خون، خنده و کشتار به سبک تارانتینو/ «داستان عامه پسند» از جهان تبهکاران

سال ۱۹۹۴ سال خاصی برای سینمای آمریکاست، سالی که در آن سه فیلم جریان ساز در تاریخ سینما ساخته شد و سال بعد، شصت و هفتمین دوره جوایز اسکار را به یکی از مهیج‌ترین دوره های آن بدل کرد. دو فیلم از این سه فیلم، «رستگاری در شاوشنک» به کارگردانی فرانک دارابونت و «فارست گامپ» اثر رابرت زمکیس بود؛ شاهکارهایی که هم اکنون در بالاترین رده های بهترین آثار سینما هستند و قبلا در این سری مقالات به هر دوی آنها پرداخته ایم.

فیلم سوم اما روایتی متفاوت دارد چراکه اگر قضاوت را بر مبنای خلاصه و قصه یک خطی فیلم بگذاریم، خیلی بعید به نظر می رسید چنین داستانی نظر کارشناسان و تماشاگران را به خود جلب کند، اما جادوی سینما باز برخلاف تصور عمل کرد و بازی های فوق‌العاده و کارگردانی بی نظیر از چند خرده قصه جنایی یک شاهکار سینمایی خلق کرد. فیلمی که به رای بسیاری از منتقدان تا به امروز به عنوان بهترین اثر کارگردان و سکوی پرش بازیگران آن بوده است، ترکیبی متناقض و دلپذیر از خون و خنده با عنوانی جذاب و متناسب به نام «داستان عامه‌پسند».

جنون دوست داشتنی

«داستان عامه‌پسند» محصول ۱۹۹۴ فیلمی در ژانر جرم و جنایت به کارگردانی کوئنتین تارانتینو است. عنوان فیلم برگرفته از داستان‌ها و مجلات مصور جنایی است که در میانه قرن بیستم در آمریکا منتشر می شدند و با تصاویر خشن و دیالوگ های تند و تیزشان به بخشی از فرهنگ عامه بدل شده بودند.

فیلم، برشی از زندگی چند گانگستر در لس آنجلس را به صورت اپیزودیک و بدون رعایت ترتیب زمانی روایت می کند. داستان فیلم را اگر بخواهیم تکه تکه کرده و دوباره به ترتیب وقوع بچینیم به این صورت درمی آید:

داستان اول: دو گانگستر به نام های جولز و وینست با بازی‌های درخشان جان تراولتا و ساموئل ال جکسون برای بازپس گیری کیف رییس خود به هتلی می روند که منجر به قتل چندین نفر می شود. یکی از این افراد در ماشین کشته می شود در نتیجه به فردی حرفه ای نیاز است تا ماشین را شستشو دهد و آنها را از شر جسد رها کند. بعد از کش و قوسی آنها کیف را به رییس می دهند.

داستان دوم: رییس به مشتزنی به نام بوچ دستور می دهد که مسابقه بوکس را ببازد. وینسنت، همسر رییس را که میا نام دارد به گردش می برد. میا با هروئین اوردوز می‌کند اما با کمک دوست وینسنت و تزریق آدرنالین به قلبش به هوش می آید.

داستان سوم: بوچ برخلاف دستور رییس مسابقه را می برد. او حالا مجبور است برای نجات جانش فرار کند برای همین مجبور می شود وینست را که برای قتل او به خانه اش آمده بکشد، اما طی ماجراهایی با شخص رییس، گرفتار دو منحرف جنسی می شوند! در نهایت آنها نجات پیدا می کنند و رییس او را می بخشد.

داستانی به ظاهر کم مایه با دیالوگ های طولانی که شباهت زیادی به داستان های جنایی عامه‌پسند مجلات مصور دارد، اما درست در همین نقطه است که فیلم وجه تمایز خود را نشان می دهد. «داستان عامه‌پسند» از آن جهت خاص است که برخلاف جریان تولیدات بیست و اندی سال قبل سینمای آمریکا حرکت کرد. فیلمی که در کنار جنبه های هالیوودی و گانگستری آن به شدت آوانگارد و به نوعی هنری محسوب می‌شود. تارانتینو و راجر آوری با پی ریزی فیلمنامه ای که پیرنگ آن از منطق زمانی تبعیت نمی کند محتاطانه روی چاقویی دو لبه حرکت می کنند زیرا راضی نگه داشتن تماشاچی در فیلمی با فلش بک های متعدد و تو در تو و پس و پیش شدن وقایع به نحوی دایره وار، امری به شدت دشوار است.

اما نحوه روایت داستان، دیالوگ های جذاب و شخصیت‌پردازی حرفه‌ای، مخاطب فیلم را چنان تا آخرین لحظه با خود درگیر می کند که به عنوان مثال کشته شدن وینسنت در میانه فیلم و زنده بودنش در انتهای فیلم باعث آزار منطق تماشاچی نمی‌شود.

راجر ایبرت، منتقد برجسته شیکاگو سان‌تایمز یک بار نوشته بود: «فیلمنامه تارانتینو و آوری به لحاظ ایجاد حس آشفتگی و چرک‌آلودی چنان عالی نوشته شده که دلم می خواهد آن را در چشم زامبی نویسنده هایی فرو کنم که در کلاس های فیلمنامه نویسی شرکت می کنند و می خواهند فرمول های یک فیلم بفروش و ستاره را پیدا کنند!»

