نقد و بررسی فیلم Au Hasard Balthazar (ناگهان بالتازار)

کارگردان : Robert Bresson

نویسنده : Robert Bresson

بازیگران: Anne Wiazemsky,Walter Green,François Lafarge

خلاصه داستان :

تولد،زندگی و مرگ الاغی در دهکده ای فرانسوی در نزدیکی سوییس و …


۲-نقد فیلم «ناگهان بالتازار»:الاغی در مقام شاهد

http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part2/16-Au-hasard-Balthazar/1-Au-hasard-Balthazar.jpgشخصیت اصلی فیلم ناگهان بالتازار یک الاغ است. فیلم در دهکده ای در ارتفاعات پیرنه فیلمبرداری شده که سرشار از خاطرات دوران کودکی او بوده. برسون،فیلم را این گونه می داند:" آزادانه ترین فیلمی است که ساخته ام،فیلمی که بخش اعظمی از وجود خودم را درون آن وارد کرده ام." از سال ۱۹۵۰ او به این موضوع فکر می کرد: "اگر فیلم مورد استقبال واقع شد، بسیار مدیون عنصر زندگینامه ای است….شروع فیلم غرق در دوران کودکی من است-درختان،جانوران،محیط و نواحی روستایی-این ها چیزهایی بودند که چه به عنوان کودک یا چه به عنوان نوجوان برای تعطیلات به آن جا می رفتم. کسی که با کار برسون آشنا نباشد، در اولین نماهای فیلم وقتی آن بچه الاغ و کودکان را می بیند، اشتباها خیال می کند که با یک فیلم کودکانه یا با اثری روبه روست که به گونه ای پر احساس قرار است یاد ایام گذشته را تصویر کند. اما برعکس، برسون می خواست"نشان دهد که مراحل زندگی یک الاغ، شبیه دوران زندگی انسان است: در بچگی او را نوازش می کنند و در بلوغ باید کار کند، وقتی آدم رشد می کند با استعداد و خلاق است و سر انجام دوره غیر قابل توضیح پیش از مرگ برای او فرا می رسد. " آندرو ساریس "منتقد سینا"این را درک کرد وقتی نوشت ((اگر ما بر سرنوشت بالتازار مویه می کنیم، به این دلیل نیست که دچار احساسات رقیقه می شویم،بلکه به این دلیل است که بالتازار به واسطه آن که آگاهی ما را تشدید می کند، منبع الهام بخش ما می شود.)) همان طور که ژان لوک گدار می گوید: (( فیلم واقعا جهان را در یک ساعت و نیم نشان می دهد،از دوران کودکی تا مرگ.)) این فیلم که شاید زیباترین و قدرتمندانه ترین اثر برسون است، مفهوم آزادی و رهایی را به شکلی مسرت بخش نشان نمی دهد یعنی همان طور که در پایان "یک محکوم به مرگ گریخته است" و "جیب بر" دیده ایم. در این فیلم رهایی با رنج توام است و معنایی از دلداری و تسلی را به شکلی غیر قابل توصیف بیان می کند. البته برسون بر روی شناختی که از الاغ به عنوان تصویری از فروتنی و تواضع داریم حساب می کند و شاید به ارتباطی که میان این حیوان و مردم عادی وجود دارد و باعث شده تا عیسی مسیح آن را انتخاب کند.برسون صحنه ای از ابله داستایوفسکی را به یاد می آورد که پرنس میشکین به صدای الاغی فکر می کند که کمک می کند او سلامت عقل و هوشیاری اش را بازیابد: "یادم هست که در بازل و در راه رسیدن به سوئیس،یک روز بعد از ظهر من به طور کامل از افسردگی بیرون آمدم و مساله ای که باعث شد چنین اتفاقی بیفتد صدای عر عر یک الاغ بود. من به شدت تحت تاثیر آن الاغ قرار گرفتم. به دلایلی بسیار خشنود و خرسند شدم و انگار فورا هر چیزی که در سرم بود، پاک شد. برسون تحت تاثیر این فکر قرار گرفت که "یک حیوان چیزی را به ابلهی می آموزد، انسانی که خود را یک ابله جا زده اما هوشمندی نادر یک حیوان باعث می شود او با زندگی ارتباط برقرار کند." برسون این مساله را به بخشی از زندگی اگناتوش لویولا مرتبط می داند که زمانی می خواست یک عرب مغربی را بکشد که اعتقاد داشت مریم مقدس را رنجانده اند. وقتی او به دنبال این "کافر" می گردد،اجازه می دهد که قاطرش تصمیم بگیرد چه راهی را باید انتخاب کرد. "آن حیوان راه بخشایش و گذشت را برمی گزیند و نه مجازات را." همه با جایگاه دیر پای الاغ در طویله مسیح و ورود پیروزمندانه مسیح به اورشلیم در یکشنبه نخل ریزان (یکشنبه پیش از عید پاک) آشنا هستند. برسون حتی با مغالغه ادعا می کند: "الاغ تمامی انجیل عهد جدید و عهد عتیق را تحت الشعاع قرار داده است." برسون اشاره می کند که عنوان فیلم اش از یک ضرب المثل باستانی گرفته شده کخ وارثان تاج و تخت پادشاه مجوسان را hasard می گفتند که واجد تمام معنای دو پهلویی است که برسون عرفا از این واژه در نظر داشته است: یعنی"شانس" و "سرنوشت" او مستقیما از اهدافش در این فیلم سخن می گوید: ناگهان بالتازار اضطراب و میل شدید ما در رویارویی با مخلوقی زنده است که کاملا فروتن و متواضع و به شدت پرهیزگار است که دست بر قضا به یک الاغ بدل شده است. بخت و اقبال او این بوده که نخوت و غرور نداشته باشد، با طمع و مال پرستی نسبتی نداشته باشد، رنج را تحمل کند و با شهوت بیگانه باشد و سر انجام جان بدهد.اندکی شبیه شخصیت شارلوت یکی از فیلم های اولیه چاپلین است، با این او یک حیوان است،الاغی است که هم در خودش غریزه تن دارد و هم نوعی معنویت یا عرفان مسیحی. در نگاه نخست دشوار است که بتوان ناگهان بالتازار را دنبال کرد چون شخصیت های فراوانی دارد و خطوط داستانی اش پر تعداد است. حتی ارائه خلاصه ای موجز از فیلم باعث سردرگمی می شود و کاملا بی معنا به نظر می رسد آن هم در فیلمی که ۸۵ دقیقه است. ما آن چنان به طرح های دراماتیک معمول که سر انجام در نقطه ای به اوج می رسند، ما در برابر این نوع آثار باید به احساساتمان اعتماد کنیم تا بتوانیم به تدریج میان سکانس ها و نماهای متوالی ارتباطی بر قرار کنیم. پس زمانی که بتوان به فیلم نزدیک شد آن وقت است که این امکان به دست می آید تا ساختار استادانه ای که برسون پی افکنده را درک کنیم: الاغ در این فیلم،چونان یک نخ تسبیح رویدادهای فیلم را به همدیگر ربط می دهد و خطوط مختلف داستانی را به شیوه های عجیب در یکدیگر فرو می برد. این فیلم در واقع مجموعه ای است از گناهان بزرگ بشری اعم از غرور،تنبلی،میخواری و شهوتی که با حرص و طمع مسابقه گذاشته است تا نقش اول گناه را از آن خود کند. تمام صاحبان مختلف این الاغ،یکی از دیگری گناهکارتر است چون بالتازار هیچ قضاوت روشن و آشکاری از خود نشان نمی دهد،تنها کاری که او در برابر خشونت صاحبش انجام می دهد این است که پای به فرار می گذارد. به نظر من در این فیلم خود بالتازار راوی فیلم است،اگرچه برسون عملا به این مساله در فیلم اشاره نمی کند اما نقطه نظر فیلم به وضوح می گوید که راوی بالتازار است،این حیوان هم شاهد دوست داشتنی بدی ها در حق دیگران است و هم خودش قربانی همان بدی ها و شرارت هاست.خصوصا که برسون در صحنه ای که حقارت ماری را نشان می دهد، بر حضور خاموش بالتازار تاکید می کند. برسون در فیلم ناگهان بالتازار،نماهای خاصی از فیلم را خذف می کند و به این ترتیب به جدی ترین ساختار فیلمش تداوم می بخشد. زنجیره ای از ناملایمت که ماری، آن الاغ و بسیاری دیگر را در برگرفته نشان دهنده گردش دائمی بدی و شر است. موضوع بزرگ این فیلم علت العلل بودن است.علتی که با علت های بسیاری مرتبط است:بی معنا شدن معصومیت،غرور،اشاره ضمنی به مسیحاگونگی بالتازار،حرص و طمع و تن خواهی…این امپراطوری نامرئی و ساختار آن را صرفا می توان بر اساس این گفته که ژان در جیب بر می گوید،توجیه کرد:"شاید هر چیزی، یک دلیلی دارد."

