گفت‌وگوی مایکل مان و ریدلی اسکات درباره «تمام پول‌های جهان»

در ماه‌های پایانی سال ۲۰۱۷ فیلم «تمام پول های جهان» حواشی بسیار زیادی را پشت سر گذاشت تا روی پرده رفت، از رسوایی کوین اسپیسی، نقش مکمل فیلم گرفته تا جنگ بر سر اختلاف دستمزد مارک والبرگ و میشل ویلیامز و مهم‌تر از این‌ها نامزدی اسکار کریستوفر پلامر که برای بازی در نقشی که پیش‌تر اسپیسی ایفا کرده‌بود، در آخرین دقایق به این پروژه پیوست و فیلم اسکات را از دفن شدن لابه‌لای حاشیه‌های فصل جوایز نجات داد. اما گذشته از این‌ها آخرین فیلم اسکات ویژگی مهم دیگری دارد که در این مدت بسیار مورد بحث و توجه قرار گرفته‌است. مدت زمان کوتاهی که کارگردان توانست فیلم را به اتمام برساند. او موفق شد نه‌تنها در عرض کمتر از یک‌سال تولید فیلم را آغاز کند و آن را به پایان برساند، بلکه چند‌هفته مانده به تاریخ اکران فیلم در سینماها تمام صحنه‌هایی را که پیش‌تر اسپیسی بازی کرده‌بود با کریستوفر پلامر بازفیلمبرداری کرد.

همه این‌ها نشان از مهارت او به‌عنوان یک فیلم‌ساز کهنه‌کار دارد و از این جهت به‌نظر هیچ‌کسی به اندازه مایکل مان برای گفت‌وگو با اسکات مناسب نیست. هر دوی این فیلم‌سازان وجه تکنیکی مدیوم‌شان را به خوبی می‌شناسند و مدت‌ها پیش به فیلمسازی دیجیتال روی آوردند. اسکات و مان در روز ۳۰دسامبر در جلسه پرسش و پاسخی در لس‌آنجلس رو در روی هم قرار گرفتند و درباره ساخته‌شدن فیلم گفت‌وگو کردند. فایل صوتی این مصاحبه در پادکست هفتگی نشریه «پلی لیست» منتشر شد.

شروع فیلم از جهت نقطه آغاز داستان به نظرم جالب است. اول از همه وارد اتاق هتلی می‌شویم که درآن‌جا گتی نخستین‌بار در جمع خانواده قرار گرفته‌است و هنگام حرف زدن با گتی، جوان اشاره می‌کند که هر چیزی در زندگی قیمتی دارد. بعد از دزدیده شدن نوه گتی این سوال پیش می‌آید که حالا جان او برای گتی چه قیمتی دارد. این شیوه شروع داستان خیلی صریح است. در معرفی فیلم آمده که این یک تریلر است، اما به نظر من بیشتر یک درام موقعیت است و از طرفی در کارنامه تو اثر متفاوتی است چون به‌شدت شخصیت و دیالوگ محور است. وقتی کار را شروع کردی چنین تصوری از ویژگی‌های فیلمنامه داشتی؟

این طولانی‌ترین سوالی است که تا به‌حال کسی از من پرسیده! فکر می‌کنم اول از همه باید بگویم که اینها حاصل کار دیوید اسکارپا نویسنده فیلمنامه است. من با اینکه فیلمنامه نمی‌نویسم اما ترجیح می‌دهم موقع نوشته‌شدن قصه در کنار نویسنده باشم چون همیشه نتیجه بهتری حاصل می‌شود. اما فیلمنامه اسکارپا توسط دن فریدکین یکی از تهیه‌کنندگان فیلم در ماه مه‌‌سال‌گذشته به‌دست من رسید و وقتی آن را خواندم کار ساخت «بیگانه : کاوننت» را تمام کرده بودم و بی‌قراری و بی‌حوصلگی ناشی از بیکاری به‌سراغم آمده بود. به محض خواندن فیلمنامه تصمیم گرفتم آن را بسازم و تمام پروژه‌های دیگری که داشتم را کنار گذاشتم. ویژگی‌هایی که به آن اشاره کردی دقیقا همان چیزهایی بود که من را جلب کرد. به نظرم مهم‌ترین بخش کار انجام شده بود. فکر می‌کنم تو هم این را قبول داشته باشی که اگر روی کاغذ محتوا به‌درستی خلق شده باشد، تبدیل کردنش به تصویر ساده‌ترین کار ممکن است. چون متن نقشه راه است. در این پروژه هم اسکارپا به‌نظرم کار اصلی را کرده بود و ساختار درستی برای داستانش چیده بود.

