گفت‌وگو با «مارتین مک‌دونا» درباره فیلم «سه بیلبورد خارج از ابینگ| میزوری»

این نام عجیبی است که در خاطرتان خواهد ماند: «سه بیلبورد بیرون از ابینگ، میزوری». مارتین مک‌دونا کارگردان و فیلمنامه‌نویس بریتانیایی با سومین اثر بلندش از جهان مردان خشن و گانگسترهای لس‌آنجلسی پا به‌دنیای آرام شهر کوچکی حاشیه‌ای گذاشته تا داستان مادری سوگوار را بیان کند. فرانسیس مک‌دورمند در نقش میلدرد درِ دفتر پلیس محلی را از پاشنه درآورده تا آن‌ها را مجبور کند ماجرای قتل خشونت‌آمیز دخترش را حل کنند. درست به مانند سایر آثار مک‌دونا روی صحنه تئاتر و سینما، سه‌بیلبورد به شکلی ماهرانه توازن عناصر کمدی و درام را در کنار هم برقرار کرده و بازی‌های خوبی را از فرانسیس مک دورمند و وودی هارلسون در نقش ویلوبی گرفته‌است. «سه بیلبورد خارج از ابینگ،میزوری» در نودمین دوره جوایز اسکار در هفت رشته ازجمله بهترین فیلم،بهترین فیلمنامه غیراقتباسی، بهترین بازیگر نقش اول زن و بهترین بازیگر نقش مکمل مرد شده‌است. همچنین در هفتاد‌و‌پنجمین مراسم گلدن‌گلوب فیلم در۶ رشته نامزد بود که موفق شد چهار‌جایزه بهترین بازیگر زن فیلم درام، بهترین بازیگر نقش مکمل مرد فیلم درام،بهترین فیلمنامه و بهترین فیلم درام را به خود اختصاص دهد. فیلم همچنین در مراسمی‌ همچون انجمن بازیگران فیلم و بفتا نیز در چندین رشته نامزد و برنده جایزه شد. سایت ددلاین به سراغ این کارگردان، فیلمنامه‌نویس و نمایشنامه‌نویس رفته که در ۲۷سالگی توانست پس از شکسپیر دومین کسی باشد که همزمان چهار نمایشنامه‌اش در سالن‌های مهم تئاتر لندن روی صحنه رفته است.

ایده دیوانه‌وار ساخت این فیلم از کجا آمده است؟

۲۰ سال پیش در اتوبوسی نشسته بودم که ایالت‌های جنوبی آمریکا را طی می‌کرد. سفری طولانی بود. در راه چند بیلبورد دیدم که بسیار شبیه به بیلبوردهایی بود که در ابتدای این داستان وجود دارد. این بیلبوردها خشن، دردآور، تراژیک بودند و پلیس را صدا می‌زدند. همیشه دوست داشتم داستانی بنویسم که یک زن بخش مهمی از آن باشد. در دو فیلم اول من آن‌ها نقش پررنگی نداشتند. فکر کردم حالا وقت خوبی است که این کار را انجام دهم و مادری را در محور ماجرا قرار دهم که بتواند همه‌چیزهایی را که می‌خواهم به هم پیوند دهد: خشونت مورد نیاز، هوشمندی و آدمی که تن به افتضاح موجود نمی‌دهد. به‌عنوان یک فیلم‌ساز، واقعا انرژی زیادی در همان ابتدای کار گذاشتم چراکه قبل از آغاز نوشتن فیلم‌نامه هیچ پلاتی وجود نداشت. تنها ایده قراردادن یک زن قدرتمند برای ملامت و توبیخ پلیس در ذهنم بود. همه‌چیز از کنش‌ها و واکنش‌های آن زن نسبت به چنین ایده‌ای شکل گرفت.

