گفت‌وگوی ایندیپندنت با «دی ریس»| کارگردان فیلم «لجن‌زار»

وقتی دی ریس، نویسنده و کارگردان، فیلم «لجن‌زار» را در جشنواره ساندنس ژانویه سال گذشته نمایش داد، همه کسانی که فیلم قبلی او «مطرود» را در سال ۲۰۱۱ دیده بودند و آن را دوست داشتند، شگفت‌زده شدند؛ چرا‌که «لجن‌زار» در مقایسه با فیلم جمع‌وجور و خودمانی قبلی او قدم بزرگی رو به جلو از نظر مقیاس و جسارت بود. او در «مطرود» روایتی شخصی از گذر از نوجوانی به جوانی یک دختر آفریقایی- آمریکایی می‌کند، دختر نوجوانی اهل بروکلین که درگیر مشکلات هویتی است. «مطرود» فیلمی است کوچک که به زیبایی ساخته شده و درام آن بر محور زندگی شخصی کارگردان ساخته می‌شود، اما «لجن‌زار» یک قصه حماسی جنوبی درباره دو خانواده است، یکی سفیدپوست و دیگری سیاه‌پوست (خانواده مک‌کالام و خانواده جکسون). در هر دو خانواده یک زن و شوهر، یک کاراکتر مردسالار در قالب پدربزرگ و مرد جوانی وجود دارد که تلاش می‌کند از گل و لای می‌سی‌سی‌پی (به معنای واقعی کلمه) پس از جنگ جهانی دوم خود را بیرون بکشد. قصه از یک طرف متمرکز بر شخصیت دو زن است، یکی اسیر ازدواجی بدون شور و عشق (کری مولیگان در نقش لارا) و دیگری غرق در فقر؛ از سوی دیگر او با دو مرد جوان مواجه است که با مشکلات روحی و روانی پس از جنگ دست‌وپنجه نرم می‌کنند. «لجن‌زار» علاوه‌بر همه این‌ها به مقوله نژادپرستی‌ هم نقبی می‌زند، آن‌جا که رانسل کشف می‌کند کشوری که برایش جنگیده هنوز او را به چشم یک انسان کامل نمی‌بینید. «لجن‌زار» اقتباسی است از رمانی به همین نام، نوشته هیلاری جردن که در سال ۲۰۰۸ منتشر شد و ریس علاوه بر کارگردانی فیلم، فیلمنامه ویرجیل ویلیامز را هم با نگاه خاص و حساسش به سوژه تغییر داده است. ریس در گفت‌وگو با ایندیپندنت درباره شخصی بودن قصه فیلم، خانواده، نژادپرستی و زنان در هالیوود صحبت می‌کند.

آیا استفاده از قصه‌های خانواده خودتان برای داستان فیلم چالش بزرگی بود؟

درواقع بهانه‌ای شد تا به تاریخچه خانواده‌ام سرک بکشم و جزئیاتی به آن اضافه کنم. می‌خواستم تجربه مادربزرگم از زندگی در یک مزرعه را بازسازی کنم، به‌خصوص نشان دادن این واقعیت که کوچک‌ترین چیزها هم می‌تواند در برخی شرایط برای آدم‌ها لوکس و تجملی باشد. یک لیوان آب خنک هم حتی لوکس می‌شود اگر حجم عظیم کاری که باید برای رسیدن آب به لیوان را در نظر بگیرید. قهوه، شکر، شیرینی همه این‌ها کالاهایی تجملی به‌شمار می‌آیند. این آدم‌ها نمی‌توانستند هر روز گوشت بخورند و من بازیگرانی می‌خواستم که ظاهرشان نشان دهد بیش از ۶۰۰ کالری در روز غذا به آن‌ها نمی‌رسد. باید از قیافه‌شان می‌فهمیدیم که هرگز رنگ یک میوه رسیده را ندیده‌اند. می‌خواستم درست مثل یک فیلم وسترن، قصه پیشگامان یک دوران را تصویر کنم، دورانی که در آن کوچک‌ترین چیزها هم به معنای رفاه بود.