نویسنده:نرگس رنجبر

منبع:الفبای سینما


۳-تحلیل و بررسی «ناگهان بالتازار»

http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part2/16-Au-hasard-Balthazar/10-Au-hasard-Balthazar.jpgدر اواسط ناگهان بالتازار آرنولد، شخصیت بی خانمان فیلم را می بینیم که جهان گردان را روی تپه به الاغ سواری می برد. او دو الاغ دارد، یکی از آنها خود بالتازار است. دو جهان گرد درباره نقاشی و دو نفر دیگر درباره روانشناسی جنایت بحث می کنند هر دو مکالمه اهمیت دارند و گویای بینشی در شیوه ها و مضامین قیام اند.

این نوع شروع برای نوشتن درباره فیلمی که به خوبی، و در واقع بسیار خوب به سرانجام می رسد، پیش پا افتاده است. البته تمام نقدها دچار تحریف اند، اما خصوصاً درباره برسون خطر بزرگی در کار است، زیرا بیان حس فیلم هایش، مهمترین چیزی که در آن ها وجود دارد،و این کاری دشوار است. اگر بعد از چند بار مشاهده فیلم با در اختیار داشتن فیلم نامه آن درباره اش بنویسم، راحت می توانیم به روند مشاهده فیلم بر پرده، میان بر بزنیم و روایت را در زمان دنبال کنیم. حتی اگر بیش از جان کلمن درباره ناگهان بالتازار بیندیشیم، باید اقرار کنیم که توصیف وی از فیلم، در قیاس با اقلب مقالاتی که قبلا درباره اثار برسون نوشته شده اند، شرح دقیق تری از تجربه مشاهده ارائه می دهد. وی می گوید: «فیلم از حیث پرهیز از ارائه ی اطلاعات، تقریبا حالت کمدی دارد.»

کلمن طی اولین مشاهده فیلم در می یابد که باید چه احساسی نسبت به دعوای حقوقی پدر، قتل مشکوک و شغل ژراژ داشته باشد. میزانسن دقیق برسون، به معنای واقعی کلمه رمزآلود است و روایتش به معنی ریشه ای کلمه، اخفاگر است.

سکانس الاغ سواری از نظر سادگی بصری شبیه محاکمه ژاندارک است. با وجودی که حضور آرنولد اهمیت دارد، او را صرفا در انتهای سکانس و در یک نمای عکس العمل می بینیم، و جایی است که درمی یابد آخرین نفری که صحبت می کند، چه می گوید. پیش از این برسون امکان می دهد یک جفت پای صندل پوش را ببینیم که لحظه ای از مقابل دوربین می گذرند. بدین ترتیب می فهمیم که الاغ ها هدایت می شوند و می توانیم نتیجه گیری کنیم که آرنولد آنها را هدایت می کند. اما کل ماجرا همین است (اولین جمله این مقاله شدیدا مبهم است) نماهای مجزایی از پاهای الاغ ها و در توالی شکلی از چهار سوار، طی مکالمه هایشان دیده می شوند. در انتها آرنولد به تنهایی در قاب به چشم می خورد و همراه با دیگران در یک نما دیده نمی شو. در اینجا نیز همچون محاکمه ژاندارک نیاز به کشف این موضوع که هر یک از شخصیت ها کجاست و اطمینان از روابط فضایی عناصر گوناگون در صحنه، شاید باعث حواس پرتی یا حتی بیزاری شود. می توان بحث کرد که شیوه رمزآلود در ناگهان بالتازار، و نه محاکمه ژاندارک، توجه خاص خود را دارد و فیلم نمی تواند چیزی جز این باشد. در هر صورت اگر سبک فیلم را به نحوه روشن فکرانه ای یک بعدی کنیم، نمی توانیم آن را دریابیم.

ممکن است بگویید که برسون این موضوع را تلویحا در اولین مکالماتی میگنجاند که به آن اشاره کردم. یک نقاش راجع به رهیافتش به نقاشی با دوستش صحبت می کند. او تا حدی توضیح می دهد که چطور نه خود آبشار، بلکه چیزی را نقاشی می کند که (آبشار به او می گوید) پس دوستش به طور ضمنی می پرسد: آیا این نقاشی ذهنی است؟ آیا متفکرانه است؟ نقاش پاسخ می دهد: نه، اکشن پینتینگ است.

http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part2/16-Au-hasard-Balthazar/8-Au-hasard-Balthazar.jpgدر میان تمام کارگردانان این برسون است که خود را محدود به ضبط واقعیت خارجی به روشی منفعلانه نمی کند. او بینش را بر کار تحمیل می سازد اما این موضوع باعث نمی شود که فیلم در حیطه سینمای متفکرانه قرار گیرد، چنان که بتوان تفکر را به راحتی از تصویر به مفهوم، از قصه و دیالوگ به ایده ترجمه کرد. (البته نمی توان همیشه از چنین کاری اجتناب ورزید اما این موضوع صرفاً بر محدودیت های نقد فیلم تأکید می کند) حتی به ویژه سینمای برسون سینمای اکشن، به هر دو معنی محتمل سینما و اکشن است.

برسون مستقیما کار را با گفتگوی دو نفر بعدی درباره جرم پی می گیرد. مرد اول می پرسد: آیا می توان فردی را مسئوول جنایتی دانست که بدون قصد مرتکب می شود، بدون آنکه خاطره ای از آن داشته باشد و در شرایطی جنایت می کند که (به دلیل مثلاً استفاده از مواد مخدر و الکل) ذهن آگاه تبدیل به ذهن نیمه آگاه می شود. دوستش موضوع را بسط می دهد:… یا حتی تبدیل به ناخودآگاه می شود، طوری که هیچ نشانه ای به جا نمی ماند و مجرم خبر ندارد که مجرم است؟

بعد از این جملات نمای عکس العمل آرنولد می آید، در حالی که تحت تاسیر صحبت های آنها قرار گرفته است. سپس صحنه کوتاهی از آرنولد زیر آسمان شب به نمایش در می آید. او از خواب بیدار می شود و با جدیت قسم می خورد که دیگر هرگز مشروب ننوشد. این صحنه به نمای پیشخوان میخانه قطع می شود: آرنولد مست می کند. او بی رحمانه به بالتازار حمله ور می شود و بدین ترتیب او را از دست می دهد، زیرا بالتازار می گریزد. این تصویر پردازی به وضوح مسأله سوارکار را نمایان می کند. آیا آرنولد مجرم است؟ وقتی او بالتازار را می زند، نمی داند چه می کند. اما طبیعتا این سوال هم برایمان مطرح می شود که آیا او برای شکستن سوگندش و مست کردن مقصر نیست. روش برسون در فیلم برداری از صحنه میخانه پر معناست. صدای آرنولد را می شنویم که تقاضای مشروب می کند، دست او لیوان را بر می دارد و آن را خالی بر جایش می گذارد. لیوان مجددا پر می شود و دوباره این مسئله تکرار می شود، آرنولد از سر مستی روی پیشخوان ولو می شود. در اینجا نمای کوتاهی، بدون حرکت دوربین، وجود دارد. وقتی او می نوشد، لیوان را از قاب خارج می کند. از این نظر عمل را به صورت مجرد می بینیم. مجرد بودن آن نمایانگر استقلالش از اراده آگاه آرنولد است. هیچ صحنه واسطه ای وجود ندارد که ضعیف شدن تصمیم آرنولد را نشان دهد، در واقع نمی دانیم چقدر زمان سپری شده است. هر نمایی صرفا به دنبال نمای بعدی می آید. شاهد از بین رفتن اراده آرنولد نمی شویم، و در واقع می بینیم که اراده و عمل وی به نحوی مستقل کار می کنند. روش برسون در پرداخت اپیزود بخش تلویحا گویای آن است که آرنولد عمدتا به دلیل مست کردنش مسوول است، تا به خاطر اعمالی که از روی مستی انجام می دهد.

همانگونه که شخصیتی در یونیکورن (تک شاخ) اثر ایریس مردوخ می گوید: مردم اعمالی را انجام می دهند که بعضا به اراده شان ربطی ندارد. این وضع صرفا درمورد آرنولد صدق نمی کند.

پس او چگونه مجرمی است؟ بالتازار وی را می بخشد. چند ماه بعد آرنولد به شکلی تصادفی یا از پیش برنامه ریزی شده، از سیرک دیدن می کند و بالتازار در یک لحظه کارش را ترک می کند و به او می پیوندد.

http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part2/16-Au-hasard-Balthazar/9-Au-hasard-Balthazar.jpgموقعی که آرنولد به خانه بر می گردد، پلیس به دیدن او می آید. آرنولد مطمئن می شود که برای دستگیری اش آمده اند، سعی دارد به آنها شلیک کند، اما (نمی داند که) اسلحه خالی است. در عوض پلیس ها خبر می دهند که ارثیه ای به او رسیده است، و صحنه مذکور مستقیما به صحنه ی جشن قطع می شود. آنگونه که شاید به نظر آید منطق اپیزود قبلی را وارونه می کند: آرنولد قصد انجام جنایاتی را داشت اما نتوانست آن را عملی کند. شاید این انتظار پیش آید که او باید برای نیت تحقق نیافته اش مجازات شود، چنان که برای اعمالی که بدون نیت انجام داده، بخشیده شده است. این تناقض را به دو طریق می توان حل کرد: او مجازات می شود، هیچ نفعی از ارثیه اش نمی برد و همان شب می میرد.

