گفت‌وگو با «روبن اوستلوند» درباره فیلم «میدان»

حتی پیش از آن‌که سال‌گذشته کارگردان سوئدی، روبن اوستلوند، برای فیلم «مربع» برنده نخل طلای کن بشود هم یکی از کارگردانان مطرح جهان بود، فیلم‌های او با ظاهری طنزگونه تضادهای رفتار بشر را کندوکاو می‌کنند، این‌که چطور ایده‌ئال‌های بشر با عکس‌العمل‌های واقعی او در تناقض هستند. فیلم سال ۲۰۱۴ اوستلوند «فورس ماژور» درباره تصمیمات خودخواهانه شوهری است که به‌هنگام بهمن در پیست اسکی گیر افتاده‌اند. فیلم در آمریکا سروصدای زیادی کرد. اما فیلم «مربع»، پیرامون برگزاری یک‌نمایشگاه هنری به نام «مربع» در یک گالری هنرهای معاصر شکل می‌گیرد که روابط بین انسان‌ها آن‌جا براساس برابری و شایستگی شکل می‌گیرد. این فیلم کاملا در سطح دیگری است، فیلمی جاه‌طلبانه و بلندپروازانه که به ایده‌وئال‌های بشری و ظاهرسازی‌های ما از دیدگاه انسانی می‌نگرد. فیلم «مربع» روایتی جسور و بی‌پرواست که موزه هنرهای معاصری را بدل به مکانی نامأنوس و ناکارآمد می‌کند. اینجا جایی است که گناه یک‌شخص مهم تمام جامعه را دچار فروپاشی عصبی می‌کند. کریستین (شخصیت اول فیلم) در موزه هنرهای معاصر کارشناس مرجع است و زندگی خوبی دارد. همه چیز از آن‌جا شروع می‌شود که درست جلوی در موزه، کیف پول و گوشی موبایل او را می‌دزدند. او به انتقام فکر می‌کند و از آن‌جا همه چیز بهم می‌ریزد.

گویا «مربع» اثر هنری واقعی است که شما آن را ساخته‌اید.

ایده شکل‌گیری این اثر سال ۲۰۰۸ در ذهنم شکل گرفت وقتی که فیلم «بازی» را می‌ساختم که در آن گروهی پسر جوان از گروهی دیگر دزدی می‌کنند، این فیلم از وقایعی که در گوتنبورگ (سوئد) اتفاق افتاد ملهم شده بود. من متن دادرسی‌ها را خواندم، معلوم بود که این دزدها با آدم‌های بالغ دور و برشان کاری نداشتند و حتی به‌ندرت یکی از این جوان‌هایی که به او حمله شده بود درخواست کمک می‌کرد. این دزدی‌ها در یک فروشگاه زنجیره‌ای اتفاق افتاد، که آدم‌های بالغ زیادی در آن اطراف بودند. بنابراین اثر تماشاگر۱ بودن خیلی‌خیلی پررنگ است. من با پدرم در این‌باره صحبت کردم، او داستانی برایم تعریف کرد که در فیلم «مربع» هم نقل شده‌است – همان داستانی که کریستین [بازیگر نقش اول مرد، با بازی کلِس بنگ] برای دخترانش تعریف می‌کند. پدر من در دهه۵۰ در استکهلم به‌دنیا آمد، وقتی ۶ساله بود والدینش برچسبی روی لباسش چسباندند و آدرس خانه را روی آن نوشتند و او را فرستادند به قلب استکهلم تا تنها بازی کند. در آن دوران آدم‌ها به آدم‌های دیگر، بالاخص کودکان، کمک می‌کردند، اما حالا به‌نظر ما افراد غریبه، تهدید بالقوه‌ای برای کودکانمان هستند. بنابراین می‌توان نتیجه گرفت که قراردادهای اجتماعی عوض شده‌است. من و یکی از دوستانم در این زمینه به این نتیجه رسیدیم که باید جایی سمبلیک درست کنیم تا به خودمان یادآوری کنیم، در این محدوده امکان قبول مسئولیت وجود دارد و اینکه می‌توان در این محدوده به مردم اطمینان کرد. مکانی سمبلیک که بتوان در آن قراردادهای اجتماعی را عوض کرد. ‌

ما در این فیلم می‌توانیم با شخصیت اول داستان، کریستین، همزادپنداری کنیم و او تا آخر داستان شخصیتی دوست‌داشتنی باقی می‌ماند و این به‌نظرم نقطه‌قوت فیلم محسوب می‌شود. وقتی عکس‌العمل‌های او را قضاوت می‌کنیم، در واقع عکس‌العمل‌های خودمان را قضاوت می‌کنیم- بدون این‌که آن حس همزادپنداری را از دست بدهیم. چطور توانستید به این دستاورد برسید؟

