و به فیلمی که در مورد موسیقی باشه مثل این فیلم یا از موسیقی به نحوی استفاده کنه که خیلی به چشم بیاد مثل فیلم ساراباند میگن موزیک. دوم فیلم بسیار خوبه…در مورد نبوغ و سودای نبوغه که بسیار خوب در این مورد به مفاهیم مربوط مثل اینکه نبوغ با پرهیزکاری و سعادت رابطه ای نداره و هر نابغه ای انسان خوبی نیست و هر انسان خوبی نابغه نیست….. سوم در مورد… ادامه »

جهان
Guest
جهان

راستش من برخلاف دوستان از فیلم خوشم نیامد. فیلم بی دلیل طولانی بود و حوصله را سر می برد. به نظرم در خیلی از جاها گریم بازیگران بد بود . اما بازی ها عالی بودند. در مورد نقد هم چند خط بصورت کلیات در مورد فیلم نوشته شده است و بعد شرح فیلم داده شده است اینکه نقد نمی شود . یکی از نکات جالب فیلم این بود که روایت از زبان سالیری بیان می شد و برای اینکه مشکل روایت پیش نیاید ورود مستخدم خیانتکار در فیلمنامه تعبیه شد که خود جالب بود . ( بر خلاف خیلی از… ادامه »

هیوا
Guest
هیوا

درود بر دوستان عزیز فیلم پر کششی بود. نقد فیلم هم بسیار دقیق بود. اینکه بیایم و بگیم حق با سالیری بود یا موزارت کار بیهوده ایه. چون "همه چیز زیر آسمان نسبی ست!" و خوب وبد هم. بقول منتقد شاید هرکس با توجه به ایدئولوژی خودش تفسیر خاصی داشته باشد. مثلا اگر کسی مثل من فیلم را ببیند(و چون آدمی شکست خورده است و از آن هم بیشتر معمولی بودن!!!) بیشتر با سالیری همذات پنداری میکند. شاید درست نباشه بگم ولی یه جاهایی واقعا دلم خنک شد. مثلا همون سکانسی که سالیری مجسمه مسیح رو تو شومینه انداخت. چرا… ادامه »

لاکشمی
Guest
لاکشمی

سلام دوست عزیز واقعا خسته نباشید. نقدتون عالی بود. عالی. بسیار لذت بردم. من چند اپیزود از این فیلم رو در یوتیوب دیدم ولی کتاب های زیادی از موزارت خوندم. فیلم آمادئوس فیلم تجاری بی نظیریه ولی حدود ۴۰% به واقعیت نزدیکه. ویژگی زن باره بودن اصلا با موزارت جور در نمیاد. در لغت به مردی زن باره گفته می شه که با زنان زیادی اغواگری کند. ولی اینکه موزارت همسر قانونی خود را زیاد دوست داشت ، زن بارگی معنی نمی دهد! و با موزارت واقعی هیچ شباهتی ندارد. همچنین این روایت که همسر موزارت در ازای موفقیت شوهرش… ادامه »

m
Guest
m

چه فيلم خوب و كار شده اي بود.واقعا شخصيت پردازي فيلم عالي بود و همچنين فرم فيلم هم خوب بود.يه صحنه ي زيبا هم داشت فيلم.اونجايي كه موتزارت با شنيدن موسيقي خودش سراسيمه از اتاق بيرون ميره و به سمت در سالن شروع به دويدن ميكنه خيلي زيبا بود

پاپیون
Guest

فیلم زیباییست و شخصیت پردازی بسیار خوبی دارد من از دیدن این فیلم سه ساعته هرگز احساس خستگس نکردم

fg
Guest
fg

به شخصه من عاشق این فیلم هستم و فکر میکنم که این فیلم یک شاهکار هنری هست و من تشکر میکنم از تمام عوامل این فیلم و من فکر میکنم بهترین فبلم موزیکال تاریخ سینمای جهان است

Abe
Member
Abe

فیلم بر اساس یک افسانه ساخته شده و موتزارت رو به طور صحیح نشون نداده و همینطور سالری

9
Guest
9

این فیلم بدون شک بهترین فیلمیه که در مورد موسیقی ساخته شده؛همینطور یکی از باشکوه ترین فیلمایی که دیدم،دیدن این فیلمو به دوستاران موتزارت،موسیقی و سینما پیشنهاد میکنم(هرچند واقعیت نداره و داستانش تا حدی ساختگیه)و البته به کسانی که از اپرا خوششون نمیاد به دیدن این فیلمو به هیچ وجه پیشنهاد نمیکنم(موجب سردرد،بعضا حالت تهوع!میشه)

در آخر مرگ موتزارت و خاکسپاریش که همراه با موسیقی اپرا بود به شدت تکان دهنده بود؛منم در پایان فیلم همانند پدر روحانی که داشت داستان رو گوش میداد بغض گرفته بود

HA
Guest
HA

بهترین فیلم موزیکال تاریخ سینما بدون شک