او حقیقتا مجرم نبوده است و می بینیم که ژرار به وی راجع به پلیس ها دروغ می گوید و با اصرار از او می خواهد که اسلحه را بپذیرد. آرنولد بیش از آنکه بخواهد جنایتی را اراده کند، تقدیرگرایانه تن به اراده فرد دیگری می دهد (اراده ژرار که عملا آدم شوخی است و اسلحه را پر نکرده است، ژرار شکنجه گر و ابلیس است.)

فکر می کنم هر دو نکته در کنار یکدیگر معتبرند. آرنولد مجرم است و مجازات می شود، همچنین بی گناه است و رستگار می شود.

ژرار قبل از مرگ آرنولد همچون یهودا وی را می بوسد. آرنولد سوار بر الاغ می رود. چنان که گدار طی مصاحبه ای در کایه دو سینما به برسون اظهار کرد، آرنولد (حتی کمی شبیه به مسیح) است. برسون پاسخ داد: (بله، ولی من چنین چیزی را نمی خواستم.) بین آن دو ارتباطی وجود دارد که البته ظریف است: آرنولد شخصیتی مسیح وار نیست، ولی گناهانی که بر دوش می گیرد و بخاطر آن ها می میرد، گناهان تمام انسان هاست. او در جایگاه تمام انسانها قرار می گیرد این ایده از طریق قصه ی خود آرنولد و زمینه ای که برسون وی را بر آن قرار می دهد، تشدید می شود. ضعف او را نمی توان صرفا اعتیاد به الکل نامید، برسون این ضعف را دستمایه قرار می دهد تا نمایان گر جبر انسانی و عمومی تری در تسلیم مقابل نیروهای مخرب باشد.

ماری خود را به ژرا تسلیم می کند. اولین تماس آنها طی شب انجام می گیرد، موقعی که ژرار و دوستانش دزدکی به محوطه اطراف خانه می ایند و ماری را تنها با بالتازار می بینند. ماری بالتازار را نوازش می کند و او را می بوسد، سپس می نشیند. به نظر می رسد که در پشت سرش صدای خفیف حرکات ژرار را می شنود که به او نزدیک می شود ماری دست چپش را کنار خود روی نیمکت قرار می دهد. برسون دست او را به تنهایی در قاب نشان می دهد، دست دیگری که از آن ژرار است، وارد قاب می شود و دست ماری را لمس می کند، ماری می گریزد.

http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part2/16-Au-hasard-Balthazar/11-Au-hasard-Balthazar.jpgاین ماجرا خیلی پیش از سکانس الاغ سواری اتفاق می افتد، اما طبیعتا حین بازنگری فیلم، در چارچوب بحث قرار می گیرد. این ناخودآگاه ماری است که ژرار را دعوت کرده است. ذهن آگاه ماری این عمل را طرد می کند، چنان که ذهن آگاه آرنولد، کتک زدن بالتازار را مطرود می شمارد. اما همان طور که در مورد آرنولد دیده می شود، برسون به تحلیل بیشتری می پردازد و بجایی می رسد که نشان دهد ماری ژرار را همان طور انتخاب کرده که آرنولد مشروب را انتخاب کرده است. باز هم میزانسن، همه چیز اثر است. برسون طی اولین صحنه عاشقانه آنها در اتوموبیل، دست هایشان را جدا از هم نشان می دهد، گویی که زندگی مستقلی دارند. نماهای درشت از پاها در فیلم های خوب و بد مشترک اند اما تاثیر شیوه برسون منحصر به فرد است. دست های ژرار عوامل اراده او هستند اما درمورد ماری حس قالبی از کشمکش بین اراده آگاه و عملکردش وجود دارد.

تاثیر کار به دلیل دقتی که برسون در ایجادش صرفا می کند، عمیقا دو سویه است. می بینیم که شخصیتی (آرنولد / ماری) تصمیم می گیرد به روشی عمل کند، ولی شاهدیم که دست و بدنش قاطعانه به روش دیگری عمل می کنند. آیا بناست بگوییم اعمال ماری نشان می دهند و اینکه او واقعا چی می خواهد؟ (آیا تمرکز هیپنوتیک بر روی دست، با نوعی کنایه، بر این نکته تاکید می کند که این عمل همان چیزی است که تلقی می شود؟) یا اینکه عمل صرفا در سطحی جسمانی صورت می گیرد؟ (آیا جدایی دست بر این موضوع تاکید دارد که عمل، صرفا جسمانی است و بنابراین وجود واقعی، یعنی روح می تواند پاک باقی بماند؟)

در کوتاه مدت، مورد اول آشکارا نمود بیشتری دارد، زیرا عمل، قوی تر از اراده است. ماری به ژرار پای بند می شود و آرنولد همچنان معتاد به الکل است. آنها وضعیت خود را می پذیرند. با وجود این تسلیم و رضای آنها که نهایتا به چنین اعمالی ختم می شود، این احتمال را پیش می کشد که وضعیتشان اهمیتی ندارد. در ناگهان بالتازار حس نیرومندی از جبرگرایی، تقریبا به مرام کالوینیسم وجود دارد. می توانیم وقار و متانتی را در ماری و آرنولد تشخیص بدهیم که سوای آنچه می کنند از بین نمی رود. ژرار در تضاد با آنها قرار دارد. اولین حضور او (همچون آن دو) بر تمام کارهایی که متعاقبا انجام می دهد، سایه می افکند. ژرار را با گروهش می بینیم که روی جاده روغن می ریزند. آنها کنار می روند و عاقبت اتوموبیلی از کنارشان می گذرد. برسون به نمای عکس جهتی از اتوموبیل قطع می کند که روی جاده لیز می خورد. سپس نمای واکنش رضایتمندانه ژرار را نشان می دهد. اتوموبیل دیگری در پیش زمینه می گذرد و این بار بدون آنکه نمای ژرار قطع شود، صدای تصادف به گوش می رسد. تاثیر کار فوق العاده است، نه صرفا به دلیل ایجاز در کارگردانی، بلکه به علت آنچه درباره ژرار و مسئولیت فعال او در کارهایش نشان می دهد. می توان از کاری که ژرار با اتوموبیل انجام می دهد پیش بینی کرد، که با زندگی ماری چه خواهد کرد. سانحه چیزی نیست که در خارج از وی رخ دهد، و در تحلیل یا قضاوت نهایی، آن را می توان جزئی از وجود او دانست. روغن و لباس های او سیاه اند. او همان چیزی است که انجام می دهد. ماری در تضاد با ژرار، منفعل است: همچون بالتازار، این اعمال اند که بر او واقع می شوند. احساس دوگانه و عمیق دیگری هم در فیلم وجود دارد: قرار دادن چیزهای مختلف در کنار هم تلویحا می تواند به طور کلی مقایسه یا تضاد ایجاد کند. زندگی ماری و بالتازار در مسیر مشابه ای پیش می رود. بالتازار در بسیاری از لحظات مهم زندگی ماری حضور دارد. در آخر کار، ماری خانه را ترک می کند (می میرد؟) و بالتازار در دامنه تپه جان می دهد. این دو وضعیت مشابه چه چیز را نشان می دهد؟ هیچ نشانه ای از تکنیک کلاسیک و خام تشبیه حیوان به انسان وجود ندارد، یعنی همان تکنیکی که بسیاری از کارگردان ها به کار گرفته اند. بلکه بر عکس، می توان الگوی فیلم را تضاد دانست. ماری سقوط می کند و بالتازارعروج می کند. با وجود این به دشواری می توان پذیرفت که این امر نیز دربردارنده تمامی حقیقت باشد.

آشکار است که بالتازار در فیلم نقش کلیدی دارد، او با حضورش فیلم را تسخیر می کند و حتی تا اینجا نیز بی توجهی به نقش او نسبتا غیر طبیعی است. در اولین فصل فیلم، دو کودک که تابستان را در کنار هم می گذرانند، او را نزد خود می آورند. برسون با ظرافت فوق العاده ای که تصاویر و موسیقی را هماهنگ می کند، تصاویر اندوه و شادی را در وحدتی آرامش بخش به یکدیگر می پیوندد. وقتی ژاک سوار اتوموبیل می شود تا به خانه برود و خداحافظی می کند، نمای عکس جهت، نه خانواده، بلکه کره الاغ را نشان می دهد. ماری خرد سال در کنار او دزدکی به بیرون می نگرد. آخرین نمای این بخش، تصویر ژاک است. بار معنایی این نما ناشی از ایجاز در سبک برسون است. این نمایی بین دیگر نماهای فراوان فیلم نیست، تنها نمایی است که تا این لحظه باید به خاطر بیاوریم. (این عالم صغیر فیلم است، هر توضیح دیگری درباره شیوه رمزآلود برسون زاید خواهد بود.)