شما به سفرتان با اتوبوس به سمت ایالت‌های جنوبی اشاره کردید. به ایالت‌های به اصطلاح «قرمز»{ایالت جمهوری‌خواه} زیاد سفر می‌کردید؟

بله، به‌ویژه طی دوسال گذشته. زمانی که مطمئن نبودم کجا باید این فیلم را فیلمبرداری کنیم، این‌طرف و آن‌طرف زیاد می‌رفتم؛ از میزوری تا کلرادو و نیومکزیکو و همچنین آلاباما، می‌سی‌سی‌پی، جورجیا و اوهایو. از آنجایی که من عاشق فیلم دیدن، به‌خصوص تماشای فیلم‌های آمریکایی دهه ۱۹۷۰ هستم، به هر شهر کوچکی که حال و هوای سینمایی داشته باشد می‌روم، به حرف‌های مردم گوش می‌کنم و با دقت به هر چیزی که در اطرافم وجود دارد نگاه می‌کنم. هر چه قدر بیشتر این کار را انجام بدهید، کمتر درباره ایالت‌های «قرمز» {ایالت جمهوری‌خواه} و «آبی»{ایالت دموکرات} و تمام این تقسیم‌بندی‌ها قضاوت می‌کنید. قطعا این فیلم درباره هیچ‌یک از این آدم‌ها در این شهر کوچک قضاوت نمی‌کند. «سه بیلبورد بیرون از ابینگ، میزوری» به هیچ‌وجه یک نقد بدبینانه به شیوه اروپایی درباره آمریکا نیست.

این فیلم پلات‌بندی کمتری نسبت به «هفت روانی» و «در بروژ» دارد؟

نه. من تمایل داشتم که درون ماجرا پرتاب شوم و ببینم چه پیش می‌آید. این کاری است که در نمایشنامه‌ها هم انجام می‌دهم اما آن‌ها پلات بیشتری نسبت به فیلم‌ها دارند. پلات «در بروژ» خیلی کم بود. این احتمالا به‌خاطر ساختار فیلم و ویژگی‌های شخصیت‌های آن بود. این کار را به عمد انجام می‌دهم تا از پلاتی سنگین که منجر به راه‌حل‌هایی سخت برای حل پازل آن می‌شود جلوگیری کنم. دلیل دیگر این کار حال و هوای شخصیت‌هاست چراکه دوست دارم آن‌ها را متصور شوم و ببینم که در جریان اتفاقات حس خوبی دارند. حتی حالا هم دقیقا نمی‌توانید بگویید که ساختار فیلم چه بود. هنوز شخصیت‌ها محور اصلی داستان هستند. آن‌ها بودند که روند پیش رفتن موقعیت‌ها را تعیین می‌کردند.

در روایت این داستان ایجاد تعادل بین موقعیت‌های کمدی و دراماتیک چقدر سخت بود؟

در اصل، این کار بر عهده بازیگران است، بنابراین فقط باید مطمئن شوید که با بهترین بازیگران موجود کار می‌کنید و تنها وظیفه شما به‌عنوان کارگردان این است که مراقب باشید همه‌چیز درست پیش برود. درمورد این فیلم نیازی نبود مدام این بازیگران را راهنمایی کنم، به این دلیل که همه آن‌ها خوب بودند و ما یک‌ماه پیش از فیلمبرداری درباره فیلمنامه صحبت کرده بودیم.

هر سه بازیگر شما، هم در موقعیت‌های کمدی و هم در موقعیت‌های دراماتیک، بسیار خوب و توانا بودند.