وقتی مشغول ساختن این فیلمنامه شدی احساس می‌کردی که این قصه از نظر روایت چقدر با کارهای دیگرت متفاوت است؟

بله، موقع خواندن فیلمنامه به‌شدت درگیر شخصیت‌ها شدم، خصوصا شخصیت پل گتی. او یک شخصیت خبیث است که در عین حال جنبه‌های دوست داشتنی دارد حتی جملاتی که می‌گوید در عین ناخوشایندی لبخند به لب می‌آورد. در انتهای فیلم در صحنه‌ای که مشغول تمیز‌کردن اسلحه است به نظرم نقطه اوج شخصیت اوست. دراین صحنه او درباره دلهره از دست‌دادن ثروت حرف می‌زند. این رمز ورود به دنیای اوست، در این‌جا او را در آسیب پذیرترین حالتش می‌بینیم. لایه‌های مختلفی از وجود او را دیده‌ایم، خشمش، مهربانی‌اش نسبت به خانواده‌اش ولی در این صحنه او می‌گوید که اشیا هرگز اعتماد انسان را خدشه‌دار نمی‌کنند ولی همه آدم‌ها بالاخره روزی به اعتماد انسان خیانت می‌کنند. این ناامیدی او از آدم‌ها و تنهایی‌اش برای من بسیار تأثیرگذار بود و دوست داشتم در این صحنه این تنهایی را نشان دهد.

در همان نمای افتتاحیه که گتی در خیابان راه می‌رود، تصویر کامل و درستی از شخصیت می‌سازی. برای شخصیت‌های دیگر قصه هم نماهایی این‌چنینی وجود دارد که در کمال مهارت درکوتاه‌ترین زمان ممکن شناخت جالبی از آدم‌ها به ما می‌دهد. در تمام آثار تو این توانایی بصری در خدمت محتواست و صرفا جنبه تکنیکی و زیبایی ظاهری ندارد. آیا اتفاقی آگاهانه است یا به‌دلیل سابقه‌ای که در نقاشی داری، کاملا درونی و ناخودگاه است؟

من دورانی که در دانشگاه نقاشی می‌خواندم نگاه ویژه‌ای به جزئیات پیدا کردم. توانایی‌ام در طراحی هم خوب بود. اصولا هر وقت فیلمنامه‌ای را می‌خوانم تمام تصاویر به سرعت در ذهنم ساخته می‌شوند به‌طوری که انگار دارم فیلم را تماشا می‌کنم. استوری‌بورد به همین علت برای من بسیار مهم است. مثلا موقع خواندن این فیلمنامه به سرعت فضای ایتالیا در ذهنم شکل گرفت و به‌یاد فلینی افتادم و بعد به این فکر کردم که شخصیت گتی جوان را می‌توان در این حال و هوا به خوبی ترسیم کرد و به‌سادگی ارتباط تصویر با محتوا در ذهنم برقرار شد. به همین دلیل همیشه استوری‌بورد قصه را ترسیم می‌کنم بعد از آن فیلم می‌گیرم و وقتی فیلمبرداری را شروع می‌کنم دقیقا می‌دانم که چه اتفاقی قرار است بیفتد.

تجربه کار با کریستوفر پلامر چطور بود، او جنبه آسیب‌پذیر شخصیت گتی را به زیبایی هر چه تمام‌تر در کنار سویه‌های تاریک او به مخاطب منتقل می‌کند. آیا درباره قصه و رابطه پل گتی و نوه‌اش مفصل با او حرف زدی؟

از همان ابتدا دو گزینه برای این نقش داشتم، کوین اسپیسی و کریستوفر پلامر که خب ابتدا کار را با اسپیسی انجام دادیم و بعد آن ماجراها که اتفاق افتاد و وقتی به پلامر زنگ زدم به من گفت چه عجب بالاخره سراغ من آمدی. ولی اصلا وقتی برای گفت‌وگوی زیاد درباره شخصیت با او نداشتم. چون در عرض یک‌ساعت تصمیم به بازفیلمبرداری گرفتم و من به سرعت به نیویورک رفتم تا او را ببینم. فیلمنامه را در عرض یک روز خواند و نقش را قبول کرد، با اینکه وقت زیادی برای تحقیق درباره این شخصیت نداشت، اما کار خوب پیش رفت. باز هم علتش فیلمنامه خوب است. اگر نویسنده به اندازه کافی به فضایی که در قصه ترسیم کرده اشراف داشته باشد و به اندازه کافی درباره آن مطالعه کرده باشد، دیگر سوال و ابهامی پیش نمی‌آید و خود من در چنین شرایطی اصلا به سراغ زیر و رو کردن داستان و بحث‌های بیهوده با نویسنده نمی‌روم و به سرعت دست به کار ساخت فیلم می‌شوم. پیش از آمدن پلامر با اسکارپا حرف زدم و به او گفتم که پلامر بازی متفاوتی خواهد داشت. اسپیسی از گتی یک شخصیت سرد ساخته بود، نه به این معنی که کارش بد بود، انتخابش برای ایفای این نقش این بود که گتی آدم سرد و سختی باشد، حتی شوخ طبعی‌اش هم کنترل شده و غیرمعمول بود. اما پلامر با اضافه کردن یک لبخند یا چشمک‌زدن به گتی وجه دیگری داد که هم می‌توانست به صمیمی بودن شخصیت تعیبر شود و هم به نوعی رعب‌آور بود. در نتیجه وقتی آن لبخند را کنار می‌گذاشت، سرسختی و جدیتش تأثیرگذارتر می‌شد.