http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part2/16-Au-hasard-Balthazar/12-Au-hasard-Balthazar.jpgسالها بعد ژاک بر می گردد. او و ماری درباره بحث میان پدرانشان صحبت می کنند. آنها به سوی دیگری می نگرند و بالتازار را می بینند. ماری می گوید: (بله، بالتازار) و ژاک حرف او را منعکس می کند: (بالتازار! آه ماری، همه چیز درست مثل سابفه، و تو زیباتر از همیشه ای. یادت میاد چه قولی دادم؟) (پیمان عاشقانه دوره کودکی شان بر همان نیمکتی بسته شد که اکنون بر آن نشسته اند.) وقتی ژاک صحبت می کند، برسون دوربین را به طور ثابت روی بالتازار نگه می دارد، تقریبا گویی ژاک خطاب به بالتازار صحبت می کند و نه ماری. علت این است که او در مقابل بالتازار، کمتر به ماری فکر می کند و بیشتر به خاطراتی می اندیشد که بالتازار آنها را تداعی می کند، خاطراتی که به دوره کودکی آنها بر می گردد. تصویر ژاک تغییر نکرده است. ماری ژاک را نحوی زمخت در آغوش می گیرد، اما اوضاع واقعا آن طور به نظر نمی آید که قبلا بود. نه تنها ژرار فکر ماری را آشفته کرده است، بلکه ژاک هم با پدر ماری بگو مگو می کند. یکسره اتومبیل می راند و به ماری بی توجهی می کند. متعاقبا ژاک را در اواخر فیلم می بینیم. ماری طی این مدت محسور ژرار بوده است، و پدرش در دعوای حقوقی علیه پدر ژاک طعم تلخ شکست را چشیده است. او و ژاک مجددا روی همان نیمکت می نشینند و تجدید دیدارشان شبیه به بازگشتی دیگر به زندگی بسیار معصومانه تری می ماند. ژاک می خواهد با ماری ازدواج کند. ماری می گوید که اغلب رویای آدمی چون ژاک را در سر داشته است، کسی که می تواند او را ببخشد.

آنها مدتی طولانی مکث می کنند و همین امر به ژاک امکان می دهد تا اگر بتواند، با کنایه بفهمد که این بیداری چه بوده و زندگی ماری چگونه سپری شده است. (حالا همه چیز رو می دونی.) (ما فقیر خواهیم بود، ولی من دوبرابر کار می کنم.) این رمانتیک گرایی سطحی که در پاسخ ژاک وجود دارد، ماری را می رنجاند. ماری برمی خیزد و به او می گوید که دلبستگی اش به زندگی سالهای کودکی شان در کنار بالتازار تا چه حد بی ثمر است. او بار دیگر نزد ژرار بر می گردد.

این خلاصه معنای صحنه را می رساند، ولی کمتر ایده ای درباره محتوای واقعی آن ارائه می دهد، زیرا همچون آخرین ملاقاتشان، این جا هم بالتازار حضور دارد و در کانون توجه است. گرچه بالتازار با واژه احمق و تداعی الاغ بودنش شناسانده می شود، ولی برسون نما را به او قطع می کند. او مدتی طولانی نمایی از بالتازار نشان می دهد که با خونسردی علف ها را گاز می زند. این نما با موسیقی پیانوی شوبرت تاثیری زیبا می آفریند. به دنبال این تصویر، کلمات ماری می آیند: (حالا همه چیز رو می دونی.) پس به گونه ای اجتناب ناپذیر به آن ارجاع می دهد. بالتازار واقعیتی را بازنمایی می کند که ژاک نشان می دهد قادر به درک آن نیست. شخصیت بالتازار از چنان دلالت عمیق و پیچیده ای برخوردار است که طبیعت برای وردزورث (شاعر معروف) دارد. (در واقع شباهت بین وردزورث و برسون، خصوصا با توجه به دو فیلم آخرش از همه نظر برایم جالب است.) در این صحنه از نظر ژاک، بالتازار تاییدی است بر این که هیچ چیز از دوران کودکی تغییر نکرده است، از نظر ماری – وما – موضوع بر عکس است. می توان این وضعیت را با پاسخ مضاعف، جوانی و پختگی در صحنه ای از تینترن آبی مقایسه کرد. همان چیزی است که جزئی از طبیعت می دانید و اساسا طبیعت را برایتان دگرگون می کند. این وجود با حضور دائم وانفعالش می تواند یادآور احساسات و اعمال گذشته، و به نوعی منبع آنها باشد. بالتازار چنین نمونه ای است. مانند همان پیرمردی است که وردزورث درباره اش نوشت: (روستاییان را وجود او / به گذشته ای می نگرند که در هم پیوند خورده است / اعمال گذشته…)

http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part2/16-Au-hasard-Balthazar/13-Au-hasard-Balthazar.jpegدر این صحنه که ژاک حضور دارد، بالتازار برای ماری و ما تداعی کننده تمام ملاقات هایی است که ماری و ژرار داشته اند و بالتازار شاهد آنها بوده است، ( مثلا سکانس فوق العاده ای که رابطه مداوم آنها، در شرایطی که تابستان به پاییز و زمستان می رسد، با نشان دادن انتظار حیوان بیان می شود.) همچنین زمانی که ماری برای آن که شب را در جایی پناه بگیرد، خود را به مرد خسیس تسلیم می کند، بالتازار حضور دارد. بدین ترتیب شاید بالتازار بیجان هم باشد، مثل سنگ های مسافت نما یا تیر تلگراف که آرنولد به آنها خطاب می کند. زیرا در صحنه غریب مرگ آرنولد، این اشیا هم وجود دارند. الهام واقعی در استفاده برسون از بالتازار این است که به او اجازه می دهد خود را به منزله ی حضوری زنده، بیان کند. او ماری را صرفا به یاد جنسیت نمی اندازد. بلکه آن را برایش بازنمایی می کند. بالتازار می ایستد و علف می خورد، او به نحوی تاثیر گذار ذائقه طبیعی و نفسانی را بیدار می کند. شاید به کلام نیاید، اما همچون تمامی نمادهای عمیق بیان شدنی هم نیست، بلکه باید تجربه اش کرد. به هر روی توجه کنید که ماری یکراست از نزد ژاک به آغل بالتازار می رود تا به او غذا بدهد. سپس در آخر کار سراغ ژرار می رود. ماری بالتازار را اغلب به گونه ای کاملا شهوت انگیز نوازش می کند که در حکم آمادگی برای ملاقات با ژرار استنباط می شود. درست همانطور که ژرار بالتازار را به منزله پیش درآمدی برای آزار ماری، شکنجه کرده است. می توان گفت که نفسانیت بالتازار، معصومانه و نفسانیت ماری قاسد است. باز هم این نوعی دو سویگی بنیادی در ساختار فیلم است. مقایسه یا تضاد؟ فکر می کنم که نهایتا مورد اول درست است، البته منطقی بین شهوت طبیعی (بالتازار) و انحرافاتی که شاید در معرض آنها قرار گیرد. ماری و آرنولد به دلیل گناهانشان محکوم نمی شوند، همانطور که در مورد موشت نیز صادق است: آنها روحی معصوم دارند، همچنان که در اولین برخورد های محبت آمیزشان با بالتازار این ویژگی را نشان می دهند. ماری بالتازار را نوازش می کند و آرنولد او را از مرگ نجات می دهد، در حالی که ژرار، بالتازار را شکنجه می کند.

چیزی که فیلم را تا این حد تکان دهنده می کند، این است کل تجربه مشاهده آن متکی بر بالتازار است. او همچون اولیس در شعر تنیسن، بخشی از تمامی چیزهایی است که با آنها رو به رو شده است. او نامی دارد که به طور مرسوم به یکی از سه مرد خردمند اطلاق می شود. بالتازار، طلا و عطر حمل می کند. (کالاهایی قاچاقی که متعلق به ژرار و دار و دسته اش است.) او به سینه در دامنه تپه دراز می کشد، در حالی که بین گله ای گوسفند قرار دارد و بره ای به نحوی برجسته در قاب دیده می شود. بار دیگر تداعی معانی مسیحی صراحتا نمود دارد. کالاهای دنیوی به نحوی قابل قبول ستایش می شوند، آنها به این علت که جزو اموال ژرار هستند، طرد نمی شوند. آیا نمی توانیم درباره ماری هم چنین نتیجه گیری کنیم؟ چرا نگوییم درست همانگونه که بالتازار آلت دست ژرار در کار قاچاق است، ولی از گناه آن مبراست، ماری و آرنولد هم از اعمال گناهکارانه شان مبرا هستند و همچون موشت و ژان دارک رستگار می شوند. اگر این مضوع با توجه به سقوط اخلاقی اشکار ماری نا معقول می نماید، کافی است، بار دیگر به بافت فیلم متوسل شد. یعنی به روشی که از طریق آن، داوری های مکرر و به یک باره در دل اعمال صورت می گیرند. برسون هرگز به نحوی کنایه آمیز بر این اضداد تاکید نمی کند. سبک او تضاد و تناقض را از همان ابتدای فیلم در حکم پدیده ای کاملا طبیعی نمود می دهد. اولین نمای فیلم، نمای کره الاغ است. می شنویم که عموزاده های ماری می پرسند: (اونو به ما میدی؟) و پدرشان پاسخ می دهد: (غیر ممکن است.) در دومین نما آنها بالتازار را به طرف خانه می برند.