البته شِگردش این است که تا جایی که امکان دارد در عین شوخ بودن با ظاهری جدی بازی کنید. فرانسیس در تمام لحظات فیلم جدی است. فکر می‌کنم در کل فیلم دو بار لبخند می‌زند. سم در موقعیت‌های کمدی بیشتری قرار می‌گرفت؛ دو سه صحنه را از فیلم حذف کردیم که واقعا بامزه بودند و او هم نقشش را خیلی خوب بازی کرده بود، اما این صحنه‌ها فیلم را بیش‌ازحد به سمت کمدی شدن پیش می‌بردند. ما با گروهی کار کردیم که نیاز به دعوای خاصی نبود. من قبل از این با وودی سم کار کرده بودم و حسابی با هم هماهنگ بودیم. اولین‌باری هم بود که با فرانسیس کار می‌کردم و این اولین‌باری بود که او پس از مدت‌ها نقش اصلی را ایفا می‌کرد. توانایی‌ او در بازی، شخصیت و تیپ جسمی‌اش جایی برای بحث باقی نمی‌گذاشت. اما ‌چون اولین‌باری بود که با او کار می‌کردم، آن اعتمادی که بین من و وودی و سم وجود داشت بین من و فرانسیس دیده نمی‌شد. هرچند فکر می‌کنم برای کار بعدی همکاری ما بسیار ساده‌تر باشد. همین ماجرا درباره کریستوفر والکن هم وجود داشت. او آخرین کسی بود که به گروه ما پیوست اما حالا رابطه‌ای با هم داریم که حس می‌کنم تبدیل به خانواده شده‌ایم. شبیه همان رابطه‌ای که با فرانسیس دارم.

فرانسیس به‌عنوان شخصی شناخته می‌شود که کارش را خیلی‌خیلی جدی می‌گیرد و این را می‌توانید در شخصیت او هم ببینید.

بله. فکر می‌کنم که به همین اخلاق او سایش اولیه‌ای را بین ما به‌وجود آورد. فرانسیس یک جوری سر صحنه حاضر می‌شد که انگار با همه جنگ دارد. او گاهی تن به تمرینات گروهی هم نمی‌داد. من می‌خواستم که با هم دیالوگ‌ها را مرور کنیم اما او واقعا چنین کاری را دوست نداشت. او دوست نداشت با بازیگران نقش پلیس تمرین کند یا رفتار خوبی با آن‌ها نشان دهد چراکه در نقشی که بازی می‌کرد تنشی بین او و پلیس‌ها وجود داشت و نمی‌خواست این تنش را با رفتار دوستانه خراب کند. حالا این کارش از نظر من منطقی جلوه می‌کند و به او حق می‌دهم. این کارش کاملا درست بود.

فرانسیس تقریبا ۲۰سال پیش، زمانی که برای اولین‌بار با هم ملاقات کردید، از شما خواست نقشی برایش بنویسید، اما آیا درست است که همان ابتدای کار، وقتی که نقش میلدرد را به او پیشنهاد کردید، قبول نکرد؟

بله، این چیزهایی که گفتید درست است. از همان وقتی که شروع به نوشتن «سه بیلبورد بیرون از ابینگ، میزوری» کردم، برای اجرای این نقش به او فکر می‌کردم، اما زمانی که فیلمنامه را برایش فرستادم، مشکلش سن این شخصیت بود و این که باید نقش مادر یک دختر ۱۹ساله را بازی کند. او زمان فیلمبرداری ۵۸‌ساله بود و نمی‌خواست طوری وانمود کند که دیگران فکر کنند جوان‌تر است و می‌خواست میلدرد یک مادربزرگ باشد. من هرگز چنین تغییراتی در فیلمنامه ایجاد نمی‌کنم، بنابراین درنهایت راضی‌اش کردم.

آمریکایی‌ها نسبت به ابینگ، میزوری احساسی ویژه دارند. چقدر به آن‌جا سفر کردید تا آن احساس درست و واقعی را پیدا کنید؟

زمانی که فیلمنامه را می‌نوشتم به سراسر آمریکا سفر کردم. شیکاگو را در زمستان دیدم، سپس با قطار به کلرادو رفتم و دور و اطراف را گشتم. سپس به مونتانا رفتم. بعد از آن به میزوری فکر کردم. گفتم یک سری هم به آن‌جا بزنم. حقه من در نمایش‌نامه‌ها این است که نمایش را در جایی اجرا کنم که تا به حال در آن‌جا نبوده‌ام.