چطور شد که این فیلمنامه به دست شما رسید؟

این پروژه برای من از سال ۲۰۱۵ شروع شد. یکی از تهیه‌کننده‌های فیلم کیسین الوز فیلمنامه ابتدایی را به من نشان داد که ویرجیل ویلیامز نوشته بود؛ خواندن فیلمنامه من را به خواندن کتاب ترغیب کرد. با ویرجیل آشنایی نداشتم و مستقیما با هم کار نکردیم، او فقط نسخه اولیه فیلمنامه را نوشت و بعد من آن را برای تولید بازنویسی کردم. در ویرایش فیلمنامه تمام سعی‌ام را کردم که جزئیات یک زندگی واقعی را به آن اضافه کنم و رابطه دو خانواده را طوری ترسیم کردم که هر کدام به نوعی بازتاب دیگری باشد. یک سطح تماتیک وسیع‌تر در نظر داشتم که به‌واسطه آن بتوانم نشان دهم این خانواده‌ها هر دو پای در گل دارند، به زمین وابسته‌اند و اساسا مفهوم خانه و خانواده چیست.

به شکل دلنشینی قصه زندگی پدر و مادربزرگ‌تان را به فیلم اضافه کرده‌اید.

بله؛ مادربزرگ من خاطراتش را نوشته و من به آن‌ها رجوع کردم. تنها چیزی که برای فهم و درک آن موقعیت و تجربیات در اختیار داشتم همین یادداشت‌ها بود. هیچ وقت از او درباره جزئیات زندگی‌اش چیزی نپرسیده بودم. ماجراهای زیادی را تجربه کرده بود و من بعدها حسرت خوردم که چرا به قصه‌هایی که تعریف می‌کرد توجه کافی نکردم، ولی خوشحالم که دفترچه خاطراتش را داشتم.

خواندن خاطرات مادربزرگ‌تان چه حسی داشت؟

خارق‌العاده بود. با خواندن خاطرات او متوجه شدم در آن دوران خانواده هرکس تنها ثروت او به‌شمار می‌رفت، یعنی به‌واسطه زندگی کارگری هر خانواده‌ای که بزرگتر بود، شرایط بهتری پیش رو داشت. او درباره دوران بیماری و پیش از مرگ مادربزرگش و ناراحتی خانواده از این موضوع نوشته بود. برایم جالب بود که در آن دوران بیماری مسئله بزرگی به‌شمار می‌رفت چون خبری از دارو و آنتی‌بیوتیک نبود. کوچک‌ترین چیزها به بغرنج‌ترین مسائل ختم می‌شد، فاصله‌ها زیاد بود و دسترسی اندک. مادربزرگ من در دوران جنگ به کالیفرنیا مهاجرت کرد و در شهر به‌عنوان یک اپراتور پانچ بلیت مشغول به‌کار شد. جنگ برای آن‌ها فرصت بزرگی پیش آورد، فرصت مهاجرت و پیدا کردن شغل‌ جدید.

دیالوگ‌ها بسیار قدرتمند و تأثیرگذارند. چطور به لحن حرف زدن شخصیت‌ها و دیالوگ‌ها با این سطح کیفی دست پیدا کردید؟