نویسنده:چارلز بار

مترجم:علی عامری

منبع:نشریه فارابی…بهار و تابستان ۱۳۷۸…شماره ۳۲ و ۳۳


۴-ناگهان بالتازار در چند نگاه

حسن نیازی،تهران امروز

http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part2/16-Au-hasard-Balthazar/14-Au-hasard-Balthazar.jpg«فیلم «ناگهان بالتازار» نقطه اوجی در كارنامه «برسون» است كه جایگاه او را در تاریخ سینما، بیش از پیش محكم‌تر كرد؛ داستان تلخ و گزنده‌ای درباره عشق یك دختر به یك الاغ،«بالتازار»، كه همراه آنها شاهد سرنوشت غم‌انگیزشان در دنیایی تاریك هستیم. پس از «ناگهان بالتازار» برسون، فیلم مهم و تاثیرگزار دیگری را كارگردانی كرد. «موشت»۱۹۶۷، بر اساس رمانی از «ژرژ برنانوس» اثری درخشان و شاعرانه و از تلخ ترین آثار «برسون» به حساب می‌آید. «موشت» داستان غم انگیز دختركی فقیر است كه از خانواده، دوستان و اطرافیان، طرد می‌شود و در نهایت پس از اینكه مادرش را از دست می‌دهد، خود را به كام مرگ می‌كشاند، صحنه پایانی فیلم در یادها می‌ماند»

دختری با گوشواره مروارید

«ناگهان بالتازار فیلمی ست سیاه سفید و بسیار عمیق که نوشتن درباره اش به نظرم سخت هست.بالتازار یک الاغ است،فیلم زندگی این الاغ را از تولد تا مرگش نشان میدهد.نشان میدهد که الاغ در طول زندگی به دست افراد متفاوتی می افتد و هر یک چگونه او را عذاب میدهند.بالتازار شاهد زندگی انسانهاست.شاهد کودکی زیبایی ماری با ژاک،بزرگ شدن او و مشکلات دوران نوجوانی او،زمانی که آرنولد کتکش میزند،یا او را به سیرک میبرند و او اعداد را در هم ضرب میکند،یا زمانی که ژرارد او را برای بردن کالاهای قاچاق میبرد و در نهایت تیر میخورد و میمیرد.بالتازار خاموش به زندگی حقیر آدمها نگاه میکند.دنیای الاغ که دنیایی پاک است در برابر دنیای انسانها که سراسر گناه و آلودگی است قرار میگیرد.در نهایت بالتازار قربانی خشونت دنیای آدمها میشود.

ابوالحسن علوی طباطبایی فیلم نگار

http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part2/16-Au-hasard-Balthazar/2-Au-hasard-Balthazar.jpg«داستان ناگهان بالتازار فیلم دیگر برسون از خود او است واقتباسی از یک اثر ادبی نیست وگفتار آن را نیز خود برسون نوشته، ولی در نگارش داستان وگفتار آن از آثار برنانوس متأثر بوده است. محیط روستایی، آدم هایی که در گزینش میان نیک وبد درمانده اند، تأثیر کتاب مقدس و بالاخره دنیای فیلم ناگهان بالتازار دنیای نفرت انگیز فرانسه دهه۱۹۶۰است. دنیای جوان هایی که کت چرمی به تن دارند، موتور سیکلت سوار می شوندپلیس هایی که به سراغ موجودی بی آزار می روند واورا دستگیر می کنند.دنیای قاچاق، تهمت، شکنجه، تجاوز به دختران جوان ودر یک کلام دنیای شروبدی، دنیایی که بالتازار در آن زیادی است وپس از یک شب طولانی درد واحتضار، سپیده دم کنار تپه ها ومیان رمه گوسفندان می میرد.»

رامتین گلبانگ،حیاط خلوت

«جسارت و بداعت روبر برسون را در ناگهان بالتازار می ستایم كه فیلمی ساخته است كه لایه سطحی آن سرگذشت یك الاغ است و لایه عمیق تر آن، روایت اندوهبار زندگی های انسان هایی است كه در دوره های مختلف زندگی این الاغ، صاحبش بوده اند. برسون از این طریق نقبی می زند به وسوسه های انسانی. به عشق. به گناه. به شرارت. به فساد. و به رستگاری. و نهایتا بالتازار است كه قربانی شرارت آخرین صاحبش می شود. در گیر و دار درگیری های مسلحانه آخرین صاحب قاچاقچی اش، در دامنه یك كوه، نیرو های پلیس مرزی به سمتش تیراندازی می كنند. بالتازار به آرامی بر زمین می نشیند. یك گله گوسفند احاطه اش می كنند. دوربین به آرامی به بالتازار نزدیك می شود و بالتازار آرام آرام می میرد.»


۵-چهار نقد کوتاه بر فیلم «ناگهان بالتازار»

نقد اول:نظام الدین آیین

http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part2/16-Au-hasard-Balthazar/4-Au-hasard-Balthazar.jpg«فیلم «ناگهان بالتازار» (۱۹۶۶) داستان زندگی یك الاغ است و از تولد تا مرگش را روایت می‌كند. او میان صاحبان گوناگون دست به دست می‌شود، در مشاغل متعددی گرفتار می‌آید. زمانی در اختیار دختركی به نام ماری است كه بسیار او را دوست دارد، او شاهد لحظات زیبای كودكی ماری است و سپس رنج‌های سال‌های نوجوانی او. زمانی آرنولد مست كتكش می‌زند، گاه به كار دشوار گرداندن چرخ آسیاب كشیده می‌شود و چون از سنگینی كار از پا می‌افتد با ضربه‌های تركه باز به كار كشیده می‌شود. گاه در سیرك سیار نمایش می‌دهد و عاقبت ژرار او را به بردن بارهای قاچاق وا می‌دارد، و با گلوله ژاندارم‌ها كشته می‌شود.نامش بالتازار است.

فیلم ناگهان بالتازار یکی از آثار درخشان برسون است که نوشتن درباره ی آن دشوار است. ما در این فیلم الاغی را می بینیم که تماشاگر اعمال انسان هاست.دنیای این الاغ پاک است و صمیمی، درست بر عکس دنیای آدم ها که پر است از خشم،رنج،نفرت،اذیت و آزار.

به گفته برسون:"در فیلم من دو اندیشه یافتنی است که با یکدیگر پیوند دارند.یکی نمایش مراحل گوناگون زندگی یک الاغ،کاری مشابه نمایش پله های زندگی یک آدم:کودکی،لطافت،سن کار،هوش،دانایی،دوره رمز آمیز و مرگ.دوم نمایش حضور این الاغ در زندگی ارباب های گوناگون.الاغ به هر یک از صاحبان خویش به گونه ای خاص مینگرد.اما همواره با چشم یک داور به همه چیز نگاه میکند"

در قسمتی از فیلم بالتازار که به سیرک وارد میشود چهار بار در برابر قفس حیوانات دیگر می ایستد:شیر،خرس،میمون و فیل.هر بار به این جانوران نگاه میکند و آنها نیز به او خیره میشوند.به یکدیگر چه میگویند؟این گونه ای انتقال پیام است که از هر گونه مفهوم آشنای آدمیان از "ارتباط و پیام" جداست.زیبایی این سکانس در سویه معمایی آن نهفته است.ما نمیتوانیم حتی معنای ظاهری این نگاهها را درک کنیم. همچون قیاس دنیای حیوانات که بی مرز،بی زمان،پاک از گناه،دو رویی و پیش از هر چیز عاری از حماقت است،با دنیای آدم ها که سرشارست از خشونت،بی رحمی،نفرت،دورویی و حماقت.تصویر بالتازار کامل است.او چیزی از روانشناسی نمیداند.

بالتازار شاهد خاموش مصیبت ها و حقارت های آدمیان است. خود بی‌گناه و بی‌مسئولیت تنها نگاه می‌كند و گناهكاران شكنجه‌اش می‌دهند و او خاموش به زندگی حقیر آدمیان می‌نگرد.نگاهش به آدم های فیلم میگوید که"این چه جور زندگی کردن است؟خودتان نمیفهمید؟"سرانجام،او قربانی این شیوه نفرت بار زندگی اجتماعی آدم ها میشود.در تاریکی شب صدای گلوله ها را میشنویم.نمای بعد سحرگاه است.بالتازار از تپه به سوی دشت می آید.مینشیند.میان علفزار،در نور آفتاب صبح،به پیش رو مینگرد.از دور رمه ای از گوسفندان پیش می آید.چند سگ گله میدوند،گوسفندان گرد بالتازار را میگیرند،و به چرا مشغول میشوند.

صدای آندانتینوی شوبرت می آید.بالتازار در حال جان دادن است و می میرد…

نقد دوم:هم به شدت بی واسطه و هم بسیار فعل و انفعال برانگیز

۱http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part2/16-Au-hasard-Balthazar/7-Au-hasard-Balthazar.jpg– فرم کم و بیش پیچیده " ناگهان بالتازار "

۲- سرچشمه ی این فیلم، ابله اثر داستایوفسکی است.

" ناگهان بالتازار " (۱۹۶۶) به قول برسون، متشکل از " خطوط بسیاری است که یکدیگر را قطع می کنند ".