ببینید، من فیلمنامه دارم، برنامه‌هایی در ذهنم برای هر سکانس چیده‌ام، اما وقتی قرار است شروع به فیلمبرداری سکانس کنیم خیلی سخت است که چیزی را که روی کاغذ نوشته‌شده به اثری تصویری بدل کرد. بنابراین من به همه می‌گویم در یک سکانس باید به‌غریزه خودشان اعتماد کنند. از آن‌ها می‌پرسم «آیا سکانسی که بازی می‌کنید، در زندگی واقعی هم احتمال دارد برایتان اتفاق بیفتد؟» یکی از مسئولیت‌هایی که به گردن بازیگران می‌اندازم تشخیص این مسئله است و اگر بازیگری به من بگوید «نه، در واقع چیزی که در فیلمنامه نوشته شده، عکس‌العمل من در زندگی واقعی نیست» ما باید همه چیز را عوض کنیم، تا بازیگر بتواند طبیعی جلوه کند. آن‌ها باید با شرایط به‌عنوان یک انسان ارتباط برقرار کنند، نه به‌عنوان کاراکتر یک فیلم.

برای مثال، کریستین کیوریتور مرجع موزه است. خیلی مهم است که کلِس، که بازیگر نقش کریستین است، بداند که الزامات شغلی او چیست. باید نماینده هنر باشد و غیره و ذالک. باید فشارهایی که روی این شغل است را بشناسد. بعد از این است که او می‌تواند به‌عنوان یک انسان با این فرد همزادپنداری کند.

گاهی چیزهایی را می‌نویسم و دلم می‌خواهد بازیگران برایم اجرایش کنند، اما به‌هنگام فیلمبرداری هیچ‌چیز آن‌طور که می‌خواهم پیش نمی‌رود، بنابراین باید تجدیدنظر کنم. باید راه دیگری برای رسیدن به هدفم پیدا کنم، چرا که اگر نتوانم یک‌سکانس را طوری که برای من باورپذیر است کارگردانی کنم، باید متن را دست‌کاری کنم.

از چیزی که توصیف کردید، به‌نظر می‌رسد شما خیلی به همکاری و بداهه کار‌کردن اعتقاد دارید،اما همچنان استایل کاری شما بسیار دقیق است.

اگر من هر روز یک سکانس را ضبط کنم، در ابتدای روز با بازیگران سکانس را تمرین می‌کنیم و آن‌ها آزادند هر کاری می‌خواهند بکنند. من به تکنیک‌های خاصی رسیده‌ام که بتوانم بازیگران را از دریچه‌های ذهنی خاصی عبور دهم تا بتوانند ابتدا و انتهای سکانس را تمرین کنند. در ابتدا زمان زیادی می‌برد، شروع تا پایان سکانس را در بیاورند چرا که آن‌ها باید غریزی به داستان نگاه کنند. بعد آن‌ها این آزادی را دارند تا چیزهای متنوعی را امتحان کنند، ریسک کنند، چیزهایی را امتحان می‌کنند که اگر فقط پنج برداشت از هر سکانس می‌گرفتم نمی‌توانستند اجرا کنند. من به‌طور میانگین برای هر سکانس، ۴۰ برداشت ضبط می‌کنم. بنابراین به‌راحتی می‌توانم بگویم: «نه، از این قسمت خوشم نیامد» «این قسمت زیبا بود، خلاقانه بود، دوباره تکرارش کن» بعد ما شروع به ساختن سکانس می‌کنیم. این کار تا آخر روز ادامه دارد. بعد می‌گویم: «خب، دیگر فقط پنج برداشت داریم. همه آماده‌اید؟» برای همین پنج برداشت هم، دقیقا از همین الگویی که به‌تدریج، طی روز ساخته‌ایم استفاده می‌کنیم. این پنج برداشت معمولا بسیار شبیه به هم هستند. هدف من این است که از بداهه‌پردازی استفاده کنم تا بازیگرانم بتوانند با هر سکانس ارتباط برقرار کنند، اما همه اینها در یک چارچوب خاص شکل می‌گیرد. در انتهای روز، واقعا دیگر احتیاجی نمی‌بینم که بازیگران بداهه کار کنند. بعد از این تمرین‌ها، بازیگران باید دقیقا همان چارچوب خاص را در هر پنج برداشت رعایت کنند. بیشتر اوقات یکی از این پنج برداشت را انتخاب می‌کنم- برداشت دوم تا به آخر.

بیایید درباره سکانس میهمانی باشکوهی که‌تری نوتاری۲ در آن بود صحبت کنیم. کنجکاوم بدانم چطور این سکانس را ضبط کردید. به‌علاوه این‌که چطور شد به این سکانس رسیدید؟ آیا این یکی از بخش‌های اولیه فیلمنامه بود؟ لحظه خارق‌العاده‌ای است، اما انگار هستی مستقلی برای خودش درون فیلم دارد، هیچ‌کس بعدا اشاره‌ای به این سکانس نمی‌کند.