من اهل تنسی‌ام و خب قطعا این موضوع بی‌تاثیر نبوده است. از طرفی ما برای هر کدام از شخصیت‌ها لهجه متفاوتی تعریف کردیم و یک مربی گویش با همه بازیگران تمرین می‌کرد. مادربزرگ‌ من مثل خانواده جکسون اهل لوئیزیاناست و من تا اندازه‌ای موفق شدم لحن حرف زدن، اصطلاحات و کلمات قصار و ضرب‌المثل‌هایش را یاد بگیرم و از آن‌ها استفاده کنم، پدرم هم اهل تنسی است و از این جهت هم مشکلی نداشتم و از همه این‌ها برای نوشتن دیالوگ‌ها استفاده کردم. از نسخه‌ای که ویرجیل نوشته بود، بخش‌های زیادی را نگه داشتم، به‌خصوص آن قسمت‌هایی که مربوط به نحوه حرف‌زدن خانواده مک‌کالان می‌شد، اما نمی‌خواستم لحن حرف زدن لارا شبیه به هنری باشد. پاپی (جاتانان بنکس، پدربزرگ سفیدپوست) هم شبیه هنری (پسرش) حرف نمی‌زند چون اصولا در مقایسه با او که مهندس است، مردی عامی محسوب می‌شود؛ مثلا شوخی‌های نژادپرستانه پاپی را خودم به فیلمنامه اضافه کردم چون به‌نظرم رسید ابعاد بیشتری به تعصب شخصیت می‌دهد. در این زمینه هم باز تجربه شخصی به کمکم آمد. من در دهه ۸۰ در نشویل بزرگ شدم و در نتیجه تا دل‌تان بخواهد در مدرسه از زبان همکلاسی‌ها شوخی‌ها و جک‌های نژادپرستانه شنیده‌ام. بچه‌های هم سن و سالم معمولا چیزهایی را که از پدر و مادر یا خواهر و برادر و دوستانشان شنیده بودند تکرار می‌کردند بی‌آنکه متوجه باشند چه بار معنایی تلخ و غیراخلاقی‌ای دارد. گاهی هم آگاهانه خطاب به سیاه‌پوستی بود که روبه‌روی‌شان ایستاده بود.

یکی دیگر از جنبه‌های بسیار جذاب فیلم، نگاه شما به مردانگی است. برای مثال شخصیت برادرها در قصه هر دو درگیر این پرسش هستند که چه چیزی آن‌ها را به یک مرد واقعی تبدیل می‌کند.

به مهر و علاقه مردانه در فیلم از جنبه‌های مختلف پرداخته شده است. شخصیت پدر خانواده برای مثال، فقط می‌خواهد پسرانش دوستش داشته باشند، اما علاقه‌اش را به اشکال عجیبی ابراز می‌کند. حتی بین دو برادر، هنری و جیمی هم هنری مردانگی دوست‌داشتنی دارد، اما در لایه درونی‌تر شخصیت، او مردی است که می‌خواهد خودش را به همسرش ثابت کند. علاقه میان هنری و رانسل هم طرف دیگر قصه است که در رابطه‌شان عشق برادرانه قدرتمندتری نسبت به رابطه هنری و جیمی وجود دارد. این دو نفر از جنگ برگشته‌اند و حالا رفتارشان مثل قبل نیست و نمی‌توانند انتظارات دیگران را برآورده کنند. به همین دلیل شرایط روحی و روانی یکدیگر را به خوبی درک می‌کنند.

مری جی بلایژ در نقش فلورانس خارق‌العاده است. قبلا هم با کوئین لطیفه،‌ کار با یک موزیسین را تجربه کرده بودید.

بله. مثل اینکه استعداد زیادی در بازیگر کردن موزیسین‌ها دارم!

چرا در بازی گرفتن از موزیسین‌ها موفق بوده‌اید؟

راستش را بخواهید کوئین لطیفه از قبل برای بازی در «بسی» انتخاب شده بود، ولی به هرحال معتقدم موزیسین‌ها و کمدین‌ها جسارت و شهامت زیادی دارند که روی صحنه می‌روند و خودشان را با تمام وجود ابراز می‌کنند. کمدین‌ها یک سویه تاریک دارند که اساسا موجب شده کار کمدی کنند و این در بازیگری به کمک‌شان می‌آید، بازی کردن و نمایش اجرا کردن هم نیاز درونی موزیسین است و وقتی آن را به‌کار بگیرید، نتیجه خارق‌العاده است.