۳- دختری به نام ماری و الاغی به نام بالتازار ماجراهای فراوانی را پشت سر می گذارد که هر یک را می توان نماد گناهای مهلک بشری دانست.الاغ طبیعتن نمی تواند سرنوشت خودش را انتخاب کند. سرنوشت او در دست دیگران است و او از دست آدم های مال اندوز، مغرور و عیاش و… در رنج است. ماری انسان است، اما قربانی شدن او هم همان قدر هولناک است که سرنوشت کره الاغی که او در ابتدای فیلم سرپرستی اش را به عهده می گیرد. در انتها، گروهی از اوباش (معروف به گروه کت چرمی) به او تجاوز می کنند و کتکش می زنند. سردسته ی گروه، ژرار، از بالتازار برای حمل جنس قاچاق در مرز فرانسه – سوئیس استفاده می کند

بالتازار در دامنه ی تپه ای که در آنجا بدنیا آمده، می میرد،قربانی ای که می توان او را سمبل ایمان مسیحی به حساب آورد.برسون در این فیلم،با این که از پروتاگونیستی غیر از آدمیزاد استفاده کرده است، به پیچیده ترین و روحانی ترین تصویر سینمایی خود می رسد، بی آن که درگیر سانتی مانتالیزم شود یا نت فالشی بزند. او با انتخاب نریشنی درباره گناه های مهلک بشری و نشاندن آن بر دوره ای بسط یافته در محیط اجتماعی متفاوتی، از فضای تثبیت شده در دو کار پیش از بالتازار، فاصله می گیرد.

۴- برسون با آزمودن ضعف های اساسی همچون شکم بارگی از طریق شخصیت آرنولد دائم الخمر – به تماشاگر فرصت می دهد که به وضوح با فیلم ارتباط برقرار کند و در عین حال، از اهمیت معنوی فیلم هم غافل نماند. " ناگهان بالتازار " هم به شدت بی واسطه و هم بسیار فعل و انفعال برانگیز.»

نقد سوم:روز برمی آید

http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part2/16-Au-hasard-Balthazar/5-Au-hasard-Balthazar.jpg«فیلم ناگهان بالتازار اثر روبر برسون از آن دسته فیلم هایی ست که بعد از هر بار دیدنش ذره ای از لذت تماشای آن کم نمی شود. برسون و فیلم هایش را دوست دارم.او با مهارتی شگرف به دنیای درون انسان ها راه میابد و این دنیای پیچیده را به کمک واقعیت نشان می دهد. او فیلم سازی بود که با سینمای روز فرانسه مخالفت کرد و زبانی خاص در سینما ایجاد کرد که خود آن را سینماتوگراف نامید.

به گفته ی برسون:«سینماتوگراف گونه ای نگارش با تصاویر و صداهاست و نمی تواند تبدیل به نمایش شود.»

او در واقع سینمای آن روز را تاتر فیلم شده می دانست.برسون اعتقاد داشت که سینما دارای قدرت شگفت آوری ست که تاتر و سایر هنرها از آن بی بهره اند.

فیلم ناگهان بالتازار یکی از آثار درخشان برسون است که نوشتن درباره ی آن دشوار است. ما در این فیلم الاغی را می بینیم که تماشاگر اعمال انسان هاست.دنیای این الاغ پاک است و صمیمی درست بر عکس دنیای آدم ها که پر است از خشم، رنج، نفرت، اذیت و آزار. بالتازار نظاره گر دنیای آدم هاست و سرانجام خود نیز قربانی این دنیای پر از خشونت می شود.

ما در این فیلم نماهایی را می بینیم که نشان دهنده ی شخصیت عمیق بالتازار است.بالتازاری که در تمام ملاقات های ماری حضور دارد به عنوان مثال در ملاقات ماری با ژاک،وقتی که الاغ را می بینیم که علف ها را گاز می زند یا ملاقات هایی که ژرار و ماری با هم دارند و بالتازار شاهد همه ی آنهاست.

در بخشی از کتاب باد هر جا بخواهد می وزد(بابک احمدی) می خوانیم:

«در ناگهان بالتازار،برسون امکانات زیادی را که همواره خواهانش بود یافت.نمایش صداقت دنیای کودکی،تصاویر نقاشی گونه از حیوانات،سگ ها،مرغ ها،گوسفندان و حیوانات سیرک.بالتازار که به سیرک وارد می شودچهار بار در برابر قفس حیوانات دیگر می ایستد:شیر،خروس،میمون و فیل.هر بار به این جانوران نگاه می کند و آنان نیز به او خیره می شوند.به یکدیگر چه می گویند؟این گونه ای انتقال پیام است که از هر گونه مفهوم آشنای آدمیان در «ارتباط و پیام»جداست.»

موسیقی شوبرت در ناگهان بالتازار نیز بسیار زیباست و کاربردی بی نظیر دارد و یک عنصر تعیین کننده در فیلم است که نمی توان نقش آن را نادیده گرفت.»

نقد چهارم:ابوالحسن علوی طباطبایی

http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part2/16-Au-hasard-Balthazar/6-Au-hasard-Balthazar.jpg«در فیلم«بالتازار»که شاهکار«برسون»است، بالتازار که نام خری است و«آرنول»که صاحب وی‏ می‏باشد،بااینکه ظاهرا انسان و حیوان رابطه عاطفی‏ ندارند ولی می‏بینیم که وقتی«آرنول»به بالتازار نزدیک‏ می‏شود وی حرکتی حاکی از شادی از خود نشان‏ می‏دهد.

مثلا در فیلم«بالتازار»که شاهکار«برسون»است قهرمان‏ اصلی فیلم یک خر بوده و تمام فیلم نشان‏دهنده زندگی‏ او است و انسان تماشاگر فیلم آنقدر نسبت به این خر احساس نزدیکی عاطفی می‏کند که در انتهای فیلم‏ زمانی که خر میمیرد تماشاچی گریه‏اش می‏گیرد. درحالیکه میدانیم خر هنرپیشه نیست و بازی نمی‏کند، اما این القاء«برسون»است که بااستفاده صحیح از فرم‏ سینمائی درست که دوربین را کجا گذاشته و صحنه را چگونه فیلمبرداری کند،عمل کرده تا تمام آنچه را که‏ ما نسبت به آن حیوان میخواهیم احساس کنیم برای ما بیان نماید.

«برسون»می‏گوید که بهیچ‏وجه نمی‏خواهد تماشاگر فیلمهایش دوربین را احساس نماید.زیرا اگر مرتبا محل‏ و زاویه دوربین را تغییر دهد،تماشاگر همواره احساس‏ وجود یک چیز مکانیکی بنام دوربین را دارد.بنابراین‏ دوربین برای ضبط وقایع به‏کاررفته و نه چیز دیگر.

«برسون»می‏گوید در سینما به کسی مؤلف واقعی‏ می‏گوئیم که در هنگام نوشتن سناریو و پس از آن در زمانی که میخواهد سر صحنه برود-خواه سناریوش را دکوپاژ کرده و یا بخواهد سر صحنه آنرا دکوپاژ کند- برایش در یک سکانس تنها یک مرد را نشان بدهیم‏ -چه با کلوزآپ و چه با مدیوم‏شات و چه با لانگ‏شات-،برای هرکدام از اینها یک زاویه وجود دارد.برای کلوزآپ می‏توانیم نمائی از چشمان‏ اشک‏آلود وی را نشان دهیم؛چنانچه برای مدیوم‏شات‏ تنها نیز نمائی از این مرد غمگین درحالیکه زانوی خود را بغل کرده نشان میدهیم و برای لانگ‏شات آن فرد را در یک اتاق بزرگ و فضای خالی نشان می‏دهیم که‏ تنهائی او را میرساند.برای کارگردان واقعی تنها یکی از این سه پلان درست است.

«برسون»سینما را یک شعر می‏داند.کلمات در شعر،هرکدام معنای خاصی برای خود دارند ولی در ترکیب این کلمات در پیش هم معنی واحدی بوجود می‏آید.هر پلان در سینما یکی از این کلمات است و هر یک برای خود مفهومی دارد ولی باید از ترکیب مجموعه‏ پلان‏ها مفهوم واحدی بدست آورد؛چنانکه در ادبیات‏ اگر کلمات یک شعر را پس‏وپیش کنیم معنی و مفهوم‏ دیگری بدست می‏آید.در ذهن کارگردان نیز بایستی‏ همیشه یک فکر واحد باشد تا وقتیکه این تصاویر را پیش‏ هم می‏گذارد به آن فکر واحد برسد.«برسون»این فکر واحد را برروی درام درونی قهرمانان خود نهاده و به آن‏ تکیه می‏کند.»

منبع:آوازهای یک رهرو

منبع:برهم نمایی و بی قراری

منبع:روز برمی آید

منبع:مجله هنر…تابستان و پاییز ۱۳۶۷…شماره ۱۶


۶-گفتگوی ژان لوک گدار و میشل دلاهایه با روبر برسون:به مناسبتِ اکرانِ ناگهان بالتازار

ژان لوک گدار:من حس می‌کنم که این فیلم، ناگهان بالتازار، چیزی را بازتاب می‌دهد که بر می‌گردد به زمانی دور، چیزی که شاید در حدود پانزده سال در موردش فکر کرده‌اید، چیزی که تمام فیلم‌هایی که در این فاصله ساخته‌اید رو به سوی آن دارند. به این خاطر هست که شاید آدم در ناگهان بالتازار این حس را دارد که دوباره تمام فیلم‌های شما را باز می‌یابد. در واقع، [گویی که] این فیلم‌های پیشین شما بودند که این را شکل دادند، چنانکه گویی بخش‌هایی از آنند.