آیا این مشکلی برای شما ایجاد نکرد؟

نه…نه. هرگز این مشکلات را به کسی نمی‌گویم(بلند می‌خندد). برای من این سفرها با عشق به ادبیات آمریکا همراه بود. فلانری اوکانر و جی. دی سالینجر نویسندگان معرکه‌ای هستند. سفر کردن و گوش دادن کاری بود که انجام دادم. به‌عنوان یک بچه طبقه کارگر مسافرت به آمریکا به مانند رؤیایی غیرممکن بود. هربار که به نقطه‌ای از آمریکا سفر می‌کنم احساسی رؤیایی و سینمایی با من همراه است انگار که فیلمی دهه هفتادی را زندگی می‌کنم. همه‌چیز اما ساده نبود. اینطور نبود که شهر کوچکی را پیدا کرده باشید، بنشینید و یادداشت‌هایتان را بردارید و فیلمنامه‌تان را بنویسید. اما احساسی سینمایی در این دنیاها و شهرهای کوچک وجود دارد. همین حس در ابینگ وجود دارد. می‌خواستم زیبایی این شهر را هم نشان دهم. هرچند این شهر، به‌اندازه شهر بروژ در فیلم« در بروژ» شخصیت محسوب نمی‌شود.

آیا شما به‌دنبال ساختن فیلمی از شهر مادری خود هستید؟

نه. هیچ چیزی درباره انگلستان نمی‌خواهم. اولین نمایشی که نوشته بودم در انگلستان می‌گذشت. چندین سال قبل بود. فکر می‌کنم به شهر مادری خودم بسیار نزدیک هستم و این باعث می‌شود که دیدی سینمایی نسبت به آن نداشته باشم. شاید یک روز کاری انجام دهم که به ایرلند مربوط بشود چون هنوز آن‌جا فضاهای سینمایی یافت می‌شود. هرچند برخی از کارهای انگلیسی را می‌بینم، آن‌ها را می‌پسندم و دنبال می‌کنم. فضاها و لهجه‌های آن‌ها را بسیار دوست دارم. اما برای من این مشکل وجود دارد که برخی از فضاهای آن‌جا احساسی خیلی مدرن به من می‌دهند.

آیا درباره مفهومی به نام نگاه غیرخودی صحبت می‌کنید. این‌که شما به‌عنوان یک آدم از بیرون بی‌اعتنا به ریشه‌ها و عقاید مردمی هستید که درون منطقه هستند؟

شاید. اما مطمئن نیستم. منظور شما را درک می‌کنم اما نمی‌خواهم مشوقی برای این مسئله باشم. نمی‌خواهم آدمی از بیرون تصور شوم که درباره یک شهر کوچک آمریکایی نظر می‌دهد.

تا به حال به شما پیشنهاد شده براساس یکی از نمایشنامه‌های‌تان فیلمی بسازید؟

همیشه مصمم بودم که هیچ‌وقت این اتفاق نیفتد، به این دلیل که بیشتر نمایشنامه‌ها، فیلم‌های مزخرفی می‌شوند. اگر از شما بخواهم یک فیلم خوب را به من نشان بدهید که براساس یک نمایشنامه ساخته شده باشد، محال است بتوانید این کار را انجام بدهید. بله، این اتفاق هرگز نمی‌افتد.

در حال حاضر روی پروژه سینمایی دیگری کار می‌کنید؟

امسال یک نمایشنامه جدید نوشتم که سال آینده در لندن روی صحنه می‌رود و یک فیلمنامه جدید دارم که تقریبا آماده ساخت است، اما نمی‌خواهم فیلم بعدی‌ام ضعیف‌تر از این یکی باشد. قبل از هر چیز می‌خواهم یکی‌دو فیلمنامه دیگر بنویسم تا مطمئن شوم همان استانداردها در فیلمنامه‌ای که برای کار بعدی انتخاب می‌کنم، رعایت شده است.

پی نوشت

* متن بالا از دو گفت‌وگوی مارتین مک دونا با مت مولر در «اسکرین دیلی» و جو اوتیچی در «ددلاین» خلاصه شده است.

منبع روزنامه آسمان آبی
ممکن است شما دوست داشته باشید

دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
  Subscribe  
Notify of