این روزها درباره تنوع و گونا‌گونی در هالیوود زیاد بحث می‌کنند. یکی از چیزهایی که در این بحث معمولا به آن اشاره می‌شود، کمبود فیلمسازان زن سیاه‌پوست است. به نظر شما آیا هالیوود شبیه یک کلاب مردانه است؟

من در این دوران یک چیز مهم یاد گرفته‌ام و آن هم روابط است. وقتی کارم را شروع کردم هیچ‌کس را نمی‌شناختم. این عدم ارتباط از ناآگاهی می‌آید و در نتیجه فرصت جدی گرفته شدن را از انسان سلب می‌کند، ولی باید صادقانه بگویم هرگز بدون کمک مردان زیادی در هالیوود به جایی که الان در آن قرار دارم، نمی‌رسیدم. لی دنیلز کسی بود که نخستین‌بار فرصت کار کردن در تلویزیون را به من داد و گفت بیا یکی از اپیزودهای سریال «امپایر» را بساز. قبل از آن اصلا جرئتش را نداشتم سمت تلویزیون بروم. بعدتر هم باز دنیلز بود که من را به استودیوها معرفی کرد و HBO سریال «بسی» را به من داد. مردان سفیدپوست، ایتالیایی، سیاه‌پوست، همه کسانی که به من کمک کردند، به نوعی احساس نزدیکی با من داشتند، شاید خودشان را در وجود من می‌دیدند.

به‌نظر می‌رسد بسیاری از فیلمسازان مستقل این روزها به تلویزیون تمایل بیشتری پیدا کرده‌اند چون ساختن فیلم‌های کم‌بودجه سخت‌تر از قبل شده است. آیا شما هم در چنین شرایطی «مطرود» را با بخش سینمایی HBO کار کردید؟

راستش را بخواهید من می‌خواهم از محدوده فیلمسازی مستقل بیرون بیایم. تنها چیزی که می‌خواهم این است که فرصت فیلم ساختن پیدا کنم، اما بعد از «مطرود»، ایده‌های زیادی برای تلویزیون داشتم. یک پایلوت درباره «نشویل» نوشتم، ولی استقبالی از آن نشد و همه می‌گفتند چرا باید کسی بنشیند و سریالی درباره نشویل ببیند، ولی جالب این‌جاست که یک سال بعد سریالی به اسم «نشویل» از ‌ای‌بی‌سی پخش شد. «مطرود» فرصت‌های زیادی برای من فراهم کرد که بیشتر در زمینه نوشتن فیلمنامه بود. کارهای زیادی کردم که ساخته نشدند، اما در نهایت HBO به سراغم آمد تا سریال «بسی» را بازنویسی کنم و بعد از فیلمنامه از من خواستند کارگردانی آن را هم به‌عهده بگیرم. بعد از ساندنس ۲۰۱۱ بیکار نبودم، مدام در حال نوشتن فیلمنامه‌هایی بودم که هیچ‌کدام ساخته نشدند. به هرحال هر کاری که انجام دادم به فرصت کار دیگری تبدیل شد. هنگام کارگردانی «بسی» بود که کیسی پیشنهاد «لجن‌زار» را به من داد.

و حالا بعد از «لجن‌زار»، باز هم به سراغ تلویزیون می‌روید یا به فیلم‌ ساختن برای سینما ادامه می‌دهید؟

درحال‌حاضر مشغول انتخاب بازیگر برای یک فیلم سینمایی‌ام و امیدوارم در فصل بهار فیلمبرداری را شروع کنم. چند پروژه تلویزیونی که تا پایان سال تکلیف‌شان معلوم می‌شود.

منبع روزنامه آسمان آبی
ممکن است شما دوست داشته باشید

دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
  Subscribe  
Notify of