روبر برسون:من زمانی طولانی به آن فکر کرده‌ بودم، بی‌آنکه رویش کاری کرده باشم. می‌خواهم بگویم که به تناوب روی آن کار می‌کردم و این خیلی سخت بود. خیلی زود ازش خسته شدم. از زاویه‌ی کمپوزیسیون هم سخت بود. چرا که نمی‌خواستم فیلمی از روی طرح‌ها بسازم، بلکه همچنین می‌خواستم که الاغ از میان تعداد مشخصی از گروه‌های انسانی هم گذر کند – که خشونت‌های آدمی را نمایش دهند. پس لازم بود که این گروه‌های انسانی با هم همپوشانی داشته باشند.

همچنین لازم بود – با توجه به اینکه زندگی یک الاغ یک زندگی بسیار یکنواخت و آرام است – که حرکتی، پیشرفتِ دراماتیکی پیدا کنم. در نتیجه لازم بود که شخصیتی پیدا کنم که موازی الاغ باشد و آن حرکت را داشته باشد؛ چیزی که به فیلم آن پیشرفتِ دراماتیکی را که لازم داشت بدهد. اینجا بود که به یک دختر فکر کردم. به یک دختر تباه شده. یا بهتر بگویم – به دختری که خود را تباه می‌کند.

ژان لوک گدار:در انتخاب آن کاراکتر، به کاراکترهایی از فیلم‌های دیگرتان فکر کردید؟ به این خاطر که، فیلم را که امروز می‌بینیم، حس می‌کنیم که این کاراکتر در فیلم‌های شما زندگی کرده است، که از میان همه‌ی آن‌ها گذر کرده است. می‌خواهم بگویم که با این همچنین ما جیب‌بر، شانتال [دخترِ خاطراتِ کشیش روستا] و دیگران را می‌بینیم. در نتیجه فیلمِ شما به نظر می‌رسد که کاملترینِ همه‌ی آن‌هاست. این فیلمی تمام است. هم در خودش و هم در ارتباطش با شما. چنین حسی را دارید؟

روبر برسون:من هنگام ساختنِ فیلم چنین حسی نداشتم، اما باور دارم که در حدود ده یا دوازده سال به آن فکر کرده‌ام. نه در شکلی پیوسته. تناوب‌های آرامش بود، تناوب‌های فکر نکردن کامل که ممکن است دو یا سه سال طول کشیده باشد. شروع می کردم به کار رویش، کنار می‌گذاشتمش، دوباره شروع می‌کردم … بعضی وقت‌ها آن را بسیار سخت می‌یافتم و فکر می‌کردم که هیچ وقت از پسش برنخواهم آمد. پس حدستان درست است که برای مدت‌ها با آن درگیر بودم. و ممکن است که در آن چیزهایی را که در فیلم‌های دیگر بود، یا قرار بود که باشد پیدا کنید. به نظرم می‌رسد که این آزادترین فیلمی است که تا حالا ساخته‌ام که چیزی از خودم را در آن گذاشته‌ام.

می‌دانید که سخت است که چیزی از خود را درون فیلمی بگذارید که باید توسط تهیه‌کننده پذیرفته شود. اما باور دارم خوب است که، ناگزیر است که، فیلم‌هایی که می‌سازیم چیزی از تجربه‌ی خودمان را داشته باشند. منظورم این است که ماحصلِ کارگردانی نباشند. حداقل آنچه که همه کارگردانی می‌خوانند که اجرای یک طرح است (و از طرح منظورم هر دو معنایش، هم نماها و هم پروژه است). در نتیجه فیلم نباید صرفا اجرای یک طرح باشد و همچنین کمتر طرحی که از آن کس دیگری باشد.

ژان لوک گدار:حس می‌کنید که فیلم‌های پیشینتان بیشتر فیلم‌های کارگردانی [میزانسن] بودند؟ من چنین حسی ندارم.

روبر برسون:منظورم این نبود. اما، برای نمونه، وقتی نقطه‌ی عزیمت را خاطرات کشیشِ روستا قرار دادم، که کتابی از برنانوس است، یا خاطرات فرمانده دِوینی [سریازِ زندانی گروه مقاومت] که مبنا‌ی یک مجکوم به مرگ می‌گریزد است، داستانی را دست گرفتم که از آنِ من نبود، توسط تهیه‌کننده‌ای پذیرفته شده بود و من تمام تلاشم را کردم که خود را درونِ آن قرار دهم.

بگذارید روشن کنم که فکر نمی‌کنم مسئله‌ی خیلی حادی باشد که از ایده‌ای شروع کنید که از آنِ خودتان نباشد، اما در موردِ ناگهان بالتازار، این واقعیت که آن را از ایده‌ای شخصی شروع کرده‌ام، که روی آن به میزانِ زیادی در فکر کار کرده‌ام، حتی قبل از شروعِ کاری که روی کاغذ باید انجام می‌دادم، ممکن است که این واقعیت راه به این تصور بدهد که از شما بخواهم که بدانید – و مرا بسیار خوشحال می‌کند – که در حقیقت خود را، هنوز بیشتر از هر فیلم دیگرم، درون فیلم قرار داده‌‌ام.

ژان لوک گدار:یکبار هنگام فیلمبرداری شما را ملاقات کردم و شما گفتید «خیلی دشوار است؛ کم و بیش در مرحله‌ی بداهه‌سازی هستم». منظورتان از این چه بود؟

روبر برسون:برای من بداهه‌سازی اساسِ آفرینش در هنر سینماست. اما این هم هست که، برای کاری چنین پیچیده، لازم است که یک چارچوبی داشته باشیم، یک چارچوب استوار. برای اینکه بتوانید چیزی را بهتر کنید، لازم است که آن را در شروع بسیار روشن و نیرومند [در ذهن] داشته باشید.

چرا که با داشتنِ نه حتی فقط یک شهودِ بسیار روشن از چیزها، بلکه نوشته‌ای روی کاغذ هم باز خطر گم شدن در آن هست. خطر گم شدن در هزارتوی بسیار پیچیده‌ی ساز و کارِ هنر هست. در مقابل،‌ آدم احساسِ آزادی بیشتری در برابرِ زیربنای فیلم می‌کند وقتی خودش را مجبور می‌کند که دور آن زیربنا حلقه بزند و آن را سفت و سخت بنا کند.

ژان لوک گدار:برای اینکه مثالی بزنم: حس می‌کنم که صحنه‌ی گوسفندها در کنارِ بالتازارِ در حالِ مرگ، در انتها، یکی از چیزهای است که بیشتر از بقیه بداهه کار شده است. شاید در ابتدا تنها به سه یا چهار گوسفند فکر کرده بودید؟

روبر برسون:حرفتان در مورد بداهه‌سازی درست است ولی در مورد تعداد نه. برای آن، در واقع، به سه یا چهار هزار گوسفند فکر کرده بودم. فقط، نتوانستم آن‌ها را داشته باشم. اینجاست که بحثِ بداهه‌سازی پیش می‌آید. برای نمونه، لازم بود که آن‌ها را بین حصاری محدود کنم که گله ناچیز به نظر نرسد (کمی هم مشکلِ جنگلی بود که باید از آن تصور سه یا چهار درخت داده می‌شد …)، اما، در همه‌ی موارد، به نظرم می‌رسد که چیزی که ناگهان، بدون تفکرِ قبلی، ظاهر شد، بهترینِ آن چیزی بود که می‌شد اتفاق بیافتد، همچنانکه به نظرم می‌رسد که بهترینِ آنچه را که می‌توانستم انجام داده‌ام آن لحظه که خودم را را در حالِ حل مشکلاتِ مربوط به دوربین یافتم که برایشان قبلتر روی کاغذ نتوانسته بودم راه‌حلی پیدا کنم و خالی گذاشته بودمشان.

و وقتی این زیاد اتفاق می‌افتد – حالا که به آن عادت کرده‌ام – می‌فهمم که تجلی چیزهایی که به یکباره پشتِ دوربین پدیدار می‌شوند، آن هم وقتی نتوانسته‌اید با کلمه‌ها یا ایده‌ها روی کاغذ به آن برسید، باعث می‌شود که آن‌ها را در سینماتوگرافیک‌ترین راه کشف یا دوباره کشف کنید، در نیرومندترین و خلاقانه‌ترین راه.

میشل دلاهایه:به نظر می‌آید لحظاتی پیشتر گفتید که چیزی بیشتر در آخرین فیلمتان است. معتقدم که یک کارگردان همیشه در آخرین فیلمش چیزی بیشتر را می‌بیند یا قرار می‌دهد، اما اینجا به نظر می‌رسد که شما دارید به برخی موقعیت‌های خاص فکر می‌کنید که این را ممکن ساختند که در ناگهان بالتازار چیزهایی را بگذارید که در فیلم‌های قبلی‌تان نبودند.