راک‌استار آمریکایی، جی‌جی الین، الهام‌بخش اولیه این سکانس بود. من دو‌تا کلیپ در یوتیوب دیدم. تا به‌حال چنین چیزی و تا این حد آنارشیستی ندیده بودم. انگار حیوانی وحشی روی سن آزاد شده بود، یا نزدیک تماشاچی‌ها و تماشاگران هم داشتند با او به‌عنوان حیوان وحشی همزادپنداری می‌کردند، نمی‌شد رفتارش را پیش‌بینی کرد. در عین حال که مردم رفته بودند اجرایش را ببینند، از او می‌ترسیدند. احتمالا پرتنش‌ترین چیزی بود که به صورت تصاویر پشت هم می‌دیدم.

اما بعد با خودم فکر کردم احتمالا او یک‌جور پرفورمنس آرتیست است. یادم می‌آید عبارت «بازیگرانی که نقش میمون بازی کرده‌اند» را سرچ کردم و کلیپی پیدا کردم که‌ تری‌نوتاری برای فیلم «سیاره میمون‌ها»۳با اکستنشن‌های دستش نسخه آزمایشی ضبط کرده بود. بنابراین تصمیم گرفتم پرفورمنس درون فیلم، بازیگری باشد که قرار است ادای میمون را دربیاورد. در فیلمنامه هم نوشتم صدایی برای اعلام ورود، ‌تری چنین می‌گوید: «به‌زودی شما با حیوانی وحشی مواجه می‌شوید. همانطور که همه می‌دانید، غریزه شکار از ضعف سرچشمه می‌گیرد.» این نوشته تأکیدی است بر اینکه اثر تماشاگر دقیقا چیست. این سکانس تا اینجا برای من خیلی موضوعی است و به فیلم وصل است. این روش من برای تأکید بر این نکته بود که بی‌عملی ما مواجه‌شدنمان با چیزی است که از آن می‌ترسیم. ما فکر می‌کنیم: «سمت من نیا، سمت من نیا، یکی دیگر را انتخاب کن، دلم نمی‌خواهد طعمه تو باشم.» بنابراین بار دیگر، دلم نمی‌خواست احساس گناهی در مخاطب به‌وجود آورم، وقتی قبول مسئولیت نمی‌کند. دلم می‌خواست به این مسئله از لحاظ رفتارشناسی نگاه کرده و سعی کنم و به یک فهمی از این وضعیت برسم.

یکی از مسائلی که این سکانس را بدل به سکانسی خارق‌العاده می‌کند این است که امکان تفاسیر گوناگونی را به‌دست می‌دهد. وقتی برای بار سوم این فیلم را دیدم، متوجه شدم این بازنمایی چیزی مثل شبکه‌های مجازی است- که به وضوح یکی از موضوعات این فیلم است. گوینده چیزی شبیه به این می‌گوید: «سعی کنید دیده نشوید.» کسی پایش را از گلیمش درازتر می‌کند و چیز اشتباهی می‌گوید و همه وحشت می‌کنند. و حتی اگر کسی بخواهد به آن فرد کمکی بکند، با خودش می‌گوید: «من نباید چیزی بگویم، چرا که من هم مورد حمله قرار خواهم گرفت.» این اثر تماشاگر در تمام مراتب زندگی مشاهده می‌شود.

چند روز پیش وقتی داشتم به راهی برای توصیف این رفتار که فکر می‌کنم در این سکانس اتفاق افتاده فکر می‌کردم جمله‌ای یادداشت کردم: «غیرانسانی‌ترین اتفاق دوران ما خشم جمعی علیه افرادی است که غیرانسانی رفتار کرده‌اند.» این مسئله در مورد شبکه‌های اجتماعی هم صدق می‌کند. نمی‌دانم این جمله برای شما مفهومی دارد یا نه، اما به‌نظر من غیرمتمدنانه‌ترین چیز در این برهه زمانی آن خشم کاملی است که مثل غضب، مثل شورش، علیه افرادی قد علم می‌کند که غیرمتمدنانه رفتار کرده‌اند. برای من این فیلم به نحوی در این باره است. من تماشاگران آن مجلس را درک می‌کنم چرا که‌تری نوتاری خیلی ترسناک است یا کاراکتر او خیلی ترسناک است. اما من از او خواسته بودم که قدم در مجلسی بگذارد و مثل حیوانی غیرمتمدن رفتار کند. در انتها این تماشاگران تاکسیدوپوش خودشان هم نامتمدن می‌شوند. انگار که می‌خواهد دسته‌جمعی از او به همان طریق خودش انتقام بگیرند.

۱٫‌اثر ‌تماشاگر یک ‌رخداد روانشناسانه اجتماعی ‌است که افراد از کمک‌کردن به دیگران در شرایط اضطراری در حالتی که افراد دیگری حاضر هستند اجتناب می‌کنند.

۲٫ بازیگر آمریکایی که در فیلم‌‌های سیاره‌ میمون‌ها بازی می‌کند.

۳٫ سیاره‌ میمون‌ها نام فیلم‌های دنباله‌داری است که پیرامون حمله‌ میمون‌های وحشی به انسان‌ها است. به تازگی فیلم اخیر این مجموعه اکران شده است.

منبع: روزنامه آسمان آبی

ممکن است شما دوست داشته باشید

دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
  Subscribe  
Notify of