بازفیلمبرداری چطور پیش رفت از جزئیات آن ۹ روز و مشکلاتش بگو. چون می‌دانم که هر روز یک صحنه را فیلمبرداری می‌کردی و همان زمان تدوین آن آغاز می‌شد و در پایان روز تمام صحنه‌ها را چک می‌کردی و فرآیند ساخته‌شدن موسیقی و میکس و باقی قسمت‌های فنی ادامه پیدا می‌کرد.

برای چنین کاری باید حتما یک‌تیم حرفه‌ای وجود داشته باشد. وقتی ماجراهای کوین اسپیسی را در اخبار دیدم، همان لحظه برایم مسلم شد که باید صحنه‌های او را دوباره فیلمبرداری کنیم. ۴۵دقیقه فکر کردم و بعد به تهیه کننده‌ام زنگ زدم و از او پرسیدم اگر کریستوفر پلامر راضی شود نقش را بازی کند، فکر می‌کنی چند روز کار طول بکشد. خب اول از همه باید با تعداد زیادی از همکاران تماس می‌گرفتیم که ببینیم وقت‌شان آزاد است یا نه. خوشبختانه مارک والبرگ گفت از دو روز دیگر آماده است و می‌تواند کار کند. میشل ویلیامز گفت از همین لحظه حاضرم بدون دستمزد بیایم سر صحنه و پلامر هم گفت در عرض ۹روز کار را تمام می‌کنم.

اصولا با بازیگرها چطور کـــار می‌کنی؟ پیش از فیلمبــرداری جلســـه تمرین داری یا آن‌قدر برداشـــت‌های متعـــدد می‌گیری تا به نتیجه دلخواهت برسی؟

به محض شروع کار سعی می‌کنم با بازیگرها به شکلی ارتباط برقرار کنم که احساس کنند شریک من در کار هستند. وقتی احساس کنند با کارگردان در ساخت فیلم شریک هستند، احساس امنیت و اعتماد می‌کنند و من هم متقابلا احساس راحتی بیشتری با آن‌ها دارم. به‌خاطر همین حس امنیت آن‌ها را آزاد می‌گذارم و ابدا دوست ندارم بازیگر را کنترل کنم چون آن را با دقت بسیار زیادی انتخاب می کنم و در نتیجه اصلا علاقه‌ای ندارم به آن‌ها بگویم چطور احساساتشان را ابراز کنند چون خودشان می‌توانند در بستر قصه شخصیت را پیدا کنند و بهتر است که خود بازیگر به این درک و دریافت برسد. وقتی چنین فضایی شکل بگیرد دیگر نیاز به برداشت متعدد نیست، اصولا به دو برداشت اکتفا می‌کنم، البته اعتراف می‌کنم که روزهایی در دوران کاری‌ام دارم که ۳۴‌بار یک صحنه را تکرار کرده‌ام ولی این اتفاق اصولا وقتی پیش می‌آید که فیلمنامه درستی در اختیار ندارید و باید شکار کنید. اگر فیلمنامه درست باشد و بازیگر را درست انتخاب کرده باشید، اصلا امکان ندارد کار درست پیش نرود. اگر این شرایط مهیا باشد اصلا و ابدا لازم نیست پیش از فیلمبرداری هر صحنه ۴۵دقیقه برای بازیگر سخنرانی کنم. از تمرین هم متنفرم. فکر می‌کنم بازیگران هم همین‌طورند. سال‌ها پیش از چندین بازیگر فوق‌العاده این سوال را پرسیدم که وقتی سر صحنه می‌آید ترجیح می‌دهد به سرعت فیلمبرداری شروع شود یا نه؟ و همه گفتند که فیلمبرداری را ترجیح می‌دهند. تجربه تمرین پیش از فیلمبرداری را هم دارم ولی هیچ‌وقت نتیجه خوبی از آن نگرفتم چون در تمرین بارها پیش می‌آمد که بازیگر حس واقعی‌اش را خرج می‌کرد و وقتی دوربین روشن می‌شد، بازی می‌کرد و من مجبور بودم کار را قطع کنم و بگویم داری بازی می‌کنی. من این را نمی‌خواهم. باید من را غافلگیر کنی.

منبع روزنامه آسمان آبی
ممکن است شما دوست داشته باشید

دیدگاه بگذارید

Please Login to comment
  Subscribe  
Notify of