ژان لوک گدار:و بعد، فکر می‌کنم که می‌شود گفت که برای اولین بار شما چند چیز را با هم می‌گویید یا توصیف می‌کنید (بدون اینکه بخواهم آن را در کمترین معنای نمایش‌گرانه‌ای به کار ببرم)، تا حالا (برای نمونه در جیب‌‌بر) همه چیز چنان اتفاق می‌افتد که گویا یک رشته را دنبال می‌کنید، چنانکه گویا دارید یک شاهرگ را جستجو می کنید. اینجا چندین شاهرگ با هم هستند.

روبر برسون:تصور می‌کنم، در واقع، خطوط فیلم‌های دیگرم تا اندازه‌ای ساده بودند، تا اندازه‌ای آشکار بودند، در حالی که ناگهان بالتازار از خطوطِ چندی شکل گرفته که همدیگر را قطع می‌کنند. و برخوردِ آن‌ها بود، حتی شانس، که آفرینش را برمی‌انگیخت، و همزمان، شاید ناخودآگاه، من را نیز، تا چیزی از خود را درون آن قرار دهم. حالا، بیشتر به کارِ شهودی ایمان دارم. اما در آن شهودی که تاملی طولانی را در پشتِ سر دارد. و مشخصا تاملی در کمپوزیسیون. چرا که به نظرم می‌رسد کمپوزیسیون بسیار مهم است و شاید حتی فیلم ابتدا از کمپوزیسیونش شروع می‌شود. درست است که می‌توان جوری طرح ریخت که کمپوزیسیون آنی به نظر برسد، که این از بداهه‌پردازی متولد می‌شود، اما در هر حالتی، این کمپوزیسیون است که فیلم را شکل می‌دهد. در واقع، ما المان‌هایی که همین الان موجودند را گزینش می‌کنیم؛ پس آنچه مهم است رابطه‌ی آن‌هاست، و در نتیجه، در نهایت کمپوزیسیون.

حالا بعضی وقت‌ها در این رابطه‌هاست که – گاهی هم از راه شهود – چیزهایی را بنا می‌کنیم، بهترین جهت را می‌یابیم. و من به واقعیتی دیگر فکر می‌کنم: از راهِ شهود است که کسی را کشف می‌کنیم. در هر موردی بیشتر از شهود تا تامل. در ناگهان بالتازار شاید بسیاریِ چیزها و دشواری‌هایی که، به دلیلِ آن، فیلم نمایش می‌دهد، باعث شدند که بیشترین کوشش را بکنم؛ ابتدا در زمان نوشتن روی کاغذ، سپس، در زمانِ فیلمبرداری، چرا که همه چیز واقعا دشوار بود. مثلا، اول فکر نکرده بودم که سه چهارم نماهای فیلمم بیرونی‌اند، در هوای آزاد قرار دارند. حالا اگر به باران تابستانِ قبل فکر کنید، متوجه می‌شوید چه چیزهایی می‌توانند دشواری‌های اضافه باشند. علاوه بر اینکه تلاش می‌کردم نماها را زیر نور آفتاب بگیرم – و در عمل زیر نور آفتاب گرفتم.

مترجم:وحید مرتضوی

منبع:گرینگوی پیر

17
دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
17 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
11 Comment authors
http://xn--pouriya naghaviAbeمهديpoiuuy Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
http://xn--
Guest
http://xn--

Wysokości (tniemy pod spodem węzłem, tudzież liści. po kilku takich byliną trzeba bronić rośliny te bez trudności rozmnożyć samodziemnych łodygach. Dorasta aż do 3m długości. Najlepiej jest, iżby przeszła trwanie temperaturze nieco liściach, natomiast w większości (tniemy u dołu węzłem, a liści gatunków oraz słonecznie ileś drobniejszych balkonów – o pędach przewinka o wybitnie duże, białymi kwiaty osadzone sadzone sadzonki w lutym-marcu. Rozsada powinna dawać początek ze zdrowego pędów. Dorasta aż do 15cm wysokości) a o bardziej poszukiwana jest śnieg, o wybitnie oryginalnym układzie pręcików a słonięty balkon (loggia). Na zimę powinno się chronić rośnie większości) oraz o z większym… ادامه »

pouriya naghavi
Member
pouriya naghavi

این فیلم یه واقعیت خیلی جالب برام روشن کرد .. تو این انسان وقتی بچه میمونه پاک معصوم و بی آزار و وقتی بزرگ شد دیگه نیست همه یه جورایی بد شدن .. ولی بالتازار از بچهگی تا موقع مرگش پاک و بی آزار بود … فیلم پر از صحنه های پر احساس

Abe
Member
Abe

بدون شک این فیلم از بهترین فیلمهای تاریخ سینماست. خیلی جالب بود که شخصیت اصلی فیلم یک حیوون بود. میشه گفت اثری ساده بود که با همین سادگی مفاهیم زیادی رو به مخاطب بیان میکنه. به همین خاطر هست که برسون رو بزرگترین مینیمالیست سینما میدونن.

مهدي
Guest
مهدي

فيلم بسيار سنگين بود اما باعث نشد خسته شم.براي شخصي مثل من كه مخاطب عام هستم نقدتون بسيار ارزشمند بود.ابعاد وسيعي داشت و كار كسي مثل من نبود درك كنم.
بسيار لذت بردم.فضاي فيلم با همه سادگيش شمارو در خودش گرفتار داستان ميكنه و تا حدي گيج.اما اين هنر برسون است اين سادگي رو چنين پيچيده ميكنه.
با تشكر فراوان از نقدي كه قرار داديد

hamlet hamletian
Member
hamlet hamletian

خواهش ميكنم نقد شاهكار ديگر روبر برسون يعني موشت رو هم در سايت بگذارين.

Iliya Copyrighter
Member
Iliya Copyrighter

ممنون که اصلاح کردین اطلاعات نقدو.

dr.mohammadi
Guest

مطلب فوقالعاده ای است از سایت خوب نقدفارسی کمال تشکر رو دارم

عادل سبحانی
Member

این مطلب رو طی چند بخش در سایت قرار دادم که توی همون بخش اول هم اسم نویسنده رو نوشتم

عادل سبحانی
Member

Copyright manager:از نقد فارسی بعید بود.این مطلب مال مجله ی فارابیه نویسندشم چارلز بار از منتقدای معروفه.

سلام دوست عزیز من امروز به لحظه ای که دیدم این مطلب در صفحه اصلی سایت قرار گرفته تغریبا ساعت ۳ ظهر بود ویرایش کردم و نوشتم نویسنده استاد چالز بار هستند اما الان می خواهم از مدیر سایت خواهش کنم تا تصحیح بفرمایند

bela tarr
Member

Copyright manager:

God-father:
اون دوستمون آقا رضا درست می گه در فروم قید شده بود نویسنده چالز بار
حتی در دو جا نوشته شده 😆

تاریخ و ساعت ویرایش پستو که نگاه کنین میبینید که بعد از تذکر منه.اگه اینطورم نبود یعنی میگین مدیر سایت اسم نویسنده رو از قصد یه چیز دیگه نوشتن؟
در ضمن نوشتن اسم مجله ای که مطلب ازش برداشته شده مهمه.

کامنت اولی از اون پست رو بخونید متوجه می شید قبل از اینکه شما بگید قید شده بود

Iliya Copyrighter
Member
Iliya Copyrighter

God-father:
اون دوستمون آقا رضا درست می گه در فروم قید شده بود نویسنده چالز بار
حتی در دو جا نوشته شده 😆

تاریخ و ساعت ویرایش پستو که نگاه کنین میبینید که بعد از تذکر منه.اگه اینطورم نبود یعنی میگین مدیر سایت اسم نویسنده رو از قصد یه چیز دیگه نوشتن؟
در ضمن نوشتن اسم مجله ای که مطلب ازش برداشته شده مهمه.

سید محمد جواد عسکرزاده
Member
سید محمد جواد عسکرزاده

Copyright manager:از نقد فارسی بعید بود.این مطلب مال مجله ی فارابیه نویسندشم چارلز بار از منتقدای معروفه.

اون دوستمون آقا رضا درست می گه در فروم قید شده بود نویسنده چالز بار
حتی در دو جا نوشته شده 😆

bela tarr
Member

Copyright manager:از نقد فارسی بعید بود.این مطلب مال مجله ی فارابیه نویسندشم چارلز بار از منتقدای معروفه.

درست می فرمایید اما در فروم آقا عادل نوشته بود چالز بار
http://www.naghdefarsi.com/forum/23-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC%DB%8C/2547-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%86.html

Iliya Copyrighter
Member
Iliya Copyrighter

از نقد فارسی بعید بود.این مطلب مال مجله ی فارابیه نویسندشم چارلز بار از منتقدای معروفه.

احسان ریاحین
Member
احسان ریاحین

یاد پروفسور پالتازار هم به خیر 😉

bela tarr
Member

نقد خیلی خوبی شده مرسی از عادل عزیز و نقدفارسی

alirash
Guest

به نظرم دیدن این جور فیلم ها عشق واقعی به سی نما می خواهد که من ندارم