«داستان عامه‌پسند» درست مانند «همشهری کین» (۱۹۴۱) بر بنایی غیرخطی استوار شده است که می توان آن را ده ها بار دید ولی بار بعد به یاد نیاورد سکانس بعدی چیست. فیلم بارها از راه رفته بازمی گردد و قصه هایی در هم تنیده از شخصیت هایی تعریف می کند که ساکن سرزمین جرم، دسیسه، نئشگی و بیچارگی هستند.

سکانسی را به یاد بیاورید که وینسنت همسر رییس را به گردش می برد. زمانی که وینست به توالت می رود، میا هروئین های او را پیدا می کند و به گمان کوکایین آن را استنشاق و در نتیجه اوردوز می کند. این صحنه چنان واقعی و دل ضعفه آور از آب درآمده که گزارش های متعددی از آشفتگی حال تماشاچیان در این سکانس در سالن های سینما وجود دارد. میا با تزریق مستقیم سرنگ آدرنالین به قلبش توسط وینست احیا شد ولی گروه فیلمساز مجبور شد تبصره ای بر این سکانس باورپذیر بگذارد و در پشت صحنه ای که همراه DVD خانگی فیلم در سال ۲۰۰۳ توزیع شد هشدار دادند که از انجام این کار در خانه خودداری کنید چون نه تنها تاثیری ندارد بلکه باعث شکستن سوزن و جناق سینه بیمار می‌شود!

مخاطب در «داستان عامه‌پسند» همواره همانقدر می داند که شخصیت‌ها می دانند. درست مانند سکانسی که بوچ با وجود اطلاع از در معرض خطر جانی بودن به خاطر یک ساعت خانوادگی به خانه برمی گردد. مخاطب در دودلی و گمراهی باقی می ماند که او چرا چنین تصمیم احمقانه‌ای گرفته است، تا بعدتر که متوجه دلیل ارزش این ساعت برای بوچ شود.

یک معناگرای خشن!

از منظری دیگر «داستان عامه‌پسند» را می توان فیلمی معنوی دانست! یکی از بارزترین نشانه های آن تغییر و تحول جولز است که به واسطه تصادف/معجزاتی که الهامبخش او شده اند از آدمکشی که قبل از قتل آیاتی از حزقیال را مرور می کند پا پس کشیده و به مردی پرهیزگار بدل می شود. وینسنت اما مردی شرور است که به معجزه اعتقادی ندارد پس نابودی سرنوشت محتوم اوست.

از سوی دیگر بوچ نیز در مسیر تحول قرار می گیرد. او باید به دستور رییس ببازد اما در یک لحظه تصمیم می گیرد از شخصیت خود حفاظت کند و از یوغ بندگی خارج شود پس اوست که وینسنت را می کشد و در مقابل دیدگان اوست که رییس به بدترین شکل ممکن مورد تعدی قرار می گیرد. بوچ اما نجات یافته و گویی رستگار می شود؛ امری که در انتهای فیلم با آماده شدن او برای سفر نیز نمادین شده است و این هنر ستودنی تارانتینوست که از دل فیلمی با کاراکترهای تبهکار و دیالوگ هایی چرک و مالامال از فحش و دشنام چنین مفهوم درخشانی بیرون می کشد.

نگارش فیلمنامه «داستان عامه‌پسند» در ۱۹۹۳ به اتمام رسید، اما کمپانی کلمبیا آن را به دلیل پریشانی بیش از حد رد کرد تا اینکه هاروی واینستین، تهیه کننده پرنفوذ هالیوود که این روزها درگیر پرونده فساد جنسی خود است شیفته آن شد و «داستان عامه‌پسند» به اولین فیلم کاملا مستقل کمپانی میراماکس تبدیل شد.

فیلم برای اولین بار در جشنواره کن به نمایش در آمد و نخل طلای جشنواره را با وجود رقبایی چون «قرمز» (۱۹۹۴) کیشلوفسکی از آن تارانتینوی جوان کرد. «داستان عامه‌پسند» در سرزمین خود نیز خوش درخشید و در هفت رشته نامزد جایزه اسکار شد و البته به واسطه رقبای قدرتمندی چون «رهایی از شاوشنک» و «فارست گامپ»، تنها به اسکار بهترین فیلمنامه غیراقتباسی رضایت داد.

«داستان عامه‌پسند» در گیشه هم خوش درخشید و با فروش ۲۱۳ میلیون دلار، ده ها برابر هزینه ساخت ناچیز ۹ میلیون دلاری خود سودآوری داشت.

کوئنتین تارانتینو بعد از «داستان عامه‌پسند» فیلم‌های برجسته دیگری چون «بیل را بکش» (۲۰۰۳)، «حرامزاده های لعنتی» (۲۰۰۹)، «جانگوی رها شده» (۲۰۱۲) و «هشت نفرت‌انگیز» (۲۰۱۵) را ساخت ولی به زعم بسیاری از سینمادوستان اتفاق خاص کارنامه او همین اثر است که در دوره جوانی ساخت و همه این سال ها تازه و خارق العاده باقی ماند؛ فیلمی که به دنیای تباه شدگان نور می اندازد، اما باید مراقب بود چرا که به قول جولز: «اگر جواب های من تو را می ترسانند، پس باید دست از سوال های ترسناک برداری.»

منبع:مهر

ممکن است شما دوست داشته باشید

دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
  Subscribe